تبليغاتX
نخود هر آش

روزي كه آمديم به دنيا يواشكي

در خانه بود غلغله بر پا، يواشكي

مي‌زيستيم در دو اتاقِ اجاره‌اي

ما نيز آمديم همان جا، يواشكي

چون نرخ آرد و آب و شكر بود «واقعي»!

مادر «كاچي» نكرد مهيّا، يواشكي

با اين اميدِ خام كه شيرين كند دهان

تكرار كرد واژه‌اي «حلوا» يواشكي

«غير مجاز» بود چون آواز مادرم

خواند از برايِ بنده‌ي تنها، يواشكي

«خود سانسوري» نمود و به زير لحاف خواند

از بهر من، دو ثانيه «لالا»، يواشكي

در مدرسه، معلمّ من چون كه «نا» نداشت

آموخت ذرّه ذرّه «الفبا»، يواشكي

«نادار» بود و عايدي‌اش يك حقوقِ كم

مي‌داد درسِ «دارد» و «دارا»، يواشكي

من خواندم و «ليسانس» گرفتم، ولي چه سود؟

شد «شغل» بهرِ من همه رؤيا يواشكي

همسايه‌مان كه بود فراري ز مدرسه

يك «دكترا» خريد از «اروپا» يواشكي

او «خاويار» خورد و «فلان چيز» و «كنتاكي»

اين بنده دارم حسرتِ «شوربا» يواشكي

مي‌خندد او كه: «به به از اين بختِ خوش ركاب!»

من زار مي‌زنم كه «دريغا!»، يواشكي

عمري دويده‌ايم به دنبالِ سايه‌ها

بوده گناهِ ما سادگي ما، يواشكي

«آرش»! دميده‌اي تو فقط از سرِ گشاد

برعكس شد به دست تو «سُرنا» يواشكي

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 16:55  توسط حميدآرش آزاد  | 

يارِ من، گاهي محبّت مي‌كند، باور كنيد

بنده را غرقِ خجالت مي‌كند، باور كنيد

از حقوقم، پولِ توجيبي به مخلص چون دهد

صحبت از سهمِ عدالت مي‌كند، باور كنيد

چون هدفمند است هم صبحانه، هم ناهار و شام

مختصر ناني كرامت مي‌كند، باور كنيد

بهر قبضِ تلفن و گاز و فلان و فاضلاب

جيب ما را پاك غارت مي‌كند، باور كنيد

تا كشاند بنده را هر دم به سويِ راهِ راست

با ملاغه، هي هدايت مي‌كند، باور كنيد

مسكنِ مخلص، پر از مهر است از الطاف او

مثلِ يك موجر، محبت مي‌كند، باور كنيد

نه اتاقي كرده جارو، نه غذايي پخته است

خوب در اين باره صحبت مي‌كند، باور كنيد

مي‌رود هي گل بچيند، از سحر تا شامگاه

كم در اين منزل اقامت مي‌كند، باور كنيد

هر زمان مي‌آورد اين نازنين از «چين» گلاب

چون كه از توليد، حمايت مي‌كند، باور كنيد

مي‌خرد از پنج قاره ميوه، سبزي، خشكبار

لطف بر اهلِ زراعت مي‌كند، باور كنيد

چون كه نازش را خريدارم، كند هر دم گران

ناز را تعديلِ قيمت مي‌كند، باور كنيد

بنده خاطر جمع هستم، يار با اين كارها

خانه را يك باره جنت مي‌كند، باور كنيد

اين نگار نازنين، با اين همه لطف و صفا

كم كم «آرش» را بدعادت مي‌كند، باور كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 17:45  توسط حميدآرش آزاد  | 

 

 

قار ياغدي، قارغا ائيليري جؤولان ياواش- ياواش

روزگار اسه‌نده، تيتره‌ييري جان ياواش- ياواش

يئل سسله‌ننده، سانكي عرب‌ديرع طبيل چالير

هر تيتره‌ديك‌ده، اوْينايير انسان ياواش- ياواش

بيزلركي، ياي‌دا پولسوز ايديك، دوْنموش ات يئديك

دوْنموش يئيه‌ك بو يوْل‌دا بادمجان، ياواش- ياواش

چوْخ غصّه ائتمه، ياي‌دا اگر دريا گؤرمه‌دين

قيش گلدي، دريا اوللدو خيابان، ياواش- ياواش

قوْرخما گليب دوْموز گيريپي، ائل ناخوْشلايير

بير ايل‌ده دؤز، گله‌ر دوا- درمان ياواش- ياواش

تبريزده‌كي سوْيوق، يوْل آچيب، چيخسا گؤي‌لره

هم «آي« دوْنوب، قالار، همي «كيوان« ياواش- ياواش

«گاز» مصرفينده ائيله‌سه اسراف، كسيلسه گاز

«ناهيد» گره‌ك گئيه ايكي تونبان ياواش- ياواش

يئنسه فشار، يقين كسيلر گاز اوْ دونيادا

گؤردون جهنّم اوْلمادي سوزان، ياواش- ياواش

جنّت‌ده، ياخشي يوْخدو بو گاز- نفت شركتي

يوْخساع دوْناردي حورايله غلمان، ياواش- ياواش

ياي فصلي «قير» وئريرديك اگر باشقا اؤلكه‌يه

ايندي گره‌ك آلاق «گاز» اوْلاردان، ياواش - ياواش

«روسيه» وئرسه گاز، يقين اوچ- دؤرد يوز ايل چكه‌ر

«بوشهر» تك اوْلار بوتون ايرانع ياواش- ياواش

«چين»دن‌ده آلميياق‌كي، دوام‌سيزدير هر زادي

وئرسه «كره»- «يوْغورت»، اوْلار «آيران» ياواش- ياواش

«آرش» قوْجالميش، ايش‌لري سُرعت‌له گؤرمه‌يير

ايستيركي، اوْلسون ائل‌لره قوربان، ياواش- ياواش

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:21  توسط حميدآرش آزاد  | 

قيش گلدي، يئل كوفولدايير، هرده‌ن‌ده قار گلير

پولسوزلارين ايشين ائده‌رك آه- زار، گلير

وار سيل آليبدير آجيلين، هم چيلله قارپيزين

يوْخسول، بادمجان آلماغادا شرمسار گلير

دؤولتلي‌يه، گلين- كوره‌كن، قيز- اوْغول گله‌ر

پولسوز ائوينده كندلي قوْناق بئش قاطار گلير

آي بخته‌ور كاسيب! چال، اوْخو، اوْينا، گول، دانيش

شانسين دوروبدور آلچي، سنه بخت، يار گلير

باخ ساغ- سوْلا، قاباق- دالي يا، هم يئره- گؤيه

گؤر هر دقيقه‌ده، نئچه ميليون شعار گلير

سوفراندا نفته باخ، كاسا- بوشقاب دوْلوب- داشير

غم- غُصّه‌ني بوراخ گئده، بوْللو زومار گلير

«يارانه»لر اوْلاندا «هدفمند»، «نقدي» پول

بيردن گؤره‌رسن اوْندادا سايسيز دوْلار گلير

چوْخ‌دا قناعت ائتمه، داداش! خرجله پول‌لاري

پول خرجله‌مك‌له، هر بشره اعتبار گلير

بير پوْنزا پاخلا آل، ايكي مثقال‌دا لب- لبي

آرواد- اوشاق دئسين: «ائوه بير تاجدار گلير»!

مئيوه دوشرسه كؤنلونه، هئچ يوْخدو غصّه‌سي

«چين»دن دؤيونجا ايگده، سالادليق خيار گلير

آچ، باخ هميشه، «تئلويزيون» گورنه حال وئریر

«رازِ بقا»- ده، قارغا گئدير، سوسمار گلير

سئريال‌دا گؤرجه‌يين «كوره»- لي قهرمان‌لاري

گؤي‌دن غرور ياغير بيزه، مين افتخار گلير

«آرش»! نفس بو شاختادا، قيش‌دا، چوْخ حال وئرير

چون تكجه قيش‌دا بيزلره آزجا بُخار گلير!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:39  توسط حميدآرش آزاد  | 

جانا! دل من بهر تو تنگ است، مگر نه!

اما دل تو، پاره‌ي سنگ  است، مگر نه؟

بين من و تو، هست شباهت چه فراوان!

قلبِ من و، روپوش تو تنگ است، مگر نه؟

هم بنده مدرنيزه شدم، هم تو، هم عزيزم!

هنگام عوض كردن رنگ است، مگر نه؟

ابروي تو، يك روز «كمان» بو و هلالي

چون شد مترقّي، چون «تفنگ» است، مگر نه؟

مژگان سياه تو، صفي بود ز «ناوك»

حالا چو قطاري ز «فشنگ» است، مگر نه؟

آن روز، مكان تو، خرابات مغان بود

اينك به كافي شاپ فرنگ است، مگر نه؟

آن باده‌ي گلگون و مي ناب، كجا رفت؟

پس نوبت «ال. اس. دي» و «بنگ» است، مگر نه؟

آن وقت، بُت ساده‌ي ما بودي و بي‌رنگ

امروزه، سرا پايِ تو رنگ است، مگر نه؟

يك روز «فضولي» شد و «حافظ» به تو عاشق

امروز، فلان هيز و دبنگ است، مگر نه؟

آنان، چه غزل‌هاي دل‌آويز سرودند

امروزه ولي چرت و جفنگ است، مگرنه؟

با اين همه، تو مي‌شوي اين سان خوش و شنگول

تعريف و تملق چه قشنگ است؟! مگر نه؟

امروزه، غزل گشته به شدّت قر و قاتي

مانند «شتر- گاو- پلنگ» است، مگر نه؟

عشق تو هم، آن وقت اگر راحت جان بود

اينك به مَثَل، «چيز» و «سرنگ» است، مگر نه؟

معشوقه و عاشق، به مثل، ديگ و چغندر

باب‌اند به هم، جاي درنگ است، مگر نه؟

«آرش»، غزلي خوب برايت نسروده

چون ذوق و سوادش همه لنگ است، مگر نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 13:33  توسط حميدآرش آزاد  | 

بنده فقط شاعرم، شاهد و دلبر كجاست؟

ذوق و قريحه چه شد؟ دستك و دفتر كجاست؟

 

عقده‌ي «حافظ» شدن، سخت مرا مي‌كشد

«شاخه نباتِ» عزيز، باده و ساغر كجاست؟

 

حال كه در شاعري، عذر مرا خواستيد

زود نشانم دهيد، حرفه‌ي ديگر كجاست؟

 

شوق هنرپيشگي، كرده مرا «عشقِ فيلم»

چاقويِ زنجاني و شاپقا و خنجر كجاست؟

 

پاشنه‌ي كفش را مي‌كشد انگشتِ من

آدرسِ گرمابه و خانه‌ي «قيصر» كجاست؟

 

گر بشوم «فوتباليست»، بر همه گل مي‌زنم

مانده بدانم فقط، سايه‌ي داور كجاست؟

 

گر كه بگيرد خطا، يا كه دهد كارت زرد

زود كنم داد و قال: «شيرِ سماور كجاست؟!»

 

كاش كه دلالي و تاجري‌ام شغل بود

چين به كجا واقع است؟ كشتي و بندر كجاست؟

 

مدرك جعلي دهيد، تايپ به خط لاتين

مُهر، خودم مي‌زنم، شيشته‌ي جوهر كجاست؟

 

مي‌شوم آن گه وزير، يا كه معاون – فلان

از منِ خدمتگزار، آدمِ بهتر كجاست؟!

 

مي‌زنم هر هفته من، سر به برادر «چاوز»

تا كه نگويد: «پس اين جانِ برادر كجاست؟!»

 

هفته‌ي بعدش، «هوگو» گر نزند سر به ما

پيشِ خودم گويم: «اين، مردِ دلاور كجاست؟!»

 

چون كه بيايد، كنم بنده از او پيشواز

ضمنِ گلايه كه: «پس بچه و همسر كجاست؟!»

 

بر لُپِ چپ مي‌زنم چند ماچِ آبدار

بعد، كنم فكر كه، آن لُپِ ديگر كجاست؟

 

چون كه به هر كشورِ خرده و ريز عاشقم

مي‌كنم از او سؤال: «كشورِ ديگر كجاست؟»

 

«آرش»! از اين فكرها گر بكني بيشتر

خلق بپرسد: «در او، مغز كجا؟ سر كجاست؟!»

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:1  توسط حميدآرش آزاد  | 

دلبرّ من هست جانان، يك كمي هم بيشتر

مي‌كنم قربانِ او، جان، يك كمي هم بيشتر

 

تا هفشده دست رختِ نو براي خود خَرَد

بنده را مي‌سازد عريان، يك، كمي هم بيشتر

 

چون كه مي‌خواهد كند از حقِّ زن دايم دفاع

مي‌كشد هر روز قليان، يك كمي هم بيشتر

 

آخرِ هر ماه، وقتي بنده مي‌گيرم حقوق

مي‌شود يك روزه خندان، يك كمي هم بيشتر

 

روزِ بعدش، بس كه اخم و تخم و دعوا مي‌كند

مي‌شوم مخلص هراسان، يك كمي هم بيشتر

 

لنگه كفش است و ملاغه، هي نثارم مي‌كند

ضمن آن، فحشِ فراوان، يك كمي هم بيشتر

 

ارتباط ظالم و مظلوم كرده برقرار

چون حديثِ فيل و فنجان، يك كمي هم بيشتر

 

مويِ سر تا ناخن پارا كند هر روز رنگ

مي‌شود طاووسِ الوان، يك كمي هم بيشتر

 

رنگِ رويِ بنده هم، از ترس، دايم مي‌پرد

مي‌شوم چون بيد، لرزان، يك كمي هم بيشتر

 

يك كمي هم بيشتر خواهد كه ترساند مرا

مي‌زند حرف از «مامان‌جان»، يك كمي هم بيشتر

 

خانه‌يِ مستأجري‌مان، هست در پايينِ شهر

خانه مي‌خواهد به شمران، يك كمي هم بيشتر

 

با حقوقِ كارمندي، مي‌زند حرف از سفر

گه سوئد خواهد، گه آلمان، يك كمي هم بيشتر

 

با هواپيمايِ روسي كاش پروازي كند

تا كه گردد درب و داغان، يك كمي هم بيشتر

 

الغرض، از لطفِ ايشان، بنده از سي سالِ پيش

مي‌دهم جان زيرِ پالان، يك كمي هم بيشتر

 

بس كن «آرش»! يك كمي انگار مي‌خارد تنت

مي‌شوي خيلي پشيمان، يك كمي هم بيشتر

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:40  توسط حميدآرش آزاد  | 

روْمانتيك ايك، بيزه جؤور ائتسه نازلي يار، سئوه‌ريك

توتاندا، دوْوشانا تاي، قاچسا اوْل نيگار، سئوه‌‌ريك

بگنمه‌ريك گؤزه‌لين ساغ – سلامت اوْلسا گؤزو

باخاندا، تيرياكي‌لر تك اوْلا خمار، سئوه‌ريك

غريبه ملّت‌ايك، اوْغلان! شعورلا يوْخ ايشيميز

ناغيل‌لا شعره فقط وورغونوق، شعار سئوه‌ريك

دئسه خانيم بيزه: «جان!»، تئزجه مشتبه دوشه‌ريك

چغير- باغيرلا دئسه گونده: «زهرِمار!» سئوه‌ريك

حيات‌دا اوْلسا، بشر سانماريق هُنَر اهلين

اوْ گون كي جان وئريب، اوْلدو يئري مزار، سئوه‌ريك

بير علم اهليني گؤرسك، دؤنوب، دوْداق بوزه‌ريك

توْپ اهلينه ائله‌ييب بوْللو افتخار، سئوه‌ريك

اوره‌ك‌ده گيزله‌ ده‌ريك اهل- عيال محبّتيني

گؤره‌نده ياد بالاسين، لاپ‌دا آشكار سئوره‌ريك

سوپورگه‌چي اوْلا همشهري‌ميز، گيجيك لنه‌ريك

غريبه اوْلسا بيزيم شهره شهردار، سئوه‌ريك

چوْخ ادّعا ائده‌ريك، وورغونوق گؤزه‌ل مارالا

ولي يالان دئييريك، ائتمه‌يه شكار سئوه‌ريك

سوْنا حامام لارينا، آيدا اللي يوْل گئده‌ريك

ووجود دا بلكه اوْلا ذرّه‌جه بُخار، سئوه‌ريك

گئده‌نده دوكتوره، تئز نومره وئرسه، شك‌لنه‌ريك

بئش- آلتي آي ويزيته چكسه‌ك انتظار، سئوه‌ريك

نه معرفت؟ نه‌ محبّت؟ بولار تعارف دور

وئره‌رسه دوْست بيزه گونده شام- ناهار، سئوه‌ريك

سنين‌ده طنزلي شعرين، ياپيشدي «آرش» خان!

ولي، كتاب يئرينه پايلاسان «دوْلار» سئوه‌ريك

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:38  توسط حميدآرش آزاد  | 

حميد آرش آزاد

نگارا! چهره‌ات، چون لامپِ كم مصرف، درخشان است

به سر، زلفت، مثالِ حالِ اينجانب پريشان است 

«هدفمند» است، اي جانان! مگر يارانه‌ي عشقت

كه بحثِ آن، ميانِ عاشقان، خيلي فراوان است؟

شدي هفتاد ساله، باز خود را بچه مي‌داني

به دستت، بهرِ اثباتش، سجلِّ تازه عنوان است

عزيزّ من! سجلِّ است اين و يا يك مدركِ جعلي

شبيه دكتراي عدّه‌اي از اين وزيران است؟

شعار و وعده‌ات محكم، چو بعضي از مواضع‌هاست!

عمل‌هايت ولي وارفته، مثلِ بندِ تنبان است

تجمع مي‌كنند هر روز و هر دم خواستگارانت

سرِ كويِ تو، هر دم مثلِ تهران، وعده باران است

يكي، از كفشِ چيني قصّه‌ها گويد براي تو

يكي در كارِ تبليغات آجيل لهستان است

يكي گويد تو را سازد غني گر «بع‌له» را گويي

حمايت مي‌كند هر جا كه وضعت نا به سامان است

همه جمع‌اند دورت، چون مگس اطراف شيريني

كلاهت را بچسب، اي نازنين! صد حيله پنهان است

عزيزم! درصدِ نازِ تو، هر دم مي‌رود بالا

چرا مثلِ تورّم، عشوه و نازت شتابان است؟

چرا مهريّه، ارزِ معتبر مي‌خواهي از مخلص؟

نمي‌داني «ريال» است اين حقوقم، يا كه «تومان» است؟

بيايم با هواپيماي روسي بر سر كويت؟

تكان خورده مگر اين مخ؟ و يا جانِ من ارزان است؟

چنان كردي تو با «آرش» كه ترسيده زعشقِ تو

حديث اين روابط، چون حديث فيل و فنجان است

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:17  توسط حميدآرش آزاد  | 

 

پيس زمان‌دير، سئوگي اهلين ايندي دلبر قوْرخودور

بس‌كي آرواد حق‌لرين، يار ائتميش ازبر، قوْرخودور

 

بير اله باشماق تايي آلميش، بير ال‌ده وردنه

ديل‌ده بئش يوز سؤز – سؤيوش‌له، نازلي دلبرقوْرخودور

 

بير طرف‌دن‌ده موقت عقد چون آزاد اوْلوب

تيتره‌يير هرگون عصب‌لر، آروادي ار قوْرخودور

 

فوتباليست ايستير آبي، يا قيرميزا بير قوْل وورا

چون‌كي تهرانلي دگيل اوْ، تئزجه داور قوْرخودور

 

غم يئمه، چون داورين‌ده يوْخدو چوْخ امنيّتي

هئچ يازيق چاي‌دا ايچه‌نمز، چون سمار قوْرخودور

 

بير شوْفئر ايستيركي خلوت يئر تاپيب، پارك ائيله‌سين

تئز اوْنو بير تابلو، هم اوستونده «پنچر» قوْرخودور

 

شاعر ايستير مئي ايچه«خيام»كيمي، «حافظ»كيمي

چون بيلير «تعزير»له «حد» وار، ال‌ده ساغر قوْرخودور

 

اهل- عيال‌لي بير يازيق مستأجري، ائو صاحبي

گون‌ده قيسقانجا قوْيوب- بير ايل سراسر قوْرخودور

 

پول وئريب هندوستانا، پاكستانا، آلديق دويو

هئي وئرير «بهداشت» اخطار، هئي مكرّر قوْرخودور

 

انگليس «تحريم» ائديركي، ساتماسين هئچ زاد بيزه

نانجيب آمريكادا اوْنلا برابر قوْرخودور

 

چين‌ده هر بيرزاد ساتير، آنجاق نه زادلار؟ زير- زيبيل

اوْن نفر دوشمن‌دن آرتيق، بير برادر قوْرخودور

 

بيرده‌كي، روسيّه وئرميش چوْخ گؤزه‌ل طيّاره‌لر!

عزراييل‌دير سان‌كي، آچميش اوچماغا پَر، قوْرخودور

 

آلچي دورموش بختين، «آرش»! چال، اوْخو، اوْينا، سئوين

هم سني دوشمن ازير، هم يار- ياور قوْرخودور
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:30  توسط حميدآرش آزاد  |