خواهي ار فارغ شوي يك عمر از رنج و عذاب

در تمامِ عُمرِ خود، اصلاً نزن حرفِ حساب

در دياري كه همه در خوابِ غفلت غرقه‌اند

هر دو چشمت را ببند و هي بزن خود را به خواب

روز را شب خواند اگر مسؤول، تصديقش بكن

نصفِ شب را روز اگر گويد، بگو: اين آفتاب...!

كلّه‌شقّي آفتِ جان است، همچون برّه باش

سر به زير افكن، وگرنه مي‌شود غرقِ عذاب

سهمِ از ما بهتران گر خاويار و فيله شد

كن تملّق، تا دهندت لااقل سيخي كباب

طبعِ شعرت هست اگر، تنها قصيده ساز باش

صاحبانِ زور و زر را مدح كن با آب و تاب

هر شغالِ اخته را تشبيه كن بر شيرِ نر

هر كلاغ و كركسي ديدي، خطابش كن: عقاب!

«حضرتِ آقا» بگو هر مختلس يا دزد را

رشوه‌خواران را بخوان دايم: «جنابِ مستطاب»!

هر زمان اهلِ تملق باش و سالوس و ريا

تا به چنگ آري مقامِ امن و پولِ بي‌حساب

يك نظر اهل تملق را نگر در عيش و نوش

تا ببيني «آفتاب آمد دليلِ آفتاب»!