خاطرات حمید آرش آزاد،داستان ضدفرهنگي و كسب مقام اولي؟
يك داستان كوتاه طنزآميز با عنوان «علم بهتر است يا ثروت؟»! نوشته بودم كه در روزنامه چاپ شد.
از فرداي آن روز، رگباري از پاسخها و انتقادهاي آنچناني از سوي نهضت سوادآموزي، آموزش و پرورش، فرهنگ و ارشاد اسلامي و...، بر سر من باريدن گرفت.
همهي اينها، بنده را به عنوان فردي مشكوك، نفوذي، ضدفرهنگ، دشمن دانش و پيشرفت و... معرفي كرده بودند و در اين ميان، تنها يكي از آنها بعد از نثار يك دنيا اهانت و اتهام به سر بنده، لااقل آن اندازه انصاف داشت كه نوشته بود واقعيتهاي موجود در جامعه و اينكه ميبينيم در بازار كار، باسوادها به صورت نوكرهاي بيسوادها درآمدهاند دليل نميشود كه ما محسنات سواد و دانش را ناديده بگيريم و...
داستان از اين قرار بود كه يك دانشآموز كلاس اولي، در همان كلاس دست به احتكار و تجارت ميزد و مثلاً به جاي اينكه چيزهايي را كه خودش و ديگران پيدا ميكردند به دفتر مدرسه و يا «جاي اشياي گمشده» تحويل بدهد، نگاه ميداشت و از ديگران هم به قيمت پايين ميخريد و در زنگهاي ديكته و حساب و همچنين در جلسات امتحاني، به دانشآموزاني كه فراموش كرده و مداد، پاككن، تراش و غيره نياورده بودند به قيمت بالا ميفروخت و دست آخر هم مدرسه را رها كرد و در روبهروي همان مدرسه شيريني و پفك و غيره فروخت و سالها بعد، صاحب يك تجارتخانهي بسيار بزرگ و معتبر شد و همكلاسيهاي سابق خودش را كه حالا ديپلم، ليسانس و مدارك بالاتر داشتند به خدمت گرفت و ...!
چند سال بعد از آن، زماني كه در يك «هفتهنامه» كار ميكردم، عشقم كشيد كه همان داستان را براي بار دوم در اين نشريه به چاپ برسانم و همين كار را هم كردم.
مدتي بعد، مسئولان ادارهي كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجانشرقي تصميم گرفتند «نخستين جشنوارهي مطبوعات شمالغرب كشور» را در تبريز برگزار نمايند و در كنار آن، مسابقههاي متنوع فرهنگي و هنري نيز باشد.
بنده در رشتهي «طنز» در اين جشنواره شركت كردم و از روي شيطنت، همان داستان منفور و محكوم را براي بخش مسابقه فرستادم.
جالب اينكه آن داستان مقام اولي در رشتهي طنز شمالغرب كشور را برايم به ارمغان آورد.
در روز چهارم دي ماه سال 1327 برابر با 25 دسامبر سال 1948 در محلهي "كوره باشي" از توابع خيابانهاي منجم و ملل متحد در كلانشهر تبريز معروف به يك روستاي بزرگ ، به دنيا آمدم.