خاطرات حمید آرش آزاد؛«دلي ميكائيل»، برتر از قانون؟

«صمد آقا پاسبان» خانه‌اش را به زني به نام «پري» فروخت و از محله‌ي ما رفت. بعد از اسباب‌كشي پري خانم به محله، فهميديم كه او بيوه‌زني است كه همراه دخترش كه به تازگي طلاق گرفته زندگي مي‌كند. چند روز بعد، مردم از قول «بئكار اسماعيل» نقل مي‌كردند كه پري خانم و دخترش آدم‌هاي بدنامي هستند كه زود به زود محله عوض مي‌كنند. حتي «دلي ميكائيل» برادر «بئكار اسماعيل» در قهوه‌خانه گفته بود كه خودش قبلاً و در محله‌ي «قره‌چي‌لر» به خانه‌ي اين زن رفت و آمد مي‌كرده است و او را خوب مي‌شناسد.

«دلي ميكائيل» يك آدم لات به تمام معني بود. در زمستان‌ها به محله‌هاي ديگر مي‌رفت و برف پارو مي‌كرد و البته دست به دزدي هم مي‌زد. در تابستان‌ها هم، معمولاً هندوانه، خربزه و طالبي مي‌آورد و در گوشه‌اي از گذر مي‌ريخت و مي‌فروخت و همان جا هم مي‌خوابيد. مي‌گفتند كه بيشتر از 15 سال از عمر 35 ساله‌اش را در زندان گذرانده است. ولي معمولاً در محله لات‌بازي نمي‌كرد و رفتارش با مردم نسبتاً خوب بود.

در همه‌ي خانه‌ها، صحبت از پري خانم و دخترش بود. زن‌ها بيشتر سر و صدا مي‌كردند. همه‌ي اهالي كوچه عقيده داشتند كه بايد آن‌ها را از محله بيرون كرد، زيرا كه ممكن است پاي مردان غريبه و نادرست به كوچه باز بشود و مزاحم زن‌ها و دخترهاي همسايه‌ها هم بشود. حتي بعضي از همسايه‌ها ادعا مي‌كردند كه شب‌ها و صبح‌هاي خيلي زود، مردهاي مشكوكي را در كوچه مشاهده كرده‌اند.

مردها جمع شدند و چند بار به پري خانم اخطار دادند كه از محله برود. اما او همه چيز را انكار مي‌كرد و چيزي هم طلبكار بود. حتي به مردها مي‌گفت كه بهتر است مراقب زن‌ها و دخترهاي هرزه‌ي خودشان باشند و...

بزرگ‌ترها و ريش‌سفيدها به كلانتري متوسل شدند. اين كار را چندين بار تكرار كردند. اما رئيس كلانتري مي‌گفت كه مطابق قانون، تا زماني كه جرمي محرز نشده نمي‌توانند چيزي به پري خانم بگويند و فعلاً تنها چاره‌ي كار اين است كه خانه‌ي پري خانم را بخرند كه البته بايد خود او راضي به فروش باشد. پري خانم هم قيمتي بيشتر از ده برابر قيمت فعلي روي خانه‌اش گذاشته بود.

آن روز داشتيم در كوچه «توپ عربي» بازي مي‌كرديم. «دلي ميكائيل» هم ايستاده بود و تماشا مي‌كرد. در اين موقع سر و كله‌ي پري خانم و دخترش پيدا شد. دسته جمعي او را مسخره كرديم. پري خانم و دخترش عصباني شدند و به خواهرها و مادرهاي ما فحش‌هاي ناموسي خيلي ركيك دادند.

يك دفعه، «دلي ميكائيل» از جايش بلند شد و جلو آمد. او، با هر دو دستش گلوهاي پري خانم و دخترش را گرفت و در حالي كه فحش‌هاي بسيار ركيكي مي‌داد، فرياد زد: «به من مي‌گويند «دلي ميكائيل» هم‌وزن هر دوي شما در آگاهي و دادسرا پرونده دارم. در زندان بيشتر از بيرون به من خوش مي‌گذرد. آنجا راحت‌تر از خانه‌ي خودم هستم. زن و بچه‌اي هم ندارم كه پشت سرم گريه بكنند. بعد از اين در محله با من طرف هستيد. اگر از اين محله نرويد، هر روز شماها را كتك خواهم زد!»

«دلي ميكائيل» اين‌ها را گفت و با كله‌اش محكم به دهان و دماغ پري خانم كوبيد. يك لگد محكم هم به شكم دخترش زد و بعد، هر دو را زير باران سيلي و مشت گرفت. طوري كه از دهان و دماغ هر دو خون جاري شد و مادر و دختر، بي‌حال روي زمين افتادند.

پري خانم و دخترش به كلانتري رفتند و شكايت كردند. «دلي ميكائيل» باز هم فراري شد. اما اين بار اهالي محله جاي او را لو ندادند. تا يك هفته، هر روز يك بار سر و كله‌ي ميكائيل پيدا مي‌شد. او پري خانم و دخترش را كتك مي‌زد و مي‌رفت.

پري خانم بيش از 10 روز نتوانست دوام بياورد. او خانه را تخليه كرد و رفت و بعد آن را فروخت.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ خدمت زير پرچم در «سپاه دانش»

در سال 1345 ديپلم گرفته بودم و بايد تا سال 1347 صبر مي‌كردم تا به خدمت نظام وظيفه با عنوان «سپاهي دانش» بروم. شركت در كنكور و رفتن به دانشگاه اصلاً به عقل من و خانواده‌ام نرسيد. يعني در اطراف خودمان الگويي نداشتيم كه ببينيم و ياد بگيريم. آن دو سال را به شدت كار مي‌كردم.

دفترچه‌ي «آماده به خدمت» را از قبل گرفته بودم. اوايل مهرماه سال 1347 بود كه به پادگان تبريز رفتيم كه به خدمت اعزام بشويم. عده‌مان خيلي زياد بود.

يك خبر دهان به دهان گشت تا در نهايت به گوش من هم رسيد. مي‌گفتند كه «صمد بهرنگي» را كشته‌اند. گفته مي‌شد كه او را وادار كرده‌اند كه همراه يك «افسر» به كنار ارس برود و در آنجا غرقش كرده‌اند. از قول يك درجه‌دار «ژاندارمري» نقل مي‌كردند كه فرداي روز غرق شدن، آب «ارس» جنازه‌ي «صمد» را به ساحل برده، ولي رئيس پاسگاه از ترس دردسرهاي اداري، دستور داده كه جنازه را باز هم به آب بسپارند كه جلوتر ببرند.

«صمد» را چند بار، آن هم در يكي از قهوه‌خانه‌هاي تبريز، ديده بودم. چند نفري بودند كه دور هم مي‌نشستند و صحبت مي‌كردند. اهل سيگار و قليان نبود. مي‌دانستم كه «نويسنده» است. خيلي دلم مي‌خواست يك بار نزديك او بنشينم. اما جرأتش را نداشتم و خجالت مي‌كشيدم.

ديوار ساختمان آن قهوه‌خانه، خم شده و به قول معروف «شكم داده بود» در چند جاي ديوار هم ترك‌هايي به چشم مي‌خورد. طوري كه آدم خيال مي‌كرد خيلي زود فرو خواهد ريخت.

چند تا كتاب از «صمد بهرنگي» را خوانده و ترانه‌ي «مرا ببوس» را هم از «راديوگرام» در خانه‌ي خودمان شنيده بودم. جليل آقا و آذر آقا هم كه صحبت‌هايي نزد ما كرده بودند. مدتي هم شنونده‌ي راديوهاي خارجي بودم. كه براي پدر ترجمه بكنم. اين معلومات بسيار خام و جسته گريخته كافي بود كه بچه‌اي مثل من، خودش را «روشن‌فكر» بداند. ديدن «صمد» هم اين فكر را در من تقويت مي‌كرد.

يك روز كه در همان قهوه‌خانه نشسته بودم و بيرون را تماشا مي‌كردم، يك افسر شهرباني را ديدم كه از كوچه رد مي‌شد. او با اشاره‌ي دستش از من خواست كه پيشش بروم. خيلي ترسيده بودم. با شتاب تمام پيش او رفتم و سلام كردم. جواب سلامم را داد و گفت: «پسر جان! تو كه مي‌بيني اين قهوه‌خانه «خطرناك» است، پس چرا اينجا مي‌نشيني و به جاي ديگر نمي‌روي؟»

اين را گفت و رفت. ولي زانوهاي من تا چند دقيقه‌ي ديگر هم حسابي مي‌لرزيد. فرداي آن روز، جريان را براي يك آدم باسواد و سياسي سابق نقل كردم و مخصوصاً همه چيز را مو به مو شرح دادم تا نظر او را هم بفهمم.

در جوابم گفت: «صحبت‌هاي آن افسر را دو جور مي‌شود تعبير كرد. شايد به دليل كهنه و خراب بودن ساختمان اين حرف را زده، شايد هم منظورش واقعاً جمع شدن آدم‌هاي سياسي در آن قهوه‌خانه بوده است. ولي در هر حال، آدم حلال‌زاده‌اي بوده و خواسته است در حق تو دلسوزي بكند.»

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ هر روز يك تغيير در روحيه‌ها...

دبيرستان «دهخدا» به يك ساختمان اجاره‌اي در انتهاي كوچه‌ي «مشكات» منشعب از خيابان فردوسي منتقل شد. كلاس يازدهم (پنجم دبيرستان) بوديم. همراه با رشد جسمي هم‌كلاس‌ها، روحيه‌ها و رفتارها نيز عوض مي‌شدند و هر كسي براي خود، نوعي مشغوليت انتخاب مي‌كرد و يا دنبال راهي مي‌رفت.

يك دبيرستان دخترانه در روبه‌روي كوچه‌ي مشكات قرار داشت. يكي ـ دو هفته بعد از انتقال دبيرستان دهخدا، دستور داده شد كه زنگ مدرسه ما را نيم ساعت زودتر از آن دبيرستان دخترانه بزنند. اما وضع بدتر شد، زيرا كه پسرها زودتر مي‌رفتند و موضع‌گيري مي‌كردند. بنابراين دستور آمد كه ما را نيم ساعت بعد از دخترها تعطيل بكنند.

يواش يواش در دست تعدادي از دانش‌آموزان سيگار ديده مي‌شد. به خصوص كه خدمتگزار مسئول آبدارخانه‌ي مدرسه يك آدم «داش مشدي»‌ بود و به تعدادي از بچه‌ها اجازه مي‌داد كه در آنجا پكي به سيگار بزنند. البته كوچك‌ترهايي مثل من، هنوز جرأت اين كار را نداشتيم.

اسد در مورد زبان تركي صحبت مي‌كرد و مي‌گفت كه يكي از كامل‌ترين زبان‌هاي جهان است. او، چون مي‌ديد كه من مي‌توانم كتاب‌هاي تركي با الفباي عربي را خوب بخوانم. تشويقم مي‌كرد كه به قونسولخانه‌ي تركيه بروم و كتاب بگيرم تا با الفباي لاتين و تركي عثماني هم آشنا بشوم كه من هم اين كار را كردم.

«ايوب» و «اسحق» تنها در ماه رمضان روزه مي‌گرفتند و نماز مي‌خواندند و در ماه محرم نيز حدود 20 روز پيراهن مشكي مي‌پوشيدند و در دسته‌هاي «شاه حسين» و سينه‌زني‌هاي محله‌هايشان هم كاملاً فعال بودند. اين دو نفر، تعصبات مذهبي شديدي داشتند و با هر چيزي كه در معيارهاي آنان نمي‌گنجيد به شدت مخالفت مي‌كردند و حتي دعوا هم راه مي‌انداختند.

«حبيب» حرف‌هايي مي‌زد كه معلوم بود از پدر يا اقوامش شنيده و خودش هم از آن‌ها سر در نمي‌آورد. مثلاً مي‌گفت: «يك چيزي، يك جوري است كه مثلاً تو، من را مي‌شناسي، من هم يك يا چند نفر ديگر را مي‌شناسم. اما تو و آن چند نفر، هم‌ديگر را نمي‌شناسيد و من، از تو دستور مي‌گيرم و به آن چند نفر منتقل مي‌كنم و...» خيلي سال بعد بود كه من فهميدم منظور نوعي تشكيلات يا سازمان مخفي «سياسي» و «چريكي» است.

«رئوف» تنها آدمي بود كه هر روز به طور مرتب به مسجد مي‌رفت و هم‌چنين، تعدادي مجله‌ي «مكتب اسلام» به مدرسه مي‌آورد كه بعضي‌ها را مي‌فروخت و يكي ـ دوتايشان را هم به ديگران امانت مي‌داد.

«مهدي» و «محمدحسين» عاشق سينما بودند و فيلم‌هاي ساخته شده در «هاليوود» را ترجيح مي‌دادند. به طور مرتب مجله‌ي «فيلم و هنر» را مي‌خواندند و همه‌ي هنرپيشه‌هاي خارجي را خوب مي‌شناختند.

«غلامرضا» هميشه تميز، مرتب و اتوكرده بود. بعضي از بچه‌ها از روي متلك‌پراني به او «ژيگول» مي‌گفتند. نوشته‌ها و شعرهاي مربوط به زمان مشروطيت و بعد از آن را مي‌خواندند و به خصوص عاشق ميرزاده‌ي عشقي بود. آدم‌هاي مذهبي را «فناتيك» خطاب مي‌كرد و در مقابل، از چند نفرشان فحش و متلك تحويل مي‌گرفت!

«رحيم»، «عباس» و چند نفر ديگر، به شدت «عشق لاتي» داشتند و خوب هم دعوا مي‌كردند. يك بار يكي از اين‌ها، با دبير ادبياتمان، حرفش شد. او چاقوي ضامن‌دار را از جيبش درآورد و به دبير حمله كرد. اما در وسط راه، ايستاد و چاقو را در پهلوي خودش فرو كرد و راهي بيمارستان شد.

راستش را بخواهيد، من هر روز دلم مي‌خواست كه شبيه يكي از اين آدم‌ها بشوم. اما هم ضعيف و بي‌دست و پا بودم و هم چندان امكاناتي نداشتم. يعني هر روز دنبال يك مرام و مسلك مي‌رفتم. و روز بعد، آن را عوض مي‌كردم. تنها چيزي كه در وجود من عوض نشد عشق به فيلم‌هاي «فردين» و علاقه به فيلم‌هاي هركولي، ماسيستي و گلادياتوري سينماي ايتاليا بود و هم‌چنين، خواندن همه نوع كتاب‌هاي شعر و داستان.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ در پادگان نظامي

بيشتر هم‌كلاسي‌هاي دوران دبيرستاني‌ام، يكي ـ دو سال از من بزرگ‌تر بودند و زودتر از من به خدمت «سپاهي دانش» اعزام شده بودند. در ميان مشمولان تازه، دوست و آشنايي نداشتم.

تا ظهر، در محوطه‌ي پادگان تبريز بلاتكليف ايستاديم. زمان ناهار، ما را جمع كردند و گفتند كه چون پادگان آمادگي لازم را نداشته، در نتيجه برايمان غذايي تدارك نديده‌اند و ناهار ما براي آن روز «خشكه» است و پولش را مي‌دهند.

چند ساعتي طول كشيد تا نوبت به من برسد. يك «سركار استوار» مبلغ اندكي داد و در يك ليست، جايي را نشان داد كه بايد امضا مي‌كردم. يك «چشم» گفتم و جايي از كاغذ را كه سه ـ چهار سانتي‌متر با جاي واقعي امضا فاصله داشت امضا كردم.

سركار استوار گفت: «تو آدمي هستي كه خيلي به درد ارتش ما مي‌خوري.»

پرسيدم: «از چه نظر؟»

جواب داد: «براي اينكه «چشم» را مي‌گويي، ولي براي حرف بزرگ‌تر تره هم خورد نمي‌كني. اين اخلاق ارتشي‌هاي ما است.»

ظاهراً قرار بود 250 نفر از ماها را به پادگان سراب كه «تيپ هشت بابك» نام داشت بفرستند و بقيه در تبريز بمانند. گفتند كه بهتر است عده‌اي از افراد، خودشان داوطلب بشوند. از ترس اينكه «مازاد» تشخيص داده بشوم و شش ماه ديگر هم منتظر بمانم، داوطلب رفتن به سراب شدم. يك عده را هم با قرعه‌كشي به سراب انداختند. هوا رو به تاريكي مي‌رفت كه ما را سوار اتوبوس كردند و به طرف تيپ 8 بابك روانه ساختند.

دوره‌ي 13 بوديم. پيش از ما، افراد سپاه دانش چهار ماه در پادگان خدمت «نظام جمع» انجام مي‌دادند و 14 ماه هم در روستاها معلمي مي‌كردند. ولي در دوره‌ي ما مدت خدمت نظام جمع شش ماه و زمان تدريس در روستا 18 ماه شد.

حدود قدرت، اختيارات و مسئوليت‌هاي سپاهيان دانش درست تعريف نشده بود و روستايي‌ها، اين‌ها را «پسر شاه» مي‌ناميدند. يادم هست كه در يكي از روي جلدهاي مجله‌ي فكاهي «توفيق» كاريكاتوري كشيده بودند كه در آن، در يك مجلس ميهماني در روستا «ژاندارم» يك ران مرغ را گرفته بود و «سپاهي دانش» ران ديگر آن را و دهاتي‌ها هم، با حسرت نگاه مي‌كردند و آب از لب و لوچه‌شان روان بود!

به سراب رسيديم. تقريباً شب شده بود. آنجا هم به ما گفتند كه چون براي سه روز بعد منتظر ما بودند، فعلاً غذايي ندارند و بهتر است برويم و بخوابيم و فردا، جيره‌ي تمام امشب را به صورت «خشكه» بگيريم. با اين حساب، ارتش شاهنشاهي پول مختصري براي ناهار و شام به ما داد، آن هم در حالي كه نانوايي و فروشگاهي وجود نداشت و بايد گرسنه مي‌مانديم.

ما را به آسايشگاه بردند. آدم‌هاي زرنگ و فرصت‌طلب، چون شنيده بودند كه هواي سراب سرد است، هر كدام دو ـ سه تا پتو برداشتند و بي‌دست و پاهايي مانند بنده كه زرنگ نبوديم، آن شب را روي تخت‌خواب فلزي بدون تشك و پتو خوابيديم.

فردايش، با همان لباس شخصي، ما را به «ميدان مشق» كشاندند و به دو «گروهان» تقسيم كردند. هر كدام از گروهان‌ها هم باز به سه «دسته» تقسيم شدند. من به «دسته‌ي 3 گروهان 2» افتادم. من، يك جوان تبريزي ديگر و يك ميانه‌اي، كوتاه‌‌قدترين افراد بوديم. زماني كه صف‌هاي 9 نفري را تنظيم كردند، در آخرين صف، تنها ما سه نفر بوديم. در آسايشگاه هم، به هر «اكيپ» شش نفر دادند. هم‌اكيپي‌هاي من يك نفر هريسي، سه نفر ميانه‌اي و يك تبريزي ديگر بودند.

آن وقت‌ها در پادگان‌ها، بهترين غذاها را به سپاهي دانش مي‌دادند. طوري كه بعضي از افسرها و درجه‌دارها هم مي‌آمدند و از جيره‌ي ماها مي‌بردند و حتي يك فرد «گروهبان يكم» از گروهان يك، غذاي خانه‌اش را هم از جيره‌ي سپاه دانش مي‌برد و براي اينكه كسي جرأت اعتراض يا شكايت نداشته باشد، در زمان ورود به سالن غذاخوري،‌ از همه زهر چشم مي‌گرفت. با پوتين، روي ميزهاي آهني كه غذا و نان مي‌گذاشتيم راه مي‌رفت و با اخلاقي بسيار تند، سوت مي‌زد و فرمان‌هاي نظامي صادر مي‌كرد. نام اين گروهبان «حسن...» بود كه از همان روز اول، بچه‌ها اسمش را «حسن فيشقا»‌ گذاشتند.

عشق پست مدرن! شعر طنز حمید آرش آزاد

بس كه بر مخلص گران آمد غم هجران يار

لقمه‏اى استيك و پيتزا شد به كامم زهر مار

گر نيايد از طريق فاكس، پيغام نگار

ننگ بر من گر خوردم خرچنگ، ميگو، خاويار

همچو «قيس»، آواره‏ىِ صحراى اينترنت شدم

تا كه با «ليلى» شود روزى تماسم بر قرار

مى‏كنم كوه ايميل خويش را «فرهاد» وش

بلكه پيغامى بگيرم از لب «شيرين» يار

بنده هم چون «شيخ صنعان» رفتم و گارسون‏شدم

در «كافى‏شاپ»، تا شود راضى ز من ترسا نگار

در هواى عشق او تا قلب صحراى جنون

مى‏روم در كوپه‏ى سوپر دولوكسى از قطار

يار اگر فرمان دهد، جاى كاديلاك و پژو

مى‏شوم مخلص فداكارانه بر بنزى سوار

گر رساند يك پيام از او به مخلص اين موبايل

مژدگانى مى‏دهم فى الفور يك ميليون دلار

آن رقيب بى‏مروت، چون مزاحم مى‏شود

من هم از ناراحتى هى مى‏كشم جيغ و هوار

طاقتم از بس كه شد از دست اين دلدار، طاق

مى‏شوم آخر ز دستش تا «كانارى» رهسپار

ترسم آخر با كراوات خودم در «هايد پارك»

هيكل خود را زنم دار و نمايم انتحار

يا كه خود سوزى كنم يك روز در «هيلتون هتل»

بى‏خيال گاز و فندك، توى حمّام بخار

«آرش»! از اين عشق درويشى حكايت‏ها بساز

تا چو عشق ليلى و مجنون، بماند يادگار

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ راديوگرام در پادگان نظامي

«ودود» و «ناصر»، هر كدام يك «راديوگرام» به آسايشگاه آورده بودند. در ضمن، ودود يك ساعت «تاقچه‌اي» هم آورده بود كه صبح زود و پيش از «شيپور بيدار باش» زنگ مي‌زد. ودود با صداي زنگ از خواب بيدار مي‌شد و صفحه‌ي «سرود شاهنشاهي» را روي «گرام» مي‌گذاشت و صدايش را چنان بلند مي‌كرد كه همگي از خواب مي‌پريديم. شب هم، چند دقيقه مانده به ساعت 9 و زمان خواب، ترانه‌اي از يك زن خواننده را كه به درباري بودن معروف بود، پخش مي‌كرد. بسياري از بچه‌ها از اين جور كارها و بعضي لوس‌بازي‌هاي ودود ناراحت بودند، ولي هم‌شهري‌هاي خودش مي‌گفتند كه به خاطر شغل پدرش، خوب نيست كه سر به سر او بگذاريم.

«ناصر» بيشتر ترانه‌هاي قديمي را ترجيح مي‌داد. او صفحه‌هايي از «در دشتي»، «عبدالوهاب شهيدي»، «بنان» و امثال آن‌ها را روي گرام مي‌گذاشت و به فكر فرو مي‌رفت.

يك روز شماره‌ي 25 مجله‌ي «آرش» را به من داد و توصيه كرد كه كسي آن را نخواند. آن شماره از مجله به ياد «صمد بهرنگي» منتشر شده بود و مقالات و شعرهايي از جلال آل احمد، دولت آبادي، غلامحسين ساعديف مفتون اميني، بولوت قراچورلو، عليرضا نابدل و... در آن به چاپ رسيده بود.

يك بار «ناصر» صفحه‌ي معروف «مرا ببوس»‌ با صداي «گلنراقي» را روي گرام گذاشت. همه‌ي 40 نفر در آسايشگاه جمع بوديم. بچه‌ها چندين بار تقاضا كردند كه باز هم همين صفحه را بگذارد. اظهارنظرها شروع شد، ولي همگي ساده و ناشيانه بودند. از جمله خود من كه عقيده داشتم آن ترانه انقلابي است، اما نمي‌توانستم در مورد آن كم‌ترين توضيحي بدهم.

عصر همان روز، گروهبان دسته‌‌اي آمد و ناصر را با خودش برد. نگرانش شديم. اما يكي دو ساعت بعد برگشت و از آن به بعد، ديگر گرام روشن نكرد.

بچه‌ها «ودود» را در اين مورد مقصر مي‌دانستند و عقيده داشتند كه او نمدمال (!) و شيطان و جاسوس است.

سر و صداي گرام ودود همه را كلافه كرده بود. به خصوص اينكه صبح‌ها حدود 15 دقيقه پيش از زمان واقعي بيدار شدن و شب‌ها تا نيم ساعت بعد از زمان قانوني خواب در پادگان، گرام را روشن مي‌كرد و صدايش را خيلي بالا مي‌برد.

نگهباني ما تنها در خود آسايشگاه بود. در روز و شب نگهباني، سه نوبت دو ساعته نگهباني داشتيم. در اين ساعت‌ها، دمپايي ابري مي‌پوشيديم و در آسايشگاه قدم مي‌زديم.

«غفار» و «عسكر» از نزديك‌ترين دوستان من بودند. يك روز به آن‌ها گفتم كه هر وقت كه نگهباني من با ساعت «خاموشي» هم‌زمان بشود، درست سر ساعت 9 صداي بلند گرام را بهانه خواهم كرد و كتك مفصلي به ودود خواهم زد.

دو شب بعد بود. تازه مي‌خواستيم روي تخت دراز بكشيم كه سر و صداي زيادي بلند شد. نزديك‌تر كه رفتم، ودود را ديدم كه با دماغ و لب‌هاي خون‌آلود، فحش مي‌داد و تهديد مي‌كرد. در اين طرف هم بچه‌ها «غفار» را گرفته بودند كه ديگر به دعوا ادامه ندهد.

آن شب، نوبت نگهباني غفار بود. او، بدون اينكه به ما خبر بدهد، پيش ودود مي‌رود و از او مي‌خواهد كه گرام را خاموش بكند. اما ودود به جاي هر پاسخي، فحش پدر و مادر مي‌دهد و غفار هم بلافاصله مي‌زند.

همگي شهادت داديم كه سر و صداي گرام ودود مزاحم خواب و آسايش ما است. غفار دو شب بازداشت شد. ودود هم از آن به بعد، فقط عصرها گرام را روشن مي‌كرد و صفحه‌هاي خواننده‌هاي كوچه‌بازاري را مي‌گذاشت.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ شلوار سركار استوار را درآوردم

سه روز بعد بود كه به ما لباس سربازي و پوتين دادند. به هر كدام از سپاهيان دانش دو پيژامه و دو زيرپيراهن كاملاً سفيد پنبه‌اي و كلفت داده شد كه زيرپيراهني‌ها هم آستين بلند بودند. بعد، يك جفت پوتين داده شد. پوتين‌ها علاوه بر اينكه اندازه‌ي پاي ما نبودند، حتي نمره‌ي يك لنگه با لنگه‌ي ديگر فرق مي‌كرد و ما بايد با تك‌تك بچه‌ها تماس مي‌گرفتيم تا در نهايت، با يك يا دو فرد ديگر، پوتين‌ها را مبادله مي‌كرديم.

نوبت به لباس‌ها رسيد. اول براي گروهبان يك دادند و بعد، ما را به صف كردند. تقريباً 10 نفر مانده به ما، شلوارها تمام شد. ستواني كه فرمانده گروهان 2 بود دستور داد چند نفر به انباري پادگان بروند و تعدادي شلوارهاي كهنه‌ي مربوط به سربازهاي مرخص شده را بياورند.

شلواري كه به من رسيد حسابي چرك بود و بوي بدي مي‌داد. هر دو زانوي آن هم سوراخ‌هايي بزرگ‌تر از كف دست داشتند. وقتي آن را پوشيدم، سفيدي پيژامه در ناحيه‌ي زانو جلب توجه مي‌كرد. جناب سروان دستور داد آن شلوارها را بشوييم و وصله بزنيم و فردا، سر صف حاضر شويم.

صبح فردا، با همان شلوار چركي و پاره، سر صف آمدم. جناب سروان ديد و به عنوان تنبيه به خاطر لغو دستور، به گروهبان دسته‌مان فرمان داد كه من را 15 دقيقه «كلاغ‌پر» ببرد.

عصر آن روز، شلوار را نشستم. اما يك سوزن و مقداري نخ سفيد برداشتم و بدون اينكه وصله‌اي و پاره‌اي بگذارم، دو سر پارگي را به هم نزديك كردم و دوختم. با اين وضع، شلوار در ناحيه‌ي زانو شبيه دهان آدم بسيار پيري شد كه همه‌ي دندان‌هايش ريخته و پوست صورتش به شدت چروك شده است.

فردا، باز هم تنبيه شدم. اين بار علاوه بر «كلاغ‌پر» 15 دقيقه‌اي، به همان اندازه هم «سينه‌خيز» رفتم. آن هم در محوطه‌اي كه پر از «شن»‌ بود و استخوان‌هاي زانو و آرنج‌ها و كف دست‌ها به شدت اذيت مي‌كرد.

روز ديگر، باز هم با همان وضع به «ميدان مشق» رفتم. اين بار تنبيه‌هاي خيلي شديدتري داشتم. آن روز به خاطر تمرد من، همه‌ي گروهان را تنبيه كردند. حالا ديگر هم‌قطارهاي خودم هم مي‌خواستند با من دعوا كنند.

عصر آن روز، استوار «غفارزاده» به آسايشگاه ما آمد. سمت «سرگروهبان» را در گروهان ما داشت. كرد بود و با لهجه صحبت مي‌كرد.

معلوم بود كه آدم بسيار مهرباني است. به من گفت: «پسرجان! ارتش هيچ وقت كله‌شقي برنمي‌دارد. اين‌ها ذره‌ذره تو را مي‌كشند. آن قدر تنبيه مي‌كنند كه از جان خودت سير بشوي و خودكشي بكني. بهتر است مثل يك بره، مطيع و سربه زير باشي. هر چه كه دستور مي‌دهند اطاعت بكن. من به صلاح خودت مي‌گويم. آن شلوار را تميز بشوي و وصله و پينه بكن.»

در جوابش تشكر كردم، ولي گفتم كه چنين وظيفه‌اي را قبول نمي‌كنم. ارتش بايد لباس نو به من مي‌داد و...

استوار غفارزاده اصرار را بي‌فايده ديد. از من خواست كه همراهش بروم. تا دم در خانه‌ي سازماني‌اش رفتيم. او وارد خانه شد و چند دقيقه بعد، با يك شلوار «كاري» كاملاً شيك و نو برگشت. شلوار را به من داد و گفت كه بايد پاچه‌هايش را كمي كوتاه بكنم.

به آسايشگاه برگشتم و به شوخي به هم‌اكيپي‌هاي خودم گفتم، «مي‌بينيد؟ من كسي هستم كه مي‌توانم شلوار سركار استوار را هم به غنيمت بگيرم»!

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ با مجله‌ي «توفيق»

هميشه كوتاه‌قدترين و ضعيف‌ترين دانش‌آموز در همه‌ي كلاس‌ها بودم. قدرت بدني‌ام آن اندازه نبود كه حريف كسي بشوم. در هيچ ورزشي هم استعداد و نيروي بدني كافي نداشتم. با اين وجود، خيلي هم دوست داشتم هم عرض اندام بكنم و هم يك جور مطرح بشوم. تنها عضوي كه در بدنم خيلي تيز كاري مي‌كرد «زبان» بود. در متلك گفتن، حرف‌هاي نيشدار زدن و سوژه كوك كردن مهارت خاصي داشتم و خيلي هم حاضر جواب بودم. در شوخي‌هاي زباني، اصلاً كم نمي‌آوردم.

شايدم به اين دلايل بود كه آقاي «ترابي» پيشنهاد كرد هفته‌نامه‌ي فكاهي ـ انتقادي «توفيق» را هم مطالعه بكنم. چند هفته مطالعه كافي بود كه مشتري پروپاقرص اين مجله بشوم.

از خواندنش لذت مي‌بردم و در عين حال مي‌ترسيدم. در مورد «ساواك» و شكنجه‌هايش چيزهاي زيادي شنيده بودم. شلاق، كشيدن ناخن‌ها، تخم‌مرغ آب‌پز و گرم، بطري پپسي كولا و... خيلي معروف بودند. البته يك جورهايي هم خوشم مي‌آمد كه ديگران من را يك آدم «شجاع» بدانند. مطالعه‌ي كتاب‌هايي در مورد «جميله‌ي بوپاشاه دختر مبارز الجزاير»،‌ ميرزا كوچك‌خان جنگلي، شيخ‌محمد خياباني، خرمگس و... تأثيرهايي در روحيه‌ام گذاشته بود و در مورد بسياري از آدم‌هاي مبارز و قهرمان هم از «جليل آقا»، «آذر آقا» و ديگران چيزهاي زيادي شنيده بودم و حالا از اينكه مجله‌اي را مي‌خوانم كه حتي به شخص «نخست‌وزير» متلك مي‌نويسد و از او انتقاد مي‌كند، برايم خيلي لذت‌بخش بود.

مجله را به «رؤوف» نشان دادم. حتي حاضر نشد به كاريكاتور روي جلد آن نگاه كند. مي‌ترسيد كه اين هفته‌نامه به «شاه» توهين بكند و آن وقت، مدتي بعد، سازمان امنيت بيايد و ما را دستگير كند.

«حبيب» هم توفيق خريد و به خانه‌شان برد. فردايش تعريف كرد كه پدرش او را نصيحت كرده و گفته است كه چون زماني «چلنگر» و اين جور چيزها را خوانده، در اداره و در ميان فاميل بدنام شده و دوست ندارد كه پسرش هم در آينده مانند او «بدبخت» بشود.

بعضي از مطالب را براي پدرم مي‌خواندم. خوشش مي‌آمد و مي‌خنديد. اما سفارش مي‌كرد كه پنهاني بخوانم كه ديگران خبردار نشوند. مي‌گفت كه ممكن است مربوط به حزب «...» باشد. عقيده داشت كه آدم‌هاي حزب زرنگ هستند و هر روز از يك راه وارد مي‌شوند.

ماجراي ازدواج دو پسر با هم‌ديگر در تهران، آن هم پسراني كه هر دو بچه‌هاي دو نفر از تيمسارهاي ارتش شاهنشاهي بودند و هم‌چنين جريان حمله‌ي عمله‌اي به نام «قوچعلي» به يك دختر ميني‌ژوب‌پوش در چهارراه «سيدعلي» در تهران، توسط هفته‌نامه‌ي «توفيق» به مسخره گرفته شد و چاپ اين مطالب انتقادآميز،‌ شهرت مجله را بيشتر كرد.

آقاي «ترابي» عادت داشت از بچه‌ها بخواهد كه در مورد مسايل اجتماعي و سياسي مطالعه بكنند و گاهي در كلاس «كنفرانس» بدهند. به من هم سفارش كرده بود كه شعرها و بعضي مطالب «توفيق» را حفظ بكنم و در كلاس بخوانم.

«غلامرضا» از مطالب «ضدحكومتي» خوشش نمي‌آمد و خيلي وقت‌ها با اين صحبت‌ها مخالفت مي‌كرد. شايد به همين دليل بود كه بچه‌ها او را «ژيگول»، «سوسول» و اين جور چيزها مي‌ناميدند و گاهي هم به دوستان سفارش مي‌كردند كه پيش او زياد حرف نزنند، چون ممكن است «شيطان ساواك» باشد.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ رفوزه در روخواني درس فارسي؟

روزهاي آخر شهريور ماه بود. براي نام‌نويسي در كلاس «ششم دبيرستان» رفتم. زماني كه مدارك لازم را روي ميز آقاي ناظم گذاشتم، بلافاصله گفت: «تو رفوزه شده‌اي و بايد در همان كلاس پنجم نام‌نويسي بكني.»

وقتي دليل رفوزه شدنم را پرسيدم، گفت كه چون در امتحان شفاهي درس فارسي غايب بودم، رفوزه محسوب مي‌شوم.

ظاهراً دبير مربوطه فراموش كرده بود كه نمره‌ي من را به دفتر بدهد. ايستادم و از حق خودم دفاع كردم. بالاخره يكي از دبيرها دخالت كرد و گفت كه اصلاً تاريخ نشان نمي‌دهد كه يك دانش‌آموز به خاطر روخواني درس فارسي و معني كردن چند تا لغت، رفوزه بشود. آقاي مدير هم كه آدم محافظه‌كاري بود، چيزي نمي‌گفت و فقط نگاه مي‌كرد.

همان دبير، از آقاي ناظم خواهش كرد كه اجازه بدهد همان جا از من امتحان بگيرد و نمره بدهد. ولي آقاي ناظم به شدت اعتراض كرد و گفت: «نه آقا! خواهش مي‌كنم شما دخالت نكنيد. اين‌ها چند نفري هستند كه نظم مدرسه را به هم مي‌زنند. مگر يادتان نيست كه چه مزخرفاتي را براي روزنامه‌ي ديواري داده بودند؟ اگر من نبودم و آن مطالب را به دقت نمي‌خواندم، معلوم نبود چه اتفاقي مي‌افتاد. ضمناً، مسأله تنها اين نيست. حسين آقا، آبدارخانه‌ي مدرسه را «قهوه‌خانه‌ي قنبر» كرده و اين‌ها در زنگ سياحت مي‌روند و در آنجا چايي مي‌خورند و سيگار مي‌كشند. همين آدم نيم‌وجبي مجله‌ي «توفيق» به مدرسه مي‌آورد و به دوستانش هم مي‌دهد. يكي ديگر هم هست كه هميشه مجله‌ي «مكتب اسلام» دارد و در اختيار ديگران هم مي‌گذارد. اين‌ها بايد بفهمند كه مدرسه، فقط جاي درس خواندن است. البته بعضي از همكاران خود ما هم مقصر هستند كه به اين‌ها رو مي‌دهند و در سر كلاس، بعضي صحبت‌ها مي‌كنند كه هيچ ربطي به مدرسه و درس ندارد و...»

چند نفر از معلم‌هاي ديگر هم پادرمياني كردند. بالاخره آقاي ناظم به اين شرط با امتحان دادن من موافقت كرد كه تعهد كتبي بدهم كه اگر در كلاس ششم رفوزه شدم، ديگر در آن مدرسه ثبت‌نام نخواهم كرد و به مدرسه‌ي ديگري خواهم رفت.»

قبول كردم. متن نامه را آقاي ناظم ديكته كرد و من هم نوشتم و امضا كردم. آقاي دبير از جايش بلند شد كه امتحان بگيرد. ولي من كتاب فارسي به همراه نداشتم. باز هم آقاي ناظم بهانه‌جويي كرد. ولي يك دبير ديگر، كتاب «كليله و دمنه» را از گنجه بيرون آورد و داد. چند سطر از باب «برزويه‌ي طبيب» را خواندم و چند لغت عربي و مشكل را معني كردم و بالاخره 16 گرفتم و قبول شدم و نامم را براي كلاس بالاتر نوشتم.

چند روز بعد، آقاي ترابي را ديدم و جريان تعهدنامه را گفتم. خنديد و گفت كه اين جور چيزها الكي و براي زهرچشم گرفتن هستند و همان روز دور انداخته مي‌شوند، ولي ما هم بايد عاقل باشيم و بيشتر احتياط كنيم.

بعدها شنيدم كه چنين تعهدنامه‌اي از شش ـ هفت نفر ديگر هم گرفته‌اند. حبيب مي‌خنديد و به آن تعهدنامه‌ها «نفرت‌نامه» مي‌گفت. البته در آن زمان، ماها بزرگ شده بوديم و معني «نفرت‌نامه»‌ را مي‌دانستيم.

خاطرات حمید آرش آزاد؛از اين مدرسه به آن مدرسه

حسن، يوسف، جواد و چند نفر ديگر كه تقريباً هفت يا هشت سال از ما بزرگ‌تر بودند، بعد از گرفتن «تصديق ششم ابتدايي» چند سالي به كارهاي مختلف پرداخته و بعدها در ارتش و شهرباني استخدام شده بودندكه همگي «گروهبان» بودند.

در آن زمان و در جاهايي شبيه محله‌ي ما، به كارمندان دولت «موفته‌خور» مي‌گفتند، زيرا كه عقيده داشتند اين‌ها پول «بدون زحمت» مي‌گيرند.

مردم مي‌ديدند كه اين جوان‌ها براي خودشان يك شغل دايمي و «بدون زحمت» گير آورده‌اند و درآمدشان دايمي است،‌ اهالي محله از آن‌ها حساب مي‌بردند، به قول خودشان، از هر دختري كه مي‌پرسيدي مي‌گفت كه «من آرزو دارم زن يك گروهبان بشوم كه خوشبخت باشم» و...

حالا ديگر بسياري از خانواده‌ها سعي مي‌كردند لااقل يكي از بچه‌هاي پرتعدادشان را به مدرسه بفرستند و به همين دليل، ساختمان اجاره‌اي دبستان «نوروز» با هشت اتاق ـ كه يكي از اتاق‌ها هم دفتر مدير و ناظم و معلم‌ها بود ـ كفاف آن همه دانش‌آموز را نمي‌كرد. مدرسه‌هاي دو يا سه شيفته هم كه هنوز رايج نشده بودند.

در اولين روز مهر ماه سالي كه ما شروع به خواندن كلاس ششم ابتدايي كرده بوديم، بچه‌هاي كلاس ششم را به صف كردند و گفتند كه از فردا بايد به مدرسه‌ي «ويجويه‌اي» برويم.

در محله‌ي «كوزه‌گر خانا آغزي» منشعب از ايستگاه «ناصر» خيابان منجم و در محل گورستان معروف به «حاج اللهيار قبرستانليغي» دو تا مدرسه‌ي ابتدايي به نام‌هاي «ويجويه‌اي» و «كوزه‌كناني» ساخته بودند كه هر دو داراي كلاس‌هاي فراوان، البته در يك طبقه و يك حياط كوچك و يك حياط به بزرگي ميدان فوتبال داشتند. ويجويه‌اي در بخش غربي خيابان و كوزه‌كناني در سمت غربي آن بنا شده بودند.

به ويجويه‌اي رفتيم. كتاب‌هاي درسي را هم ندادند. اما سه روز بعد، به كوزه‌كناني منتقل شديم.

ساختمان هر دو مدرسه را تازه ساخته بودند. كف حياط‌ها شن ريخته بودند كه البته براي ما به نوعي «سلاح» محسوب مي‌شد و هم‌چنين سنگ‌هاي مربوط به بازي «بئش داش» يا ـ «يه قل ـ دو گل» ـ را از آنجا انتخاب مي‌كرديم.

اسكلت‌هاي دفن شده در قبرستان به جاي ديگري انتقال نيافته بودند. به همين دليل، بسيار اتفاق مي‌افتاد كه در زمان راه رفتن يا بازي، پاي يكي از بچه‌ها در گودال قبر فرو مي‌رفت،‌ بعضي از بچه‌ها هم كه در ظاهر دل و جرأت بيشتري داشتند، جمجمه‌ي مرده را بيرون مي‌آوردند و با آن، بچه‌هاي كوچك‌تر را مي‌ترساندند و يا بازي مي‌كردند. خود من هم، براي اينكه در مقابل هم‌كلاسي‌هايم كم نياورم و خودم را پردل و جرأت نشان بدهم، در آن يك سال، چند بار اسكلت‌هايي را پيدا كردم و با ترس و لرز، چند تا لگد هم به آن‌ها زدم. تا سلامتي بچه‌هاي كلاس ششم بوديم و «ارشد» حساب مي‌شديم. اما بعد از زدن آن لگدها و شوت‌ها، در ته دلم هزاران بار «استغفرالله»، «خدايا، غلط كردم» و... مي‌گفتم و چند شب از ترس خوابم نمي‌برد و جرأت نمي‌كردم به گوشه‌هاي تاريك خانه‌ي خودمان هم بروم.

بعد از پنج سال تحصيل، براي نخستين بار در دبستان كوزه‌كناني ديدم كه دانش‌آموزان كلاس را بر اساس معدل‌هاي سال‌هاي گذشته‌شان، به سه گروه زرنگ‌ها، متوسط‌ها و تنبل‌ها تقسيم كردند. زرنگ‌ها در رديف وسط مي‌نشستند، متوسط‌ها در رديف راست و كنار در ورودي و تنبل‌ها هم در رديف كنار پنجره جا گرفتند.

خود من، به دليل زرنگي و درس‌خواني، ساكن رديف وسط شدم و به علت كوتاهي قدم، پشت نيمكت اول نشستم. عنايت و حميد هم با من «هم‌تختي» بودند كه البته هميشه هم با هم‌ديگر دعوا داشتيم!

خاطرات حمید آرش آزاد؛كفش مخصوص فوتبال

در محله و در مدرسه، بازي فوتبال مي‌كرديم كه نامش را «فيت‌وول» مي‌گفتيم. تنبل‌ترين و شايد هم مظلوم‌ترين بچه به عنوان «گلر» انتخاب مي‌شد و بچه‌اي كه فقط يك كمي از او پرروتر بود عنوان «بخ» را مي‌گرفت كه در واقع همان «بك» يا «دفاع اول» بود. دو ـ سه نفر هم كه پرروتر يا گردن‌كلفت‌تر بودند، همگي مهاجم مي‌شدند.

اولين توپ را ده نفري و شراكتي خريديم كه تازه آن هم كهنه بود. قرار شد هر روز در خانه‌ي يكي از ماها باشد. همه جاي تويي آن سوراخ سوراخ بود كه پنچرگيري كرده بودند. زماني كه در جايي گرم قرار مي‌گرفت، چسب‌هاي پنجرها آب مي‌شدند و توپ، باد خالي مي‌كرد. يكي ـ دو هفته‌اي كه با آن بازي مي‌كرديم اغلب كم باد بود. هر بار هم به خاطر تعيين جا، با هم دعوا مي‌كرديم. در نهايت هم، زماني كه در «چاي قيراغي» بازي مي‌كرديم، توپ به داخل آب افتاد و سيل آن را برد.

دوست داشتيم كفش فوتبال بپوشيم. اين كفش‌ها بسيار محكم بودند و زير آن‌ها ميخ‌كوبي مي‌شد. هم به درد بازي و دويدن مي‌خورد و هم در دعواها به دادمان مي‌رسيد. لگدي كه با آن كفش‌ها به شكم و... كوبيده مي‌شد خيلي دردآور بود.

پدر و مادر ـ به خصوص مادر ـ خيلي فرصت‌طلب بودند. در ظاهر امر، نوع كفشي كه براي ما مي‌خريدند نبايد به نظر آن‌ها مهم مي‌آمد. چون بالاخره بايد يك جفت كفش مي‌خريدند. اما زماني كه مي‌گفتيم مثلاً كفش فوتبال مي‌خواهيم، مادر به فكر استفاده از اين فرصت طلايي مي‌افتاد و مخالفت مي‌كرد. اصرار و التماس مي‌كرديم، آن وقت مادر «چانه‌زني» را شروع مي‌كرد. مي‌گفت كه بايد به همه‌ي حرف‌هايش خوب گوش بكنيم، هر روز ده ـ پانزده سطح آب از چاه بكشيم، آشغال‌هاي خانه را دورتر ببريم و داخل «ميدان چايي» بريزيم. از خواهر و برادرهاي كوچك‌ترمان مراقبت بكنيم. با پسرهاي همسايه دعوا نكنيم و فحش ندهيم. هميشه در خانه و آماده به خدمت باشيم و...

كفش‌ها را يكي ـ دو نمره بزرگ‌تر مي‌خريدند كه هم در زمستان بتوانيم با جوراب پشمي آن‌ها را بپوشيم و هم سال بعد هم به دردمان بخورند. البته كمتر اتفاق مي‌افتد كه اين كفش‌ها براي دو سال سالم بمانند. آن وقت‌ها كوچه‌ي آسفالت شده در محله‌هاي فقيرنشين وجود نداشت و اين كوچه‌ها حتي سنگ‌فرش هم نمي‌شدند. همه جا خاكي بود و پر از سنگ‌هاي ريز و درشت كه البته ما، اين سنگ‌ها را هم شوت مي‌كرديم كه به كفش لطمه مي‌زد. در ضمن، چون در بستن و باز كردن بندهاي دراز كفش فوتبال تنبل بوديم. گره بندها را يك كمي شل مي‌گذاشتيم. زماني كه مي‌خواستيم كفش را بپوشيم، نوك پايمان را در آن فرو مي‌كرديم و نوك كفش را چندين بار به ديوار يا زمين مي‌كوبيديم كه با هر ضربه، پايمان كمي بيشتر فرو برود و در نهايت، در كفش جاي بگيرد. زمان در آوردن آن‌ها هم، قسمت عقبي پاشنه را كه آستانه‌ي در گير مي‌داديم و محكم فشار مي‌آورديم و خلاصه اينكه پوشيدن و در آوردن كفش‌ها بدون دخالت دست انجام مي‌شد و به همين دليل، جلو و عقب كفش خيلي زود پاره مي‌شد. البته از واكس هم كسي استفاده نمي‌كرد كه كفشش سالم بماند.

باز باران...! شعري طنز حميد آرش آزاد

باز باران، موذيانه

با گِل و لايِ فراوان

مي‌چكد از سقفِ خانه

«يادم آرد روزِ باران»

زحمتِ فتّ و فراوان

آن همه سگدو زدن در خانه‌ي مستأجري‌مان

«تندرِ غرّان، خروشان»

«پاره مي‌كرد ابرها را»

آب‌هاي هفت دريا جمع مي‌شد

رويِ بامِ خانه‌ي ما

بنده و آبجي منوّر

مثلِ موشِ آب كشيده

مي‌دويديم اين ور، آن ور

تويِ منزل شد نمايان

ديگ و تشت و آفتابه

كاسه و بُشقاب و تابه

قطره‌هاي آب، رويِ زيلويِ فرسوده‌ي ما

«رفته رفته گشت دريا»

«تويِ اين دريايِ غرّان»

خانه‌اي وارونه پيدا!

ساعتي ديگر كه باران قطع شد در آسمان‌ها

باز هم از رو نمي‌رفت، سقفِ بالايِ سر ما

اين زمان ديدم كه بابا

لحظه‌اي از خشم خنديد

رو به سويِ سقفِ خانه كرد و غرّيد:

من نمي‌گويم كه رويِ كلّه‌ي ما، سايبان باش

لااقل مانندِ سقفِ آسمان باش!

خاطرات حمید آرش آزاد؛شغل پدر؟

من و «قوچعلي» هم‌محلي و هم‌كلاسي بوديم. آقاي «صفري» هم كه هم‌محلي خودمان بود و در دبيرستان رازي، براي كلاس‌هاي سيكل اول، هندسه و كاردستي تدريس مي‌كرد. او فقط مدرك «ديپلم» داشت و به دليل كمبود معلم‌هاي ليسانسيه، توانسته بود كه به دبيرستان بيايد. البته رازي در آن زمان يك مدرسه‌ي بسيار شلوغ و ناآرام بود و معلم‌هاي ليسانسيه كم‌تر حاضر مي‌شدند به آنجا بيايند و مخصوصاً در سيكل اول تدريس بكنند.

آقاي «صفري» يك آدم عقده‌اي به تمام معني بود. در سر كلاس چاخان‌هاي خيلي گنده‌اي تحويل دانش‌آموزان مي‌داد. كوچك‌ترين چاخانش اين بود كه ادعا مي‌كرد در كشور «فرانسه» درس خوانده و ليسانس گرفته و در واقع «مهندس» است!

در مورد برادرزاده‌اش هم كه در خيابان ملل متحد شاگرد يك «تنيكه‌چي» ـ «حلبي‌ساز» ـ بود، مي‌گفت كه او در انگلستان در رشته‌ي اتم درس مي‌خواند!

اين معلم هندسه و كاردستي، مي‌دانست كه من و قوچعلي، او و خانواده‌اش را خوب مي‌شناسيم. به همين دليل، مي‌ترسيد كه چاخان‌هاي او را پيش بچه‌هاي ديگر فاش بكنيم و به اين خاطر، هميشه ما دو نفر را كتك مي‌زد و اذيت مي‌كرد كه بلكه از آن مدرسه فرار بكنيم.

يك روز، به جاي اينكه تدريس بكند، شروع به پرسيدن در مورد شغل‌هاي پدران بچه‌ها كرد. آرام قدم برمي‌داشت و تك‌تك بچه‌هاي كلاس را نگاه مي‌كرد. اگر مي‌ديد دانش‌آموزي كت و شلوار سرمه‌اي يا مشكي نو و پيراهن سفيد تازه پوشيده و اتو كرده است، با نهايت ادب مي‌پرسيد: «باباي شما چه شغلي دارند؟» دانش‌آموز از جايش بلند مي‌شد و مثلاً مي‌گفت: «اجازه آقا؟ پاسبان است» در اين موقع آقاي صفري لبخند تملق‌آميزي مي‌زد و در نهايت ادب مي‌گفت: «آفرين! خواهش مي‌كنم بفرماييد و بنشينيد»! اما اگر دانش‌آموزي سر و وضع فقيرانه‌اي داشت، به او مي‌گفت: «پسر! پدرت چه كاره است؟» و در صورتي كه جواب مي‌شنيد كه كارگر است، مي‌گفت: «بنشين سر جايت!»

نوبت به من رسيد. آقاي «صفري» پدرم را خوب مي‌شناخت و مي‌دانست يك كارگر زحمتكش و خوشنام و در حد خود «روشنفكر» است. با وجود اين، با يك لحن تحقيرآميز پرسيد: «پسر! پدرت چه كاره است؟» از جايم بلند شدم و خيلي مؤدبانه جواب دادم: «پدرم كارگر است.» اين بار، باز پرسيد: «درباره‌ي شغلش بگو كه چه كار مي‌كند؟» پاسخ دادم: «حوله‌باف است. در يك كارگاه در «تورپلولار كوچه‌سي» حوله مي‌بافد.»

آقاي «صفري» لبخند خيي نيشداري زد و با تمسخر بيشتري سؤال كرد: «گفتي چه شغلي دارد؟ حوض‌هاي مردم را خالي مي‌كند و مي‌شويد؟!»

همه‌ي بچه‌هاي كلاس خنديدند. سرم را پايين انداختم. اشك از چشم‌هايم جاري شد. بغض بسيار تلخ و جانكاه، گلويم را مي‌فشرد. با همان گريه و بغض تلخ ناشي از احساس تحقير، به زحمت توانستم بگويم: «بلي، آقاي صفري! پدر من كارگر است. حوض‌هاي خانه‌ي مردم را مي‌شويد و نوكري ديگران را مي‌كند!»

از كلاس بيرون دويدم و در سالن، به تلخي گريه كردم. پشت سر من، «قوچعلي» هم آمد. او هم وضعي مانند من داشت.

اما تصميم گرفتم همه چيز را تحمل بكنم و در ضمن، همه چيز را هم به بچه‌هاي كلاس بگويم. در كلاس‌هاي هفتم، هشتم و نهم، من در درس هندسه هيچ وقت نمره‌ي بالاتر از هفت نتوانستم بگيرم!

در سال‌هاي بعد، هر زمان كه با آقاي «صفري» روبه‌رو مي‌شديم، چشم‌هايش را به من مي‌دوخت و طلبكارانه نگاهم مي‌كرد، ولي من بي‌اعتنا رد مي‌شدم.

يك روز كه دانشجوي دوره‌هاي روزانه در رشته‌ي ادبيات دانشگاه تبريز بودم، باز با آقاي «صفري» روبه‌رو در‌آمديم. او با لحني طلبكارانه و تحقيرآميز گفت: «حضرت آقاي ژيگول! من معلم تو بوده‌ام و حق به گردنت دارم. چرا سلام نمي‌كني؟!»

در يك لحظه تمامي خاطرات تلخ توهين‌ها و تحقير‌هاي مربوط به آن سه سال در وجودم زنده شد. ديگر نتوانستم خود را كنترل كنم. بدبخت را بدجوري كتك زدم.

كرد و رفت! شعرطنز حمید آرش آزاد

باز نوروز آمد و توليد زحمت كرد و رفت

اندكي دشت و دمن را باطراوت كرد و رفت

چون وكيلان و وزيران، باز اين عيد سعيد

با شعاري خلق را غرق سعادت كرد و رفت

عيدي ما كارمندان يكصد و پنجاه بود

ليك او چندين برابر بيش غارت كرد و رفت

با وكيلان مهربان تر بود اين نوروزخان

چون كه ميليون ها در اين مورد سخاوت كرد و رفت

دلبر اين بنده با عنوان ديد و بازديد

باز كلي بنده را غرق خجالت كرد و رفت

جاي سيب و سكه خالي بود چون در سفره ام

بر سماقي اندك اين دلبر قناعت كرد و رفت

چون كه بادمجان به جاي موز به او تقديم شد

نازنين از ديدنش احساس وحشت كرد و رفت

جاي كيوي هم دوتا شلغم تعارف كردمش

او نخورد و بنده را كلي ملامت كرد و رفت

عازم كيش و دوبي شد چون كه آقاي رئيس

پس وزيرش مارسي و زوريخ نيّت كرد و رفت

بستان آباد است و حمامش نصيب كارمند

ساعتي هم او به گرمابه اقامت كرد و رفت

آن وكيل ما كه ساكت بود يك سال تمام

يك دقيقه، موقع تحويل، صحبت كرد و رفت

بعد از آن دادند و را هفت ساعت مشتمال

بيست ساعت نيز در شهر استراحت كرد و رفت

گر چه خالي بود جيب و مغز "آرش" هر زمان

ليك دنيا را پر از طنز و ظرافت كرد و رفت

شعر ملمع بودا بايراميميز!.......... شعر طنز حمید آرش آزاد

ايندي كي، آيليق دا، بايرامليق دا اولموش ناپديد

«ابر آزادي بر آمد، باد نوروزي وزيد»

بعضي لر پالتار آلانمير، بعضي لرده سويله يير:

«وجه مِي مي خواهم و مطرب. – كه مي گويد رسيد»؟

بير تزه ائولنميش اوغلان، ايندي اولسا كارمند

«بار عشق و مفلسي را هر دو مي بايد كشيد»!

بورنونا ائتدي عمل آرواد، داها پول قالماييب

«باده و گل از بهاي خرقه مي بايد خريد»

بيلميره م هاردان تاپيب اوغلان تاراققا بير چووال

«از كريمي گوييا در گوشه اي بويي شنيد»!

دوز اوچ هفته، هر گئجه بس كي تاراققا پارتلاميش

«من همي كردم دعا و صبح صادق مي دميد»!

«پول»- دئييب، هئي چكديلر محكم ياخامدان، جيرديلار

«جامه اي در نيكنامي نيز مي بايد دريد»!

آي خانيم! سن وار- يوخو وئردين بوتون باش رنگينه

«اين تطاول كز سرِ زلف تو ديدم من، كه ديد»؟!

بيلميره م «آرش» نه لر چكميش بو بايرام آخشامي

«اين قَدَر دانم كه از شعرِ ترشي خون مي چكيد»

«تير عاشق كش ندانم بر دل «حافظ» كه زد»

مئيوه بيزدن يئي لره چاتميش، اونا بير بوش سبد!

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ بحراني‌ترين سال‌هاي زندگي

يك دفعه و به طور ناگهاني، خيلي چيزها در من عوض شدند. آن بلندگوي معروف را من هم قورت دادم و يك مرتبه، صدايم خشن و دورگه شد. اما طوري بود كه خودم، خوشم مي‌آمد و دوست داشتم در خانه و مدرسه، هر چه بيشتر و بلندتر صحبت بكنم.

مطالعه‌ي شعرهاي «ميرزاده‌ي عشقي» و «فرخي يزدي» و بسياري كتاب‌هاي ديگر، آشوبي در كله‌ام به وجود آورده بود.از يك طرف هم در مدرسه «فلسفه» يكي از درس‌هاي اصلي من شده بود.

مادر يك عمر در مورد «جن»، «پري»، «آل آروادي»، «بختك» و از اين قبيل چيزها برايم صحبت كرده بود و در محله و جاهاي ديگر نيز، چيزهايي بسيار ابتدايي و خام را به من ياد داده بودند، بدون اينكه در مورد اين قبيل عقايد و موضوع‌ها، صحبتي كرده و توضيحي داده باشند. همه‌ي سؤال‌هايم نيز بدون پاسخ مانده بود، زيرا كه همه‌ي كساني كه در مورد مسايل مربوط به «متافيزيك» صحبت مي‌كردند، معتقد بودند كه «حكمت‌دن سؤال يوخدو» و همه چيز را بايد همان طور كه از قديمي‌ها نقل شده است باور بكنيم. گاهي حتي يك سؤال معمولي كافي بود تا بگويند فلاني از «دين» خارج شده است.

درس فلسفه‌اي كه ما مي‌خوانديم، خيلي ابتدايي بود و فقط نظرات حكيم‌هاي قديمي را، آن هم به صورت ناقص و محدود بيان مي‌كرد. اما همين‌ها نيز موجب مي‌شدند سؤال‌هاي زيادي در مورد خلقت، روابط انساني با ماوراء‌الطبيعه و امثال اين‌ها در ذهن به وجود بيايند.

از سوي ديگر، احساس مي‌كردم كه «مرد» شده‌ام و همه‌ي تلاشم اين شده بود كه اين «مرد شدن» را به پدر و مادر و بزرگ‌ترهاي محله و قوم و خويش ثابت بكنم.

بالاخره من هم به آبدارخانه‌ي مدرسه راه پيدا كردم. در نهايت، يك روز هم «سيگار» كشيدم. خود پدر سيگار نمي‌كشيد و در نتيجه، شامه‌اي قوي داشت. اولين باري كه بوي سيگار در دستشويي به مشامش خورده بود، با چشم‌هايي غضبناك و با يك چوبدستي كوتاه و محكم به اتاق آمد و بدون اينكه چيزي بپرسد و بگويد، كتك زدن را شروع كرد. اين كتك تا شكسته شدن كله‌ي من و خون آمدن از آن ادامه يافت. ولي اين بار ديگر «غلط كردم» و «...» نگفتم. حتي از فرداي آن روز، زماني كه پدر در خانه نبود، در مقابل چشم ديگران سيگار مي‌كشيدم.

اين‌ها را به طور مرتب به پدر خبر مي‌دادند. او هم، يكي ـ دو بار ديگر كتك زد و بعد دست از سرم برداشت.

به تازگي، خانه را دو طبقه كرده بوديم. اتاق طبقه‌ي بالايي مال مهمان‌ها بود ولي من درس خواندن را بهانه مي‌كردم و به آن اتاق مي‌رفتم و همان جا هم مي‌خوابيدم. پيش خودم مي‌گفتم كه اگر واقعاً «جن»، «پري» و اين چيزها وجود دارند، بايد من آن‌ها را ببينم تا باور بكنم. گاهي از روي قصد، با صداي بلند آن‌ها را انكار مي‌كردم و هدفم اين بود كه بشنوند و خودشان را به من نشان بدهند.

در مدرسه، از «ايوب» و دوستان او كناره مي‌گرفتم و بيشتر به «حبيب»، «غلامرضا» و... نزديك مي‌شدم كه عقايدشان با ايوب و دوستانش متفاوت بود و حتي برعكس عقايد آن را مي‌گفتند.

اهل احتياط نبودم و هميشه به طور آشكار صحبت مي‌كردم. به همين دليل، در فاميل و جاهاي ديگر، يواش يواش مي‌شنيدم كه با اشاره به من، مي‌گفتند: «قديمي‌ها راست مي‌گفتند كه نگذاريد بچه‌هايتان از اين درس‌هاي تازه بخوانند!»

آن سال، براي نخستين بار در زندگي‌ام، در پنج درس تجديدي آوردم و به شهريور ماه ماندم.

خاطرات حمید آرش آزاد،كرايه‌ي كتاب از كربلايي علي

مادر، قصه‌ها و داستان‌هاي فراوان بلد بود و هميشه برايمان نقل مي‌كرد. من هم از كودكي عاشق قصه شدم. و زياد مطالعه مي‌كردم. طوري كه در تعطيلات تابستاني سالي كه كلاس سوم ابتدايي را تمام كردم، مي‌توانستم داستان‌هاي قديمي، مانند اميرارسلان نامدار، رستم‌نامه، ملك بهمن، امير حمزه‌ي صاحبقران، خاورنامه، حسين كرد، كوراوغلو، اصلي و كرم و... را به زبان‌هاي فارسي و تركي، به راحتي بخوانم كه البته اين خواندن با صداي بلند بود كه مادر هم بشنود. بعدها هم كه در خانه كار مي‌كرديم،‌ ديگر فرصتي براي بيرون آمدن از خانه و بازي و تفريح در كوچه و محله را نداشتم و خودم و مادر و خواهر و برادرها را با قصه‌هاي همان كتاب‌ها سرگرم مي‌كردم.

در كلاس «هشتم» و در دبيرستان «رازي» درس مي‌خواندم كه شنيدم پيرمردي به نام «كربلايي علي كتابفروش» در كوچه‌ي «بالاحمام» حدفاصل «سامان ميداني» و «خيابان شمس تبريزي»، كتاب به كرايه مي‌دهد.

به دكانش رفتم. هم خودش، هم مغازه‌اش و هم كتاب‌هايش، همگي پير و قديمي بودند. پيرمرد مهرباني بود و كرايه‌ي هر كتاب را «ده‌ شاهي» در هر روز تعيين كرده بود.

از كتاب‌هاي پليسي و كارآگاهي شروع كردم. بيشترشان نوشته‌هاي «ميكي اسپيلن» امريكا بودند كه كارآگاهي به نام «مايك هامر» قهرمان داستان‌هايش بود، نامزد و منشي‌اش «ولدا» نام داشت و به عنوان «رئيس پليس نيويورك» بهترين دوست و حامي او به شمار مي‌رفت و بيشتر رويدادهاي جنايي هم در محله‌ي «هارلم» اتفاق مي‌افتاد.

بعد داستان‌هاي مربوط به «شرلوك هلمز» را خواندم و نيز بيشتر آثار «آگاتا كريستي» و ساير جنايي‌نويس‌ها را مطالعه كردم. يك بار كه كتاب «كنت دراكولا، مرد خون آشام» را خواندم، از شدت ترس تا صبح لرزيدم و نتوانستم بخوابم. اما اين ترس برايم شيرين بود و به دنبال آن، كتاب‌هايي از قبيل «قهقهه‌ي اسكلت»، «راز سرداب»، «وحشت در گورستان» و امثال آن‌ها را هم كرايه كردم خواندم.

حالا ديگر در زمان رفتن از خانه به مدرسه و برعكس هم كتاب مي‌خواندم. طوري كه از اين نظر در محله معروف شده بودم. گاهي اتفاق مي‌افتاد كه در عرض فقط يك روز، سه جلد رمان را مي‌خواندم. يك بار كه «كربلايي علي» از دستم خسته شده بود، كتاب 800 صفحه‌اي «شش سال در ميان زن‌هاي وحشي آمازون» نوشته‌ي «مطيعي» را به دستم داد كه براي چند روز مزاحم او نشوم. ولي من پس‌فرداي همان روز كتاب را تمام كردم و پس دادم. پيرمرد مهربان كه نمي‌توانست اين سرعت در مطالعه را باور كند، چند جا از كتاب را باز كرد و چيزهايي از داستان را پرسيد كه همه را درست جواب دادم.

مطالعه‌ي اين قبيل كتاب‌ها را در سيكل دوم دبيرستان هم ادامه دادم. چون رشته‌ي «ادبي» مي‌خواندم و بيشتر درس‌هايمان شفاهي و «حفظيات» بود، چندان اهميتي به درس‌ها نمي‌دادم و در سر كلاس هم رمان مي‌خواندم.

در كلاس يازدهم، آقاي «سيد جمال‌الدين ترابي طباطبائي» دبير تاريخ، جغرافي و علوم اجتماعي ما بود. اين مرد روشن‌فكر و محقق به ما گفت كه كتاب‌هاي درسي را خودمان بخوانيم و جاهاي مشكل را از او بپرسيم و در عوض، كتاب‌هاي باارزش و مطبوعات خوب را بخوانيم و فيلم‌هاي ارزشمند ببينيم و در كلاس، در مورد مسايل اجتماعي و سياسي بحث و صحبت بكنيم.

بيشتر وقت كلاس استاد «ترابي» به بحث و صحبت مي‌گذشت و من با استفاده از فرصت، رمان‌هاي پليسي مطالعه مي‌كردم. چند باري ديد و تذكر داد كه اگر داستان دوست دارم، بهتر است اين مزخرفات را كنار بگذارم و كتاب‌هاي «باارزش» بخوانم. ولي اشكال اينجا بود كه من اصولاً نمي‌دانستم كه كتاب «باارزش» كه به درد من و جامعه بخورد،‌ چه گونه كتابي است!

آخرين بار كه باز هم يك كتاب پليسي «مزخرف» در دستم ديده بود، از من خواست كه پاي تخته سياه بروم. در آنجا به من گفت: «حيف كه مي‌ترسم هدر بدهي، وگرنه كشيده به تو مي‌زدم.»

صاف ايستادم و گفتم: «بزن!» و او زد. طوري كه لبم زخمي شد و از دهانم خون آمد.

عصر آن روز از «محمدرضا باقرصديقي» خواهش كردم كه يك كتاب «باارزش» به من معرفي بكند. فردايش «رضا صديقي» يك جلد مجموعه‌ي داستان‌هاي كوتاه برايم آورد كه در آن، داستان‌هايي از «صادق هدايت»، «صادق چوبك»، «شين ـ پرتو»، «جلال آل احمد» و چند نويسنده‌ي ايراني ديگر به چاپ رسيده بود و من از آن زمان به بعد، به مطالعه‌ي اين قبيل نوشته‌ها پرداختم.

كتاب‌هاي «گل‌هايي كه در جهنم مي‌رويند» و «بهار جواني» از «محمدمسعود» را هم خود استاد «ترابي» به من امانت داد و تعدادي از شماره‌هاي نشريه‌ي «مرد امروز» را هم در همان زمان خواندم و از ميان آثار شاعران نيز، كليات «ميرزاده‌ي عشقي» را به من هديه كرد.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ ارتش، چرا ندارد، خفه

يك نفر «سروان» به عنوان «فرمانده گردان» داشتيم و دو نفر «سروان يكم» نيز، هر كدام فرمانده يك «گروهان» بودند. سرگروهبان گروهان يك درجه‌ي گروهبان يكمي داشت و مال ما هم «استوار» بود. علاوه بر اين‌ها، هر گروهان به سه «دسته» تقسيم شده بود كه هر دسته براي خود يك «گروهبان دسته» داشت. گروهبان دسته‌هاي سپاه دانش، خودشان هم ديپلمه و «گروهبان وظيفه» بودند.

آن روز سه افسر، دو نفر سرگروهبان و شش نفر گروهبان دسته، همگي به مراسم صبحگاهي آمده بودند. بعد از اجراي مراسم، ما را به صف كردند و دستور «خبردار» دادند و جناب سروان ـ فرمانده گردان ـ شروع به سخنراني كرد.

اولين توصيه‌اش اين بود كه «قرتي‌بازي» را كنار بگذاريم و «آدم» بشويم و اگر هم نشديم، ارتش اين كار را برايمان انجام خواهد داد. بزرگ‌ترين نشانه‌ي قرتي‌بازي هم در نظر «جناب سروان» همانا عادت به مطالعه، مخصوصاً خواندن «كتاب» بود. كاملاً آشكارا گفت: «اين سوسول‌بازي‌ها يعني چه؟ چه معني دارد كه يك جوان بگويد كه من اگر مطالعه نكنم حوصله‌ام سر مي‌رود؟ بعضي‌ها حتي مي‌گويند كه اگر شب چند خط كتاب نخوانند خوابشان نمي‌برد! مسخره نيست؟ باز اگر مجله بود، يك چيزي...»!

بعد از او، نوبت به فرماندهان گروهان‌ها بود كه هر كدام براي افراد خود سخنراني بكنند و در واقع خط و نشان بكشند. سرگروهبان‌ها چيزي نگفتند. اما بعد از رفتن آن‌ها، گروهبان دسته‌ي ما كه «رفيعي» نام داشت و شمالي بود، گفت كه: «ارتش «چرا» ندارد...، در اينجا فقط «خفه»، هر چه مي‌گويند اطاعت بكنيد، سرتان را پايين بياندازيد و...»

بايد لباس‌هايمان را به طور مرتب مي‌شستيم و تميز نگاه مي‌داشتيم. پوتين‌ها بايد هر روز ـ حداقل ـ دو بار واكس زده مي‌شدند. درست است كه زماني، قانون ارتش داشتن ريش كوتاه و تميز را آزاد اعلام كرده بود، ولي بايد صورت‌هايمان را با تيغ اصلاح مي‌كرديم. آن هم طوري كه اگر كاغذ را به صورتمان كشيدند صداي خش‌خش ندهد. كف آسايشگاه را بايد شمع مي‌ماليديم و با تكه‌هاي گوني آن اندازه مي‌ساييديم كه مثل آينه بشود و در ضمن، با همان گوني، بخش‌هايي از آسايشگاه را گل مي‌انداختيم. آنكادر تخت‌خواب خيلي مهم بود و...

فرداي آن روز، هر كاري كه كردم نتوانستم آنكادر بكنم. بالاخره يكي از ملافه‌ها را زير تشك قايم كردم و بعد از مرتب كردن پتوها، ملافه‌ي ديگر را هم روي آن‌ها انداختم. اما فرمانده گروهان به محض آمدن براي بازديد، از تخت‌خواب من ايراد گرفت. زماني هم كه گفتم عادت به اين جور كارها ندارم، گفت كه اگر يك ساعت كلاغ‌پر بروم و يك هفته به طور يك شب به خواب نگهبان بشوم، خود به خود عادت خواهم كرد.

فردايش، باز همان صحنه تكرار شد كه البته تنبيه مربوطه نيز شديدتر بود. يك هفته طول كشيد تا يكي از بچه‌هاي اكيپ روبه‌رويي كه اهل خود سراب بود، دلش به حالم سوخت و در ضمن فهميد كه آدم بدسليقه‌اي هستم. او پيشنهاد كرد كه من هر روز به جاي او شمع بكشم و سهم او از كف آسايشگاه را برق بيندازم و در عوض او هم تخت‌خواب من را آنكادر بكند.

گروهبان رفيعي كه دل پري از ارتش داشت و آدم پرچانه‌اي هم بود، با ديدن تنبيه شدن‌هاي مكرر من، ظاهراً فهميده بود كه يك نفر آدم مناسب براي گوش كردن به حرف‌هايش را پيدا كرده است. او، هر وقت كه بيكار بود، پيش من مي‌آمد و تكرار مي‌كرد: «ارتش يعني اطاعت كوركورانه، يعني خفه؛ يعني اينكه هر چه كه گفتند بايد گوش بكني و حرف نزني. ارتش «چرا» ندارد و...»

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛در آن 15 خرداد

در مدرسه، آقاي «علياري» به كلاس آمد و گفت: «دستور داده‌اند كه بعد از اين فقط «عربي» تدريس بكنم. درس «تعليمات ديني» را از من گرفتند. مي‌خواهند طوري بكنند كه من در كلاس‌ها، حرف‌هايم را نزنم. ولي من حرف خواهم زد.»

اما حرف‌هاي آقاي علياري، بيشتر در اين خلاصه شد كه زن بايد حجاب و ناموس خودش را حفظ بكند و در سياست دخالتي نداشته باشد، در ادارات كار نكند و...، هم‌چنين تقسيم اراضي، يك نوع «غصب املاك» است و اگر زمين‌ها را از ارباب‌ها بگيرند و به كشاورزها بدهند، نماز روستايي‌ها درست نخواهد بود.

«رحيم زارع...» با لحني كه معلوم بود خودش هم پيچيدگي مسايل را چندان درك نمي‌كند، زمانه را به روزگار «عثمان» و «بني‌اميه» تشبيه مي‌كرد و مي‌گفت كه وظيفه‌ي هر مسلماني است كه مانند ياران امام حسين(ع) قيام بكند و با يزيدان زمان بجنگد. البته خودش هم اقرار مي‌كرد كه اين‌ها را در «هيأت» ياد گرفته است.

در قهوه‌خانه‌ي محله، صحبت از جنگ ميان ملت و دولت بود. حالا ديگر عده‌ي بيشتري از مردها در اين مورد صحبت مي‌كردند. «عبدالحسين خالا اوغلي» عقيده داشت كه تا امروز، حتي در زمان معاويه و يزيد هم، اين همه به اسلام ظلم نشده بود. او هم اعتقاد به بستن بازارها و جنگ با دولت داشت.

يكي ـ دو نفر عقيده داشتند كه حالا ديگر زمان «ستارخان» نيست و دولت «تانگ» و «زره‌پوش» دارد. چند نفري كه خدمت سربازي را انجام داده بودند مي‌گفتند كه يك نوع اسلحه هست كه مي‌تواند تانگ را سوراخ و منفجر بكند.

آن شب، بعضي از مردها از «ناغيل‌چي حسين آقا» خواستند كه «رستم‌نامه» را كنار بگذارد و از «مختارنامه» بگويد.

به خانه كه آمديم، مادر در مورد «شلوغي‌ها» صحبت مي‌كرد و بيشترين نگراني‌اش اين بود كه شاه، توپ و تانگ دارد و جوان‌ها را مي‌كشد و جنگ هم موجب قحطي و گراني مي‌شود، همان طور كه در جنگ‌هاي اول و دوم و سال‌هاي 25 و 32 شده بود. اما پدر گفت كه آن زمان همه‌ي دنيا غرق در جنگ بود و نمي‌توانستند به ايراني‌ها كمك بكنند، در حالي كه امروز، بعضي دولت‌ها به ما كمك خواهند رساند. در مورد جنگ با تانگ‌ها هم، پدر مي‌گفت كه مي‌شود بعضي مواد را در يك بطري ريخت و بعد از آتش زدن، آن را به طرف تانگ انداخت كه آن را منفجر بكند و بسوزاند. پدر مي‌گفت كه اين چيزها را در ارتش به سربازها ياد نمي‌دهند. من، سال‌ها بعد فهميدم كه منظور پدر «كوكتل مولوتوف» بوده، ولي او نگفت كه اين را از كجا ياد گرفته است.

جالب اينكه در محله، خود زن‌ها هم با برنامه‌ي «حق رأي زنان» مخالف بودند و از آن به عنوان «آزادي زنان»‌ نام مي‌بردند. اين را هم بگويم كه زنان محله‌ي ما به زن بي‌حجاب «آزاد آرواد» مي‌گفتند كه در نظرشان از «روسپي» هم بدتر بود. زن‌هاي محله «فرح» و «اشرف پهلوي» را مقصر مي‌دانستند.

هر روز تعداد بيشتري «اعلاميه» به بسياري از تيرهاي چراغ برق و ديوارها در محله چسبانده مي‌شد. مي‌گفتند كه «هدايت» يك اعلاميه را سريش زده و در دستش گرفته و محكم به پشت يك «پاسبان» زده و گفته بود: «نوكرم سركار»! ظاهراً اين پاسبان چند دقيقه‌ي بعد، يك سيلي محكمي از افسر كلانتري خورده بود.

در محله‌ي ما، كسي به اتهام چسباندن اعلاميه دستگير نشد. حتي دو ـ سه نفر پاسبان كه اهل خود محله بودند كاري به كار اعلاميه‌ها نداشتند و ظاهراً «عبدالحسين خالا اوغلي» و يا افرادي ديگر، در ساعت‌هاي نزديك به صبح و با استفاده از خلوتي محله، اعلاميه‌ها را مي‌چسباند و مأمورها هم در اوايل شب آن‌ها را مي‌كندند.

پدر، راديوها را گوش مي‌كرد. در قهوه‌خانه و محل كارش، بحث‌هاي تندي به راه مي‌انداخت. ولي به ما سفارش مي‌كرد كه اصلاً از اين جور حرف‌ها نزنيم.

همه جا صحبت از رويدادهاي تلخ قم بود. بازار تبريز به نشانه‌ي اعتراض، بسته شده بود.

پدر كه ادعا مي‌كرد در مورد مسايل سياسي، همه چيز را مي‌داند، مي‌گفت كه مطابق قانون، اگر بازار به مدت يك هفته تعطيل بشود، بايد «دولت» عوض بشود.

در محله مي‌گفتند كه افراد قلدر و آدم‌هاي شاه به «حوضه‌ي فيضيه» حمله كرده و طلاب علوم ديني را كشته‌اند. نام چند نفر از لومين‌هاي محله‌ي خودمان و چند محله‌ي هم‌جوار را هم مي‌بردند كه آنان هم به قم رفته و چند نفر از طلاب را از پشت بام‌ها پرتاب كرده و كشته‌اند. مردها با نفرت از اين‌ها نام مي‌بردند و زن‌ها، لعنت و نفرين مي‌كردند. پدر مي‌گفت كه آن لومين‌هاي قلدر آدم‌هاي «حاجي...» بوده و هميشه مخالفان شاه را كتك زده و اذيت كرده‌اند. يكي از آن آدم‌ها، بعدها نماينده‌ي مجلس شورا شد و برادران گردن‌كلفت و تعدادي از فاميل و هم‌دست‌هايش را هم به نان و نواي حسابي رساند.

روز جمعه، همراه «رحيم زارع» به هيأت در محله‌ي «امره قيز» رفتيم. «رحيم» شعر نوحه گونه‌اي را كه سروده بود، خواند. شعر با اين بيت آغاز شده بود:

حوضه‌ي فيضيه دولدو قان ايله يكسر خدا

اند ـ اند اولدو اوتون يوان پيغمبر خدا

به خانه آمدم. هم به موضوع علاقه‌مند شده بودم و مي‌خواستم من هم كاري انجام داده باشم و هم حسودي رحيم را مي‌كردم. تصميم گرفتم من هم شعري در همين مورد بگويم. نوحه‌واره‌اي نوشتم كه يك بند از آن چنين بود:

حوضه‌ي فيضيه‌ده او اوخدور قتيل

وار دير وارد دير نچه عطشان عليل

شاه ديير: «رود گره‌ك اولسون وكيل»

سلمونلان لاري وخ شوره ايلن العسكري

قويما اهل باطل اولسون اهل سلامه لري

مي‌بينيد كه شعر ناشيانه است و اشكال «عروضي» دارد.

هفته‌ي بعد اين شعر را در هيأت خواندم. در چند جاي ديگر هم خوانده بودم. برادر كوچك‌ترم اين شعر را ازبر مي‌كند و در حالي كه دانش‌آموز كلاس چهارم ابتدايي بوده، پيش هم‌كلاسي‌هايش ادعا مي‌كند كه خودش آن را سروده است. بچه‌هاي كلاس به معلم مي‌گويند كه فلاني شعر گفته است. معلم علاقه‌مند مي‌شود و از او مي‌خواهد شعر را برايش بخواند. معلم با شنيدم شعر، يك كشيده‌ي حسابي به برادرم مي‌زند و قدغن مي‌كند كه آن را در هيچ جايي نخواند.

بچه‌هاي قاليباف هم، در آن روزها ترانه‌ها و نوحه‌هاي قبلي را كنار گذاشته بودند و بيشترشان شعري را زمزمه مي‌كردند كه با اين مصراع آغاز مي‌شد:

«حاكميز مزدور دور مزدوره مزدور اولمايين»

جليل آقا دكان كوچكي داشت كه در آن جوراب مي‌بافت. خود او و برادرش از مشدي‌هاي قديمي بودند. زماني در «فرقه» فعاليت جدي داشتند و بعد هم، طرفدار يك حزب معروف شده بودند. برادر جليل آقا بعدها «نفرت‌نامه» نوشت و «شاهچي» شد. اما خود او هنوز هم مخالف رژيم بود. خيلي دوست داشت با نوجوانان باسواد محله دوست بشود و با آن‌ها صحبت بكند. زماني كه مي‌ديد در مقابل مغازه‌اش بازي مي‌كنيم و يا از مدرسه مي‌آييم كه به خانه برويم. ماها را دور خودش جمع مي‌كرد و حرف‌هاي فراوان مي‌زد. صحبت‌هاي «جليل آقا» كاملاً شبيه صحبت‌هايي بود كه از راديوهاي مورد علاقه‌ي پدر مي‌كردند. اما اين مرد به زبان ساده‌تري مي‌گفت.

در ميان چند نفر روحاني محله، تنها مرحوم «سيداحمدآقا خسروشاهي» بود كه آشكارا در مورد جنايت‌هاي رژيم صحبت مي‌كرد. دو ـ سه نفر ديگر ساكت بودند و چيزي نمي‌گفتند و فقط «مرثيه» و «تعزيه» مي‌خواندند. يكي از آن‌ها هم كه وضع مالي بهتري داشت و آدم شيك‌پوشي بود، كم‌تر به محله مي‌آمد. مردم مي‌گفتند كه او «درباري» است و از «ساواك» حقوق مي‌گيرد.

«عبدالحسين خالا اوغلو» و چند نفر ديگر هم مي‌گفتند: «بگذار هر اندازه كه مي‌خواهد ظلم بكند و آدم بكشد. بالاخره كاسه‌ي ظلم پر مي‌شود و سر مي‌رود. آن وقت اين يكي هم مثل فرعون، در دريايي از خون غرق خواهد شد.»

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ تأسيس دبيرستان دهخدا

عده‌مان خيلي زياد بود. تعدادي از ما در رشته‌هاي «رياضي» و «طبيعي» نمره نياورده بوديم و به بعضي‌ها هم خود مدرسه در اين رشته نمره نداده بود كه مجبور بشوند براي تحصيل در رشته‌ي «ادبي» از آن مدرسه بيرون بروند. در ضمن، در آن زمان دانش‌آموزان دبيرستان «رازي» در شلوغي، بي‌انضباطي و خشونت معروف بودند و بسياري از دبيرستان‌ها، دانش‌آموزان اين مدرسه را نام‌نويسي نمي‌كردند.

در آن زمان، در تبريز تنها دبيرستان «لقمان» بود كه رشته‌ي «ادبي» داشت. اين دبيرستان هم ما را قبول نمي‌كرد.

به «اداره‌ي كل فرهنگ» در كوچه‌ي «داش دربند» منشعب از خيابان «ششگلان» رفتيم. سردسته‌مان «ايوب جديري» بود. در آنجا تعداد زيادي دانش‌آموزان را ديديم كه وضعي شبيه خودمان داشتند.

سه ـ چهار نفر از دانش‌آموزان بزرگ‌تر، خود به خود به صورت نمايندگان ما درآمدند و به اتاق‌هاي مختلف اداره كل سر زدند. مدير كل خودش را نشان نمي‌داد. معاونانش هم كاري براي ما انجام نمي‌دادند. سه ـ چهار روز تمام در مقابل اداره جمع شديم. روز آخر، مدير كل بيرون آمد و تهديد كرد كه به «شهرباني» و «سازمان امنيت» ـ «ساواك» ـ‌ زنگ خواهد زد. يكي از بچه‌ها با صداي بلند گفت: «بچه‌ها اطراف نماينده‌هايمان را بگيريد و اجازه ندهيد مأمورها به آن‌ها نزديك بشوند. اگر لازم باشد با مأمورها درگير مي‌شويم و اجازه نمي‌دهيم كسي را دستگير بكنند.»

اين بار، نماينده‌هاي ما تهديد كردند كه به طور دسته‌جمعي با استانداري و ساواك مراجعه خواهيم كرد و از آن‌ها مدرسه خواهيم خواست.

بالاخره جناب مدير كل كوتاه آمد و نماينده‌هاي ما را به اتاقش دعوت كرد. در آنجا گفته بود كه چون واقعاً مدرسه‌اي براي ما وجود ندارد، بايد در اين مورد با «مركز» تماس بگيرد.

يك هفته بعد، به ما اطلاع دادند كه برايمان يك دبيرستان تازه تأسيس خواهند كرد كه فعلاً فقط دوره‌ي دوم متوسطه در رشته‌ي ادبي را داشته باشد.

يكي از نمايندگانمان كه «حميد خاقاني» نام داشت آدم وارد و زرنگي بود، او كه مي‌ديد جناب مدير كل كوتاه آمده، طلبكار شده و خواسته بود كه حالا كه مدرسه‌ي با سابقه و درست و حسابي به ما نمي‌دهند، لااقل اين اجازه را داشته باشيم كه دبيرستان را خودمان انتخاب بكنيم. انصافاً بهترين دبيران را هم برايمان انتخاب كرده بود.

نام مدرسه‌ي موقتي ما در سال اول «دبيرستان ضميمه‌ي دانشسرا ـ دهخدا» بود اين دبيرستان نوپا را در كلاس‌هاي واقع در بخش شمالي «دانشسرا» تأسيس كردند كه البته آمد و رفت براي بسياري از ماها مشكل بود. به عنوان مثال، من خودم مجبور بودم صبح سوار «خط ماشيني» بشوم و از خيابان «ملل متحد» تا «بازار آغزي» بيايم و از آنجا تا مدرسه را هم با پاي پياده طي كنم. ظهرها هم، ساعت 12 عازم خانه مي‌شديم و ساعت 2 بعدازظهر دوباره مي‌آمديم و تا ساعت 4 درس مي‌خوانديم. در آن زمان هنوز شركت واحد اتوبوس‌راني تبريز تأسيس نشده بود و ما به اتوبوس‌هايي كه به آن‌ها «خط ماشيني» مي‌گفتيم سوار مي‌شديم كه يك ريال هم بابت كرايه مي‌داديم. به همين دليل پول توجيبي من از آن سال 5 ريال شد كه چهار ريالش را كرايه‌ي اتوبوس مي‌دادم و يك ريالش براي خودم مي‌ماند. ولي سعي مي‌كردم بيشتر با پاي پياده بروم ـ در واقع بدوم ـ و برگردم كه همه‌ي 5 ريال برايم بماند كه بتوانم گاهي سينما بروم. در آن زمان قيمت بليط بخش جلويي سينماهاي تبريز 5 ريال بود.

پنج ريال شدن پول توجيبي براي من اين امكان را به وجود آورد كه گاهي بتوانم دوچرخه كرايه بكنم و سوار شدن و راندن آن را ياد بگيرم. دوچرخه را از دكان «رسول چرخچي» كرايه مي‌كرديم كه اغلب خودش در مغازه نبود و خواهرزاده‌اش «سيد» آنجا را اداره مي‌كرد. كرايه‌ي هر ساعت دوچرخه شش ريال بود و مي‌گفتند كه «سيد» هميشه ساعت‌ها را 10 دقيقه جلو مي‌كشد.

در اسفندماه همان سال، مادر پول داد كه يك «دوچرخه» برايم خريداري بشود. پدر زرنگي كرد و يك «شير خوابيده 28» خريد كه خودش بتواند سوار بشود. اين دوچرخه براي آدم كوتاه‌قدي مثل من خيلي بزرگ بود و دوچرخه‌سواري برايم نوعي «اعمال شاقه» و «شكنجه» شده بود. بي‌انصاف پدر، اصلاً سوار دوچرخه هم نشد و فقط حال بنده را گرفت!

حسرت تزه لندي شعر طنز حمید آرش آزاد

شكر آللاها، ياز گلدي، طبيعت تزه لندي

داغ- داش دا اولان حسن و طراوت تزه لندي

ائل، بير- بيري نين ائولرينه حمله گتيردي

بايرام گوروشو اولدو، زيارت تزه لندي

آجيل تالانيب، مئيوه لرين باغري سوكولدو

هر بير ائوه گئتديكده بو غارت تزه لندي

بدبخت آتانين وار- يوخو بايرامليغا گئتدي

پول سوز- پاراسيز قالدي، مصيبت تزه لندي

بيچاره ني اوغلان دا سويوبدور، كوره كن ده

هم قيزلا گلين گلدي، رقابت تزه لندي

دوست- آشنا قوجاقلاشدي، اوپوش ياغدي ياغيش تك

اوزلرده ماتيك رنگي، رطوبت تزه لندي

ارزش له اصول، اولدولار البته رعايت

اخلاق قورونوب، هم ده كي سنت تزه لندي

سيزده گونونه آد قويولوب "روز طبيعت"

ائل بس كي زيبيل توكدو، طبيعت تزه لندي

چول لرده، چمن لرده دويون لندي گويه رتي

ار تاپماغا بير دفعه ده نيت تزه لندي

اوچ- دورد آغاجا ووردو دويون ائوده قالان قيز

ووردوقجادا، قلبينده كي حسرت تزه لندي

بعضاً ده چاليب- اويناماغا قالخدي اوشاقلار

باخجاق، قوجا كونلونده ده رغبت تزه لندي

آنجاق يادينا دوشدو، دئميشلركي: "ياغار قار…"

دوشجك يادا قار، سينه ده وحشت تزه لندي

تك باشچي لارين سازلارينا اوينادي "آرش"

بئل آرتروزا دوشدو، اذيت تزه لندي

بهار خوشه‌هاي يك و دو...!   شعر طنز حميد آرش آزاد

«بهار آمد به صحرا و در و دشت»

زدم يك دور در بازارها گشت

در آن اول حقوق و عيدي‌ام رفت

دوباره پيشِ «نُه» مانده گرو «هشت»

*

«بهار آمد، گل آمد، چيدني شد»

سر و وضعِ عجيبم، ديدني شد

كُت و شلوارِ كُهنه پشت و رو گشت

شده كوچك، ولي پوشيدني شد

*

بهار، بوي گلاب و عنبر آورد

به جيبم هر چه پول بود، پر در آورد

به جانِ خاله جانم، خرجِ اين عيد

زمينم زد، بابايم را درآورد

*

بهار آمد، گل آمد دسته دسته

دو تا مهمان تويِ خانه‌م نشسته

به شيريني چنان كردند حمله

كه ميوه سكته كرد، افتاد پسته

*

بهار آمد به كوي و شهر و شهرك

عجب بود اين بهارِ نو، مبارك!

چنان بي‌پول هستم من در اين ماه

كه بر مردِ گدا هم مي‌دهم چك

*

بهار آمد، زند گل باز لبخند

شده يارانه‌هايِ ما «هدفمند»

هنوز از سالِ نو نگذشته يك ماه

ندارند اين دل و تنبانِ من، بند

*

بهارآمد همه "سبز" است صحرا

از اینجا تا سمرقند و بخارا

نمی دانم چرا در شهر تهران

نمی سازند با سبزی مدارا؟!

نوْلايدي...؟! شعر طنزحميد آرش‌آزاد

نوْلايدي، نؤوروز عمي! سن‌ده بوْللو رحمت اوْلايدي؟

بشرلره، داهادا سن‌ده چوْخ محبّت اوْلايدي

«نوْئل بابا» وئرير هديه، سئوينديرير هامي خلقي

كاش اوْنجا، اؤز ائلينه، سن‌ده‌ده كرامت اوْلايدي

«اقليت»دير اوْ، «اهلِ كتاب»دير، هم‌ده كي «غربي»

ولي كاش اوْنجا فقط سن‌ده بير لياقت اوْلايدي

اوْنون كيمي گئديب، اوْغلان! نه‌دن «كتاب» اوْخومورسان؟

نوْلايدي سن‌ده بير آز علمه، درسه رغبت اوْلايدي؟

«پيامِ نور»دا، يا «آزاد»دا، آزجا درس اوْخويايدين

«ليسانس» آلاندا، بئكارليق سنه مصيبت اوْلايدي!

آلايدين، اوْندا بو يوْل مسندين «وزارت» اوْلايدي

گئده‌يدين، «اوستاد» اوْلايدين همان او مدرك الينده

ايشين‌ده چيخسا ايگي، مين رقم حمايت اوْلايدي

كئچه‌ك بو سؤزدن هله، عرض ائديرديم: آي عمي نؤوروز!

نوْلايدي سن‌ده بير آز يوْخسولا محبت اوْلايدي؟

اوْلوبدو هر دنه‌سي پوسته‌نين، يوزاللي تومن- زاد

كاش آجيله- زادا، بير عادلانه قيمت اوْلايدي

گله‌نده نفت پولو سوفرايا، دوْلا كاسا- بوْشقاب

بير آزجا شيريني‌ده- آجيل‌ده اوْنلا دعوت اوْلايدي

بئش- آلتي دست‌ده پالتار گئيه‌يدي آرواد- اوشاق‌لار

«تاناكورا»، يادا كي، ترس- آواند قسمت اوْلايدي

واريم‌دير آلتي «سين» ائوده، اينانماسان، گل، اؤزون گؤر

اوْلايدي كاش بيري‌ده، «يئددي‌سين» رعايت اوْلايدي

«سارا»، «سُميّه» «ساناز»، هم‌ده «سوسن» ائوده قاليب‌لار

«سمر»ده وار، «سوْنا»دا، كاش «سوماق» كفايت اوْلايدي!

بو آلتي تورشاميش، اوْددان- سودان هر ايل آتيليرلار

نولايدي بخت آچيلايدي، بولاردا راحت اوْلايدي؟

بو «اقتصادي تحول» هاياندا قالميش، الهي؟

گله‌يدي، يوْخسول ايشي اوْندا عيش- عشرت اوْلايدي

«سوبسيد»- يميزاوْلايدي نقدي، پول ياغايدي ياغيش تك

قيزيل- گوموش‌دن اوْ گون يوْخسولا عمارت اوْلايدي!

ايناندين هر شُعارا- وعده‌يه، سفئه‌له‌دين «آرش»!

كاش آزجا سن‌ده عاغيل، من‌ده چوْخلو ثروت اوْلايدي

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛چرا زبان انگليسي را ياد نگرفتم

در آن زمان در دبيرستان «رازي» و در كلاس‌هاي هفتم، هشتم و نهم، تعداد دبيران ليسانسيه خيلي كم بود و بيشترشان فارغ‌التحصيل دانشسراي مقدماتي بودند كه بعدها يك ديپلم هم در امتحان نهايي «متفرقه» گرفته بودند.

دبير زبان انگليسي ما، پيش‌تر در رشته‌ي «پزشكي» در دانشگاه تحصيل كرده و در وسط كار، تحصيل را كنار گذاشته و يا اخراج شده بود. اين آقاي دبير «عشق پزشكي» و يا «عقده‌ي پزشكي» داشت و ترجيح مي‌داد معلومات خودش را به رخ دانش‌آموزان بكشد.

بدبختانه بعضي از خوش‌نشينان ته كلاس هم دست آقاي دبير را خوانده و نقطه‌ي ضعف او را شناخته بودند و هر زمان كه حوصله‌ي درس خواندن نداشتند و يا مي‌ترسيدند كه سؤالي از آنان بشود، يك سؤال مربوط به دانش پزشكي مطرح مي‌كردند.

به عنوان مثال يك بار «علي داشقا» در همان اول زنگ زبان دستش را بلند كرد و گفت: «آقا، اجازه؟ ديروز از مقابل «حيدر تكه‌سي» رد مي‌شدم ديدم كه ماشين كمپرسي يك مرد را زير گرفته و كشته است، آقا! خون همه جاي خيابان را گرفته بود. اين همه خون از كجا مي‌آيد؟»

آقاي دبير، بلافاصله كتاب درسي انگليسي را زمين گذاشت، يك تكه گچ سفيد و يك تكه گچ قرمز به دست گرفت و شكل يك قلب و تعدادي سرخرگ و سياهرگ را در تخته سياه رسم كرد و شروع كرد به توضيح دادن در مورد گردش خون. جناب دبير چنان به سر شوق آمده بود كه اجازه نداد براي زنگ تفريح هم از كلاس بيرون برويم و دو ساعت تمام در مورد گردش خون براي ما صحبت كرد.

در سيكل دوم دبيرستان هم كه ابتدا در بخش شمالي حياط «دانشسرا» و زير تابلوي «دبيرستان ضميمه‌ي دانشسرا» در رشته‌ي «ادبي» درس مي‌خوانديم و بعد، با تأسيس دبيرستان «دهخدا» به آن رفتيم. در همان نخستين جلسه‌ي درس انگليسي، آقاي دبيري كه بعدها نامش را «گاليور» گذاشتيم، به بچه‌ها گفت: «من هيچ وقت در كلاس، دانش‌آموزان را «حاضر ـ غايب» نمي‌كنم. نمره‌ي كم‌تر از هفت هم به كسي نمي‌دهم. اما چون حوصله‌ي تحمل سر و صدا و شلوغي را ندارم، اجازه نمي‌دهم كسي در كلاس حركت بي‌جا بكند و حرف زيادي بزند. به همين دليل، كساني كه حوصله‌ي درس خواندن ندارند از همين حالا مي‌توانند بيرون بروند و به كلاس من نيايند.»

آن وقت‌ها، مدرسه‌ها دو سره بودند و ما سه ساعت پيش از ظهر و دو ساعت بعد از آن در مدرسه حاضر مي‌شديم. در مجموع دو ساعت از وقتمان هم در راه تلف مي‌شد. در خانه هم به دليل فقر خانواده و پراولادي پدر و مادر، مجبور بوديم بيش از هفت ساعت كار بكنيم. به همين دليل، هيچ فرصتي براي استراحت و تفريح نداشتيم.

اتفاقاً ورود ما به كلاس «دهم» ـ چهارم دبيرستان در نظام قديم آموزشي ـ هم‌زمان با اوج شهرت «محمدعلي فردين» بود. اين معروف‌ترين هنرپيشه‌ي فيلم‌هاي «آبگوشتي» بعد از فيلم «آقاي قرن بيستم» شهرت زيادي كسب كرده بود و همه‌ي مردم براي ديدن فيلم‌هايش سر و دست مي‌شكستند. من هم كه به دليل كار در خانه، فرصتي براي سينما رفتن نداشتم، در بعدازظهرهايي كه درس انگليسي داشتيم، از مدرسه غايب مي‌شدم و به سينما مي‌رفتم.

به دليل همين شيطنت‌ها و در رفتن‌ها و نيز به اين علت كه در خانه كار مي‌كرديم، بنده در زبان انگليسي خيلي ضعيف بار آمدم.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛اولين غزل عارفانه‌ي بنده؟

از زماني كه يادم مي‌آيد، هميشه مي‌توانستم چيزهاي قافيه‌دار و آهنگين بسازم و پيش خودم خيال بكنم كه شاعر هستم و شعر مي‌سرايم. در دوران كودكي و نوجواني، بيشتر سروده‌هايم هجو بود كه براي مسخره كردن هم‌بازي‌ها و هم‌سن و سال‌هايم در محله و مدرسه بود. يكي ـ دو نوحه هم در مورد شهداي «حوزه‌ي فيضيه» ساخته بودم كه عيب‌ها و نقص‌هاي ادبي فراوان و عمده داشتند.

در كلاس دهم (اول دبيرستان) رشته‌مان «ادبي» بود. معلم درس ادبيات فارسي در دبيرستان «دهخدا» شادروان آقاي «طاهري» بود كه هم علاقه‌ي فراوان به شعر و ادب داشت و هم، انصافاً در اين مورد خيلي باسواد بود. هر چند كه از خودش شعري نشنيديم.

آقاي طاهري، دانش‌آموزان را تشويق مي‌كرد كه شعر بسرايند و قطعات ادبي و داستان بنويسند و در كلاس بخوانند. «اصغر ثابتي صوفياني» شعرهاي دل‌انگيزي مي‌سرود. «حميد خاقاني»، «بيژن بهادري» و «محمدرضا باقر صديقي» هم داستان‌هاي كوتاه و قطعه‌هاي ادبي مي‌نوشتند و در كلاس مي‌خواندند.

تقريباً همه روزه، صحبت از «تصوف» و «عرفان» پيش مي‌آمد و آقاي طاهري هم هميشه اين بيت را زمزمه مي‌كرد:

مصلحت ديد من آن است كه ياران همه كار

بگذارند و سر زلف نگاري گيرند

راستش را بخواهيد من درك درستي از «تصوف» و «عرفان»‌ نداشتم و تنها شنيده و معتقد شده بودم كه غزل‌هاي «حافظ» عارفانه هستند.

به خاطر چشم‌هم‌چشمي و براي مطرح كردن خودم در مدرسه، تصميم گرفتم من هم «غزل عارفانه» بسرايم. بعد از يك هفته تلاش، غزلي 15 بيتي ساختم كه با اين بيت آغاز مي‌شد:

من عاشقم، من عاشقم، من عاشق روي توام

دلداده‌ي موي توام، سرگشته‌ي كوي توام

غزل را در مدرسه خواندم و مورد تشويق آقاي طاهري، حميد خاقاني و نزديك‌ترين دوستم «رضا صديقي» قرار گرفتم. فردايش آن را براي خواهر و برادرانم هم خواندم و كلي پز دادم كه مثلاً «شاعر» شده‌ام!

يك شيطان خانگي، مي‌رود و به مادر خبر مي‌دهد كه فلاني «عاشق» شده است!

مادر، از يك مادر ايلاتي و يك پدر روستايي در يكي از دهات حومه‌ي ورزقان به دنيا آمده بود و خودش هم سوادي نداشت. اما خيلي خيلي متعصب بود و خوشش نمي‌آمد كه روي «بچه» باز بشود. چنين آدمي كه در عمرش نامي از «عرفان» و «تصوف» نشنيده، با شنيدم خبر از دهان جاسوس خانگي، خيال كرده بود كه مثلاً بنده عاشق «چئري رباب» دختر «قره سكينه» شده‌ام!

مادر با چوب «وردنه» آمد و در حالي كه پشت سر هم تكرار مي‌كرد: «ياواش ـ ياواش عاشق ده اولورسان؟»! ضربه‌ها را پشت سر هم فرود مي‌آورد. طوري كه همه‌ي استخوان‌هايم به ناله درآمد.

شب هم نوبت پدر بود كه كتك مفصلي به من بزند. پدر چوب محكم‌تري برمي‌داشت و ضربه‌هاي بدتري مي‌زد. يادم نمي‌آيد در همه‌ي عمرم يك بار پدر كتك بزند و جايي از كله‌ي بنده را نشكند. فكر مي‌كنم در سال‌هاي كودكي، نوجواني و جواني، پدر بيشتر از 300 مرتبه كله‌ام را شكسته باشد. بلكه هم بيشتر.

از فرداي آن روز به مدت بيشتر از دو هفته، دوچرخه‌ي بنده توقيف شد. پيراهن و كت و شلوار نسبتاً تازه‌ام را هم به «يخدان» مادر انتقال دادند. در ضمن، وادارم كردند كه به سلماني بروم و كله‌ام را از ته بتراشم و «تل» نگذارم.

اين تشويق‌هاي جانانه در كانون گرم خانواده بنده را وادار كرد تا چهار ـ پنج سال بعد از آن، يعني تا زمان خدمت در «سپاه دانش» غلط بكنم و دنبال غزل صوفيانه و عارفانه نروم.

البته بنده چندين سال اقدام به سرودن غزل كردم. ولي از پنج ـ شش سال پيش، تنها به «طنز» مي‌پردازم و اشعار طنزآميز مي‌سرايم.

استاد بزرگ و بزرگوارم جناب آقاي «يحيي شيدا» كه لطف‌هاي فراوان نسبت به بنده دارند، هميشه مي‌فرمايند كه تو مي‌توانستي و باز هم مي‌تواني در غزل معاصر ايران و آذربايجان، به پديده‌اي درخشان تبديل شوي. پس باز هم غزل بگو.

ولي بنده، دستمزد نخستين غزلم را هنوز هم فراموش نكرده‌ام!

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛انقلاب سفيد شاه و مردم؟

كلاس هشتم بوديم. به دليل شش ـ هفت ساعت كار در خانه، همه‌ي خبرها را از راديو مي‌شنيديم. شب‌ها هم كه پدر مي‌آمد، تعدادي از راديوهاي واقع در كشورهاي خارجي، از قبيل «صداي ملي ايران»، «ايرانين ملي سسي راديوسو»، «پيك ايران» و... را مي‌گرفت كه بنده هم وظيفه‌ي مترجمي را عهده‌دار بودم. خودم هم كم‌كم بزرگ مي‌شدم و يواش يواش يك چيزهايي مي‌فهميدم.

جسته گريخته‌ي صحبت‌هايي در مورد «اصلاحات ارضي» و تقسيم زمين‌هاي كشاورزي ميان روستاييان مطرح مي‌شد، هم‌چنين «حق رأي زنان» و لزوم داير كردن مدارس در روستاها و!

پدر در ابتداي كار عقيده داشت كه «كوپك اوغلولوق كله‌يي دي» و حتماً مي‌خواهند باز هم حقه‌اي پياده بكنند. اما به تدريج و در اثر گوش كردن به راديوهاي خارجي و هم‌صحبتي با بعضي رفقايش در قهوه‌خانه، به اين نتيجه رسيد كه مي‌خواهند به وضع فقرا در ايران برسند. با وجود اين، پدر از ته دل مشكوك بود و اين را مي‌شد از صحبت‌هايش فهميد. تقريباً عقيده داشت كه اين بار انگليس و «برژنف» دست به دست هم داده‌اند تا نگذارند در ايران يك انقلاب واقعي بشود.

در مدرسه، معلم‌ها در اين مورد ساكت بودند و مدير و ناظم هم، گفته‌هاي راديوهاي خودمان را تكرار مي‌كردند. در اين ميان، تنها معلم ديني و عربي ما بود كه انتقاد مي‌كرد. اما او هم فقط مخالف دادن حق انتخاب كردن و انتخاب شدن به زنان براي نمايندگي در مجلس بود. او عقيده داشت كه هر كشوري كه در آن زنان در سياست دخالت بكنند بدبخت و ويران خواهد شد. اين آقا در صحبت‌هايش تكرار مي‌كرد كه انگلستان به زودي از ميان خواهد رفت،‌ زيرا كه يك زن در آن حاكم شده است.

«رحيم زارع» از مخالفت «علما» با اين برنامه صحبت مي‌كرد و مي‌گفت كه محمدرضا شاه هم مانند پدرش، مي‌خواهد اسلام را از ميان بردارد، و تنها تفاوتشان اين است كه رضاخان قلدر بود و به زور متوسل مي‌شد و محمدرضا زرنگ است و كارهايش را با حيله پيش مي‌برد. «رحيم» صحبت‌ها را در «هيأت» شنيده بود و سخت به آن‌ها عقيده داشت.

كم‌كم سر و كله‌ي اعلاميه‌ها در محله پيدا شد. به بسياري از تيرهاي چراغ برق و به ديوار تعدادي از مغازه‌ها، اعلاميه‌هايي چسباندند كه مهر و امضاي تعدادي از روحانيون قم و تبريز را در زير خود داشتند. اعلاميه‌ها، صبح خيلي زود چسبانده مي‌شدند و كسي نمي‌دانست اين كار را چه كسي انجام مي‌دهد. ولي چون تعداد اعلاميه‌ها در ديوارهاي نانوايي سنگكي و قهوه‌خانه بيشتر بود،‌ بعضي‌ها حدس مي‌زدند كه بايد كار «عبدالحسين خالا اوغلي» باشد. «خالا اوغلي»‌ در آن زمان نزديك به 50 سال داشت و شاگرد قهوه‌خانه‌ي «كربلايي يوسف» بود.

اين مرد لاغر و بلند بالا، انسان خوش‌اخلاقي بود كه تعصبات مذهبي زيادي داشت و اصناف محله هم خيلي دوستش داشتند.

مردم عادي محله هم‌صحبت‌هايي در موافقت و مخالفت با شاه مي‌كردند. ولي بيشترشان معتقد بودند كه كندن اعلاميه‌هاي علما از تيرهاي چراغ برق و در و ديوار، كاري حرام است و خداوند لعنت بكند كسي را كه دست به چنين كاري بزند.

روز «ششم بهمن» آن سال، همه‌ي مدرسه‌ها و ادارات تعطيل بودند. از مردم خواسته شده بود كه بروند و به «اصول ششگانه‌ي انقلاب سفيد شاه و مردم» رأي بدهند.

فردايش، در مدرسه، تنها يكي از هم‌كلاسي‌هايمان ادعا مي‌كرد كه همراه پدر و دايي‌اش رفته و در 18 جا رأي داده است. البته او دانش‌آموز كلاس هشتم بود و هنوز 15 سال هم نداشت.

در محله، مي‌گفتند كه فقط چند نفر «تاميناتچي»، «درجه‌دار»، «آژدان» و «شيطان» رأي داده‌اند كه آن‌ها هم به «خيابان» مراجعه كرده‌اند.

شب هفتم بهمن، پدر در خانه مي‌گفت: «كسي به اين برنامه رأي نداده است. فقط نوكرهاي دولت را به زور برده بودند كه رأي بدهند!

بهار خوشه‌هاي يك و دو...!   شعر طنز حميد آرش آزاد

«بهار آمد به صحرا و در و دشت»

زدم يك دور در بازارها گشت

در آن اول حقوق و عيدي‌ام رفت

دوباره پيشِ «نُه» مانده گرو «هشت»

*

«بهار آمد، گل آمد، چيدني شد»

سر و وضعِ عجيبم، ديدني شد

كُت و شلوارِ كُهنه پشت و رو گشت

شده كوچك، ولي پوشيدني شد

*

بهار، بوي گلاب و عنبر آورد

به جيبم هر چه پول بود، پر در آورد

به جانِ خاله جانم، خرجِ اين عيد

زمينم زد، بابايم را درآورد

*

بهار آمد، گل آمد دسته دسته

دو تا مهمان تويِ خانه‌م نشسته

به شيريني چنان كردند حمله

كه ميوه سكته كرد، افتاد پسته

*

بهار آمد به كوي و شهر و شهرك

عجب بود اين بهارِ نو، مبارك!

چنان بي‌پول هستم من در اين ماه

كه بر مردِ گدا هم مي‌دهم چك

*

بهار آمد، زند گل باز لبخند

شده يارانه‌هايِ ما «هدفمند»

هنوز از سالِ نو نگذشته يك ماه

ندارند اين دل و تنبانِ من، بند

*

بهارآمد همه "سبز" است صحرا

از اینجا تا سمرقند و بخارا

نمی دانم چرا در شهر تهران

نمی سازند با سبزی مدارا؟!

نوْلايدي...؟! شعر طنزحميد آرش‌آزاد

نوْلايدي، نؤوروز عمي! سن‌ده بوْللو رحمت اوْلايدي؟

بشرلره، داهادا سن‌ده چوْخ محبّت اوْلايدي

«نوْئل بابا» وئرير هديه، سئوينديرير هامي خلقي

كاش اوْنجا، اؤز ائلينه، سن‌ده‌ده كرامت اوْلايدي

«اقليت»دير اوْ، «اهلِ كتاب»دير، هم‌ده كي «غربي»

ولي كاش اوْنجا فقط سن‌ده بير لياقت اوْلايدي

اوْنون كيمي گئديب، اوْغلان! نه‌دن «كتاب» اوْخومورسان؟

نوْلايدي سن‌ده بير آز علمه، درسه رغبت اوْلايدي؟

«پيامِ نور»دا، يا «آزاد»دا، آزجا درس اوْخويايدين

«ليسانس» آلاندا، بئكارليق سنه مصيبت اوْلايدي!

آلايدين، اوْندا بو يوْل مسندين «وزارت» اوْلايدي

گئده‌يدين، «اوستاد» اوْلايدين همان او مدرك الينده

ايشين‌ده چيخسا ايگي، مين رقم حمايت اوْلايدي

كئچه‌ك بو سؤزدن هله، عرض ائديرديم: آي عمي نؤوروز!

نوْلايدي سن‌ده بير آز يوْخسولا محبت اوْلايدي؟

اوْلوبدو هر دنه‌سي پوسته‌نين، يوزاللي تومن- زاد

كاش آجيله- زادا، بير عادلانه قيمت اوْلايدي

گله‌نده نفت پولو سوفرايا، دوْلا كاسا- بوْشقاب

بير آزجا شيريني‌ده- آجيل‌ده اوْنلا دعوت اوْلايدي

بئش- آلتي دست‌ده پالتار گئيه‌يدي آرواد- اوشاق‌لار

«تاناكورا»، يادا كي، ترس- آواند قسمت اوْلايدي

واريم‌دير آلتي «سين» ائوده، اينانماسان، گل، اؤزون گؤر

اوْلايدي كاش بيري‌ده، «يئددي‌سين» رعايت اوْلايدي

«سارا»، «سُميّه» «ساناز»، هم‌ده «سوسن» ائوده قاليب‌لار

«سمر»ده وار، «سوْنا»دا، كاش «سوماق» كفايت اوْلايدي!

بو آلتي تورشاميش، اوْددان- سودان هر ايل آتيليرلار

نولايدي بخت آچيلايدي، بولاردا راحت اوْلايدي؟

بو «اقتصادي تحول» هاياندا قالميش، الهي؟

گله‌يدي، يوْخسول ايشي اوْندا عيش- عشرت اوْلايدي

«سوبسيد»- يميزاوْلايدي نقدي، پول ياغايدي ياغيش تك

قيزيل- گوموش‌دن اوْ گون يوْخسولا عمارت اوْلايدي!

ايناندين هر شُعارا- وعده‌يه، سفئه‌له‌دين «آرش»!

كاش آزجا سن‌ده عاغيل، من‌ده چوْخلو ثروت اوْلايدي

حسرت تزه لندي شعر طنز حمید آرش آزاد

شكر آللاها، ياز گلدي، طبيعت تزه لندي

داغ- داش دا اولان حسن و طراوت تزه لندي

ائل، بير- بيري نين ائولرينه حمله گتيردي

بايرام گوروشو اولدو، زيارت تزه لندي

آجيل تالانيب، مئيوه لرين باغري سوكولدو

هر بير ائوه گئتديكده بو غارت تزه لندي

بدبخت آتانين وار- يوخو بايرامليغا گئتدي

پول سوز- پاراسيز قالدي، مصيبت تزه لندي

بيچاره ني اوغلان دا سويوبدور، كوره كن ده

هم قيزلا گلين گلدي، رقابت تزه لندي

دوست- آشنا قوجاقلاشدي، اوپوش ياغدي ياغيش تك

اوزلرده ماتيك رنگي، رطوبت تزه لندي

ارزش له اصول، اولدولار البته رعايت

اخلاق قورونوب، هم ده كي سنت تزه لندي

سيزده گونونه آد قويولوب "روز طبيعت"

ائل بس كي زيبيل توكدو، طبيعت تزه لندي

چول لرده، چمن لرده دويون لندي گويه رتي

ار تاپماغا بير دفعه ده نيت تزه لندي

اوچ- دورد آغاجا ووردو دويون ائوده قالان قيز

ووردوقجادا، قلبينده كي حسرت تزه لندي

بعضاً ده چاليب- اويناماغا قالخدي اوشاقلار

باخجاق، قوجا كونلونده ده رغبت تزه لندي

آنجاق يادينا دوشدو، دئميشلركي: "ياغار قار…"

دوشجك يادا قار، سينه ده وحشت تزه لندي

تك باشچي لارين سازلارينا اوينادي "آرش"

بئل آرتروزا دوشدو، اذيت تزه لندي

به مناسبت مهمانی افطار در منزل یکی از اقوام دندان روی جگر بگذار! شعر طنز حمید آرش آزاد

میزبانا! امشبی از دستِ مهمان غم مخور
سر مده از دستِ ما، فریاد و افغان، غم مخور

کاسه‌ای شد واژگون، یا قاشقی دزدیده شد
یا اگر در گوشه‌ای، بشکست لیوان، غم مخور

گر کسانی سوپ را جایِ مربا می‌خورند
یا به جای آب، می‌نوشند «آیران»، غم مخور

گر به غارت رفت مقداری ز کوکو یا کباب
یا که شد تاراج نان و مرغ بریان، غم مخور

روزه‌خورها از تو می‌خواهند یکسر، آبِ داغ
فکرِ این‌ها باش، بهرِ روزه‌داران غم مخور

گر فشار آید به اعصابت ز دستِ قوم و خویش
اندکی رویِ جگر بگذار دندان، غم مخور

وه! چه بی‌رحمانه غارت می‌کنند این سفره را
این گروهِ سنگدل، همچون مغولان، غم مخور

ظاهراً خوشحال باش و شاد، لبخندی بزن
گرچه هستی باطناً نالان و گریان، غم مخور

جانِ من! در خانه‌ات گر عده‌ای از قوم و خویش
یک شب از ماهِ مبارک هست مهمان، غم مخور

خاطرات حمید آرش آزاد؛يك دوست اهل هيأت‌هاي حسيني

از «رحيم زارع ...» خيلي خوشم آمده بود. در جريان اعتصاب در كلاس هفتم، حدود 16 ضربه تركه‌ي آلبالو را خورد و «ايوب حيدري» را لو نداد. خود من هم همين كار را كرده بودم. هر دو متولد يك سال و هم‌قد بوديم. او در رياضيات خيلي قوي بود و من، ادبيات و عربي را خوب مي‌خواندم. به هم‌ديگر كمك هم مي‌كرديم. اما در طول سه سال هم‌كلاسي، حتي يك تقلب هم رد و بدل نكرديم. «رحيم» يك فرد مذهبي و بسيار معتقد و درستكار بود.

رحيم هم از من خوشش آمده بود. به همين دليل بود كه هم‌محلي‌هاي خودش را ول كرده بود و با من دوستي مي‌كرد. بهترين نشاني دوستي‌اش هم اين بود كه از من دعوت كرد با او به «هيأت» بروم.

خجالت مي‌كشيدم كه به او بگويم كه از خانواده‌اي فقير هستم و هر روز چندين ساعت در خانه كار مي‌كنم و فرصت كارهاي ديگر را ندارم. يك جوري به او فهماندم كه نمي‌توانم همراهش باشم. اما او اصرار كرد كه هر زمان وقت اضافي داشتم، به خصوص صبح روزهاي جمعه، همراهش باشم.

خانه‌شان رفتم. اتفاقاً نوبت «هيأت» در خانه‌ي خودشان بود. رفتم و نشستم. بيشتر بچه‌هاي «هيأت» هم‌سن و سال خودمان بودند و فقط دو ـ سه نفر پيرمرد در آن ميان ديده مي‌شدند. همگي هم پيراهن‌هاي «سياه» به تن داشتند و فقط من با پيراهن معمولي خودم رفته بودم.

نان و پنير با چايي شيرين خورديم. بعد، يكي از پيرمردها كه او را «حاجي‌آقا» خطاب مي‌كردند از بچه‌ها خواست كه به نوبت، «اذان» و «اقامه» بگويند. به رحيم هم سفارش كرد كه اشتباه‌ها را رفع بكند. من در آن ميان غريبه و در واقع ميهمان بودم. شايد به همين دليل بود كه اولين فرصت را به من دادند.

شروع كردم. عبارت «الله اكبر» را به طور عاميانه و با لهجه‌ي تركي، به صورت «اللهو اكبر» تلفظ كردم. رحيم ايراد گرفت و گفت كه غلط تلفظ مي‌كنم. ولي من كه نمي‌خواستم ميان آن همه نوجوان سرافكنده و «خيط» بشوم، با پررويي تمام ادعا كردم كه تلفظ من كاملاً‌ درست بوده و رحيم اشتباه شنيده است!

رحيم چيزي نگفت. بچه‌ها، به نوبت «اذان»‌ و «اقامه» را خواندند. بعد، رحيم در ميان جمع از من تعريف كرد و گفت كه درس عربي‌ام خيلي عالي است و قرآن هم مي‌خوانم و معناي «حمد و سوره» را بلد هستم. پيشنهاد كرد كه آيه‌هاي «حمد و سوره» را خود او، يكي يكي بخواند و من معناي تركي آن‌ها را بگويم. «حاج‌آقا» هم قبول كرد. رحيم مي‌خواند و من ترجمه مي‌كردم و «حاج‌آقا» در پايان ترجمه‌ي هر آيه، با لحني زيبا و كشدار «اجركم عندالله» و «احسنت» و «آفرين» مي‌گفت و ما را تشويق مي‌كرد.

در پايان جلسه، رحيم به «حاج‌آقا» پيشنهاد كرد كه به دليل ترجمه‌ي كامل و بدون غلط «حمد و سوره» يك جايزه به من داده شود. هنوز «حاج‌آقا» پاسخ اين پيشنهاد را نداده بود كه رحيم از اتاق بيرون رفت و با جعبه‌ي زيبايي كه در آن «خودنويس» نو و زيبا گذاشته بودند برگشت. «حاج‌آقا» بعد از كلي دعا و آرزوي خير و التماس دعا، خودنويس را به من داد و حاضران در هيأت هم، با صداي بسيار بلند، سه صلوات فرستادند.

فردايش، به خاطر پررويي و بي‌انصافي‌ام در مورد انتقاد رحيم، از او خجالت مي‌كشيدم. ولي رحيم، اصلاً به روي خودش نياورد.

حدود 45 سال است كه رحيم را نديده‌ام. زماني كه ما رشته‌ي «ادبي» را انتخاب كرديم و از دبيرستان رازي رفتيم، او ماند و «رياضي» خواند. شنيده‌ام كه درسش را ادامه داده و دكترا گرفته و در يكي از دانشگاه‌هاي تهران با سمت استادي تدريس مي‌كند. اميدوارم بيشتر از اين‌ها موفق بشود.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ روزنامه‌ی دیواری در مدرسه

راهنمایی‌های دو نفر از دبیرانمان، آقایان «ترابی» و «طاهری» تصمیم گرفتیم یک روزنامه دیواری تهیه بکنیم. البته اختلاف‌ها هم در همان آغاز کار شروع شدند. آقای ترابی مسایل اجتماعی و سیاسی را توصیه می‌کرد و آقای طاهری روی مطالب ادبی تأکید بیشتری داشت.

هنوز شروع نکرده، من و یکی ـ دو نفر دیگر پیشنهاد کردیم نام روزنامه دیواری «توفان» باشد. خیال می‌کردیم حداقل آقای «ترابی» از این نام استقبال خواهد کرد. ولی مدیر، معاون و دبیرها، این نام را قبول نکردند. آقای ترابی هم در این مورد گفت: «آرتیست‌بازی و قهرمان‌بازی درنیاورید. شماها با این نام، خودتان را لو می‌دهید. کار عاقلانه این است که نام نشریه را «آرامش»‌بگذارید و در مطالب آن توفان به‌پا بکنید. آن هم توفان زیرکانه‌ای که از آن سردر نیاورند و زیاد سانسور نکنند.»

دانش‌آموز رشته‌ی «ادبی» بودیم و همگی، خودمان را شاعر و نویسنده می‌دانستیم. صحبت‌های آقای ترابی و مطالعه‌ی بعضی از کتاب‌ها هم تأثیرهای زیادی روی ذهن و روحیه‌ی ما گذاشته بود. هر کدام از ما، دنبال مطلبی بودیم که علاقه‌ی بیشتری به آن داشتیم و از طرف دیگر، به این باور بودیم که همه‌ی دانش‌آموزان مدرسه مطلبی را ترجیح خواهند داد که «من» دوست دارم.

خود من، تعدادی رباعی از «فرخی یزدی» و چند شعر از «میرزاده‌ی عشقی» را انتخاب کردم و به تقلید از «چرند و پرند دهخدا» نیز یک مقاله کوتاه سیاسی ـ اجتماعی نوشتم و تحویل دادم. دیگران نیز، هر کدام بسته به سلیقه‌ی خود، مطالبی را انتخاب کردند و یا نوشتند.

هنوز کار جمع‌آوری مطالب تمام نشده بود که یک دفعه دستور رسید که همه‌ی نوشته‌ها را به مدیر مدرسه تحویل بدهیم تا در «شورای دبیران» بررسی و تصویب بشوند.

از آن روز به بعد، دیگر کسی به سراغ من، حمید و چند نفر دیگر نیامد. دو ـ سه نفر از بچه‌ها که در خوش‌نویسی و نقاشی مهارت بیشتری داشتند، هر روز به مدت یک ساعت به اتاق آقای مدیر می‌رفتند و روی نشریه‌ی دیواری کار می‌کردند. هر وقت هم که در مورد مطالب نشریه چیزی می‌پرسیدیم، جواب درستی نمی‌دادند.

یک روز شنبه، بالاخره خشریه‌ی دیواری را به دیوار سالن طبقه‌ی هم‌کف چسباندند. برای تماشایش جمع شدیم. حدود ۱۰ تا حدیث را با ترجمه‌ی فارسی آن نوشته بودند. چند جمله‌ی پندآموز از نویسندگان بزرگ و تعدادی ضرب‌المثل مربوط به ملت‌های مختلف نیز در آن به چشم می‌خورد. یک جدول هم در آن آورده بودند که جایزه هم داشت. تنها مطلب انتقادی آن، چند جمله در مورد سختگیری‌های بیش از حد دبیران و ناظران در جلسات امتحانی بود. از رباعی‌های «فرخی یزدی» حتی یک نمونه هم نیاورده بودند و تنها شعر «میرزاده‌ی عشقی» هم در انتقاد از چادرزنان بود که آن را هم به صورت ناقص آورده بودند.

تعداد خیلی کمی از بچه‌ها از نشریه‌ی دیواری راضی بودند و بقیه، چندان علاقه‌ای به آن نشان ندادند. حتی کسی به دنبال حل جدول هم نرفت که جایزه را بگیرد. من و چند نفر دیگر، حسابی دلخور بودیم و قسم می‌خوردیم که دیگر در چنین کارهایی شرکت نخواهیم کرد. دبیرها هم چیزی در این مورد نمی‌گفتند. فقط آقای ترابی گفت که مدیر گفته است که زن و بچه دارد و…!

آن سال و سال بعد که آخرین سال تحصیلی برای ما محسوب می‌شد، دیگر نشریه‌ی دیواری درنیامد. خیلی از بچه‌ها عقیده داشتند که «کیهان بچه‌ها» و «اطلاعات کودکان» از نشریه‌ی ما بهتر هستند.

بايرام دايي...! حميد آرش‌آزاد

تئز گؤتور آينا- داراق، گؤستر هُنَر، بايرام‌دايي

گيزلي‌جه ائوده بزه‌ن بير مختصر، بايرام‌دايي

اركك اوْلسان‌دا، قاشين آلتين گؤتور، ساپ سال اوزه

آزجا روْژ، بيرده ريمئل چكسه‌ن، يئته‌ر، بايرام‌دايي

ايندي موْددور، ديرناغا لاك‌دا ياخير اوْغلان- كيشي

«اس.ام.اس»له وئرمه‌ييب كيمسه خبر، بايرام‌دايي؟!

وئرديلر بير يئرده آيليق، هم‌ده بايرامليق بيزه

گؤسته‌ريب دؤولت بو ايل بوْللو هُنَر، بايرام‌دايي!

چوْخ كلان پول‌دور، اينان، بير يئرده بئش‌يوزمين تومن

مين بئله بايرام گله، خرجين گؤره‌ر، بايرام‌دايي!

وقتي‌دير آرواد- اوشاق پالتار آلا اوْن يئددي دست

هم ائده آوروپايا قيرخ گون سفر، بايرام‌دايي!

قوْي تورّم عرشه قالخيب، لاپ اوْلا دوْخسان فاييز

كارمنده ايگنه‌جه وورماز ضرر، بايرام‌دايي!

مئيوه- آجيل قيمتي لاپ كهكشان‌دان آشسادا

اينجيده‌نمز بيزلري بير توك قده‌ر، بايرام‌دايي!

پوسته اوْلمازسا، قوْناق ايگده يئيه‌ر اوچ- دؤرد دنه

موْزدا يوْخ؟ وئرريك بادمجان- گول‌به‌سر، بايرام‌دايي

قوْي «فاطي» بايرام‌دا دا قالسين تومان‌سيز، عيبي يوْخ

اصل اوْدوركي، اوْلموشوق چوْخ بخته‌ور، بايرام‌دايي

وورسا مُحكم يومروغون هر لحظه دوشمن آغزينا

دونياجا خوشبخت‌ليك احساس ائده‌ر، بايرام‌دايي

سن‌ده پولسوزسان بيزيم‌تك؟ يوْخ جيبينده بير قيران؟

هئچ اوتانما، سوْوقاتين يوْخدور اگر، بايرام‌دايي

بير قاييش بايرامليق آلسان بيزلره، بس‌دير، داداش

چون‌كي لازم‌دير داها محكم كمر، بايرام‌دايي

امر ائديب‌لركي، كمر بوندان‌دا چوْخ برك باغلانا

چون گره‌ك ائتسين قناعت‌لر بشر، بايرام‌دايي

بيزلرين قارني، قاريشقا تك گره‌ك اوْلسون آريق

وار يئمه‌ك- ايچمه‌ك ده ميليون‌لار خطر، بايرام‌دايي!

نؤوروزو تبريك ائدير «آرش» بوتون انسان‌لارا

سن‌ده چال- اوْينا بوگون، اوْل عشوه‌گر، بايرام‌دايي

باياتي لار ياز گلدي...! شعر طنز حمید آرش آزاد

*** يوردوموزا ياز گلدي

دورنا، اؤردك، غاز گلدي

ايسته ديك چمن اكه ك

توْخوم- تيله آز گلدي!

*

«سيزده»- ده يئردن دوردوق

بير باغ دا ييغوا قوردوق

گؤردوك بخت آچيلمايير

آغاجا دويون ووردوق!

*

كرامته گيرديلر

بيزي سئوينديرديلر

«اردي بهشت» آييندا

بايرامليغي وئرديلر!

*

يوْخسادا لاله- نرگيز

گئنه يازلاندي تبريز

«باريش»- دا ياغيش ياغدي

«نصف راه» اوْلدو دنيز!

*

بولوت لار ياغيش الير

آسفالتين جانين دلير

«ميدان چايي» بوْش قاليب

خياوان دا سئل گلير!

آلقيشلاياق باهاري

گؤروم قوْروسون تاري

ياغيش يويوب هر يئري

پوْز وئرير شهرداري!

به مناسبت مهمانی افطار در منزل یکی از اقوام دندان روی جگر بگذار! شعر طنز حمید آرش آزاد

به مناسبت مهمانی افطار در منزل یکی از اقوام

دندان روی جگر بگذار!

شعر طنز حمید آرش آزاد

میزبانا! امشبی از دستِ مهمان غم مخور
سر مده از دستِ ما، فریاد و افغان، غم مخور

کاسه‌ای شد واژگون، یا قاشقی دزدیده شد
یا اگر در گوشه‌ای، بشکست لیوان، غم مخور

گر کسانی سوپ را جایِ مربا می‌خورند
یا به جای آب، می‌نوشند «آیران»، غم مخور

گر به غارت رفت مقداری ز کوکو یا کباب
یا که شد تاراج نان و مرغ بریان، غم مخور

روزه‌خورها از تو می‌خواهند یکسر، آبِ داغ
فکرِ این‌ها باش، بهرِ روزه‌داران غم مخور

گر فشار آید به اعصابت ز دستِ قوم و خویش
اندکی رویِ جگر بگذار دندان، غم مخور

وه! چه بی‌رحمانه غارت می‌کنند این سفره را
این گروهِ سنگدل، همچون مغولان، غم مخور

ظاهراً خوشحال باش و شاد، لبخندی بزن
گرچه هستی باطناً نالان و گریان، غم مخور

جانِ من! در خانه‌ات گر عده‌ای از قوم و خویش
یک شب از ماهِ مبارک هست مهمان، غم مخور

تبریک عید نوروز

نوروزتان فرخنده

لب هایتان پرخنده

زندگی تان بهاری

خوشبختی تان پاینده

(شعر از حمید آرش آزاد )

.............................

بایرامینیز مبارک

حیاتینیز گوم-گویچک

دوداق لار گول تک گولر

شادلیق لا دولسون اوره ک

(شعرازحمیدآرش آزاد)

............................

باسلام وعرض ادب

پیشاپیش آغازسال جدیدراخدمت شماوخانواده محترمتان تبریک می گویم

همواره شادوسلامت باشید

سیامک آرش آزاد