در مدرسه، آقاي «علياري» به كلاس آمد و گفت: «دستور دادهاند كه بعد از اين فقط «عربي» تدريس بكنم. درس «تعليمات ديني» را از من گرفتند. ميخواهند طوري بكنند كه من در كلاسها، حرفهايم را نزنم. ولي من حرف خواهم زد.»
اما حرفهاي آقاي علياري، بيشتر در اين خلاصه شد كه زن بايد حجاب و ناموس خودش را حفظ بكند و در سياست دخالتي نداشته باشد، در ادارات كار نكند و...، همچنين تقسيم اراضي، يك نوع «غصب املاك» است و اگر زمينها را از اربابها بگيرند و به كشاورزها بدهند، نماز روستاييها درست نخواهد بود.
«رحيم زارع...» با لحني كه معلوم بود خودش هم پيچيدگي مسايل را چندان درك نميكند، زمانه را به روزگار «عثمان» و «بنياميه» تشبيه ميكرد و ميگفت كه وظيفهي هر مسلماني است كه مانند ياران امام حسين(ع) قيام بكند و با يزيدان زمان بجنگد. البته خودش هم اقرار ميكرد كه اينها را در «هيأت» ياد گرفته است.
در قهوهخانهي محله، صحبت از جنگ ميان ملت و دولت بود. حالا ديگر عدهي بيشتري از مردها در اين مورد صحبت ميكردند. «عبدالحسين خالا اوغلي» عقيده داشت كه تا امروز، حتي در زمان معاويه و يزيد هم، اين همه به اسلام ظلم نشده بود. او هم اعتقاد به بستن بازارها و جنگ با دولت داشت.
يكي ـ دو نفر عقيده داشتند كه حالا ديگر زمان «ستارخان» نيست و دولت «تانگ» و «زرهپوش» دارد. چند نفري كه خدمت سربازي را انجام داده بودند ميگفتند كه يك نوع اسلحه هست كه ميتواند تانگ را سوراخ و منفجر بكند.
آن شب، بعضي از مردها از «ناغيلچي حسين آقا» خواستند كه «رستمنامه» را كنار بگذارد و از «مختارنامه» بگويد.
به خانه كه آمديم، مادر در مورد «شلوغيها» صحبت ميكرد و بيشترين نگرانياش اين بود كه شاه، توپ و تانگ دارد و جوانها را ميكشد و جنگ هم موجب قحطي و گراني ميشود، همان طور كه در جنگهاي اول و دوم و سالهاي 25 و 32 شده بود. اما پدر گفت كه آن زمان همهي دنيا غرق در جنگ بود و نميتوانستند به ايرانيها كمك بكنند، در حالي كه امروز، بعضي دولتها به ما كمك خواهند رساند. در مورد جنگ با تانگها هم، پدر ميگفت كه ميشود بعضي مواد را در يك بطري ريخت و بعد از آتش زدن، آن را به طرف تانگ انداخت كه آن را منفجر بكند و بسوزاند. پدر ميگفت كه اين چيزها را در ارتش به سربازها ياد نميدهند. من، سالها بعد فهميدم كه منظور پدر «كوكتل مولوتوف» بوده، ولي او نگفت كه اين را از كجا ياد گرفته است.
جالب اينكه در محله، خود زنها هم با برنامهي «حق رأي زنان» مخالف بودند و از آن به عنوان «آزادي زنان» نام ميبردند. اين را هم بگويم كه زنان محلهي ما به زن بيحجاب «آزاد آرواد» ميگفتند كه در نظرشان از «روسپي» هم بدتر بود. زنهاي محله «فرح» و «اشرف پهلوي» را مقصر ميدانستند.
هر روز تعداد بيشتري «اعلاميه» به بسياري از تيرهاي چراغ برق و ديوارها در محله چسبانده ميشد. ميگفتند كه «هدايت» يك اعلاميه را سريش زده و در دستش گرفته و محكم به پشت يك «پاسبان» زده و گفته بود: «نوكرم سركار»! ظاهراً اين پاسبان چند دقيقهي بعد، يك سيلي محكمي از افسر كلانتري خورده بود.
در محلهي ما، كسي به اتهام چسباندن اعلاميه دستگير نشد. حتي دو ـ سه نفر پاسبان كه اهل خود محله بودند كاري به كار اعلاميهها نداشتند و ظاهراً «عبدالحسين خالا اوغلي» و يا افرادي ديگر، در ساعتهاي نزديك به صبح و با استفاده از خلوتي محله، اعلاميهها را ميچسباند و مأمورها هم در اوايل شب آنها را ميكندند.
پدر، راديوها را گوش ميكرد. در قهوهخانه و محل كارش، بحثهاي تندي به راه ميانداخت. ولي به ما سفارش ميكرد كه اصلاً از اين جور حرفها نزنيم.
همه جا صحبت از رويدادهاي تلخ قم بود. بازار تبريز به نشانهي اعتراض، بسته شده بود.
پدر كه ادعا ميكرد در مورد مسايل سياسي، همه چيز را ميداند، ميگفت كه مطابق قانون، اگر بازار به مدت يك هفته تعطيل بشود، بايد «دولت» عوض بشود.
در محله ميگفتند كه افراد قلدر و آدمهاي شاه به «حوضهي فيضيه» حمله كرده و طلاب علوم ديني را كشتهاند. نام چند نفر از لومينهاي محلهي خودمان و چند محلهي همجوار را هم ميبردند كه آنان هم به قم رفته و چند نفر از طلاب را از پشت بامها پرتاب كرده و كشتهاند. مردها با نفرت از اينها نام ميبردند و زنها، لعنت و نفرين ميكردند. پدر ميگفت كه آن لومينهاي قلدر آدمهاي «حاجي...» بوده و هميشه مخالفان شاه را كتك زده و اذيت كردهاند. يكي از آن آدمها، بعدها نمايندهي مجلس شورا شد و برادران گردنكلفت و تعدادي از فاميل و همدستهايش را هم به نان و نواي حسابي رساند.
روز جمعه، همراه «رحيم زارع» به هيأت در محلهي «امره قيز» رفتيم. «رحيم» شعر نوحه گونهاي را كه سروده بود، خواند. شعر با اين بيت آغاز شده بود:
حوضهي فيضيه دولدو قان ايله يكسر خدا
اند ـ اند اولدو اوتون يوان پيغمبر خدا
به خانه آمدم. هم به موضوع علاقهمند شده بودم و ميخواستم من هم كاري انجام داده باشم و هم حسودي رحيم را ميكردم. تصميم گرفتم من هم شعري در همين مورد بگويم. نوحهوارهاي نوشتم كه يك بند از آن چنين بود:
حوضهي فيضيهده او اوخدور قتيل
وار دير وارد دير نچه عطشان عليل
شاه ديير: «رود گرهك اولسون وكيل»
سلمونلان لاري وخ شوره ايلن العسكري
قويما اهل باطل اولسون اهل سلامه لري
ميبينيد كه شعر ناشيانه است و اشكال «عروضي» دارد.
هفتهي بعد اين شعر را در هيأت خواندم. در چند جاي ديگر هم خوانده بودم. برادر كوچكترم اين شعر را ازبر ميكند و در حالي كه دانشآموز كلاس چهارم ابتدايي بوده، پيش همكلاسيهايش ادعا ميكند كه خودش آن را سروده است. بچههاي كلاس به معلم ميگويند كه فلاني شعر گفته است. معلم علاقهمند ميشود و از او ميخواهد شعر را برايش بخواند. معلم با شنيدم شعر، يك كشيدهي حسابي به برادرم ميزند و قدغن ميكند كه آن را در هيچ جايي نخواند.
بچههاي قاليباف هم، در آن روزها ترانهها و نوحههاي قبلي را كنار گذاشته بودند و بيشترشان شعري را زمزمه ميكردند كه با اين مصراع آغاز ميشد:
«حاكميز مزدور دور مزدوره مزدور اولمايين»
جليل آقا دكان كوچكي داشت كه در آن جوراب ميبافت. خود او و برادرش از مشديهاي قديمي بودند. زماني در «فرقه» فعاليت جدي داشتند و بعد هم، طرفدار يك حزب معروف شده بودند. برادر جليل آقا بعدها «نفرتنامه» نوشت و «شاهچي» شد. اما خود او هنوز هم مخالف رژيم بود. خيلي دوست داشت با نوجوانان باسواد محله دوست بشود و با آنها صحبت بكند. زماني كه ميديد در مقابل مغازهاش بازي ميكنيم و يا از مدرسه ميآييم كه به خانه برويم. ماها را دور خودش جمع ميكرد و حرفهاي فراوان ميزد. صحبتهاي «جليل آقا» كاملاً شبيه صحبتهايي بود كه از راديوهاي مورد علاقهي پدر ميكردند. اما اين مرد به زبان سادهتري ميگفت.
در ميان چند نفر روحاني محله، تنها مرحوم «سيداحمدآقا خسروشاهي» بود كه آشكارا در مورد جنايتهاي رژيم صحبت ميكرد. دو ـ سه نفر ديگر ساكت بودند و چيزي نميگفتند و فقط «مرثيه» و «تعزيه» ميخواندند. يكي از آنها هم كه وضع مالي بهتري داشت و آدم شيكپوشي بود، كمتر به محله ميآمد. مردم ميگفتند كه او «درباري» است و از «ساواك» حقوق ميگيرد.
«عبدالحسين خالا اوغلو» و چند نفر ديگر هم ميگفتند: «بگذار هر اندازه كه ميخواهد ظلم بكند و آدم بكشد. بالاخره كاسهي ظلم پر ميشود و سر ميرود. آن وقت اين يكي هم مثل فرعون، در دريايي از خون غرق خواهد شد.»