خيلي خيلي يواشكي...!  شعر طنز حمید آرش آزاد

روزي كه آمديم به دنيا يواشكي

در خانه بود غلغله بر پا، يواشكي

مي‌زيستيم در دو اتاقِ اجاره‌اي

ما نيز آمديم همان جا، يواشكي

چون نرخ آرد و آب و شكر بود «واقعي»!

مادر «كاچي» نكرد مهيّا، يواشكي

با اين اميدِ خام كه شيرين كند دهان

تكرار كرد واژه‌اي «حلوا» يواشكي

«غير مجاز» بود چون آواز مادرم

خواند از برايِ بنده‌ي تنها، يواشكي

«خود سانسوري» نمود و به زير لحاف خواند

از بهر من، دو ثانيه «لالا»، يواشكي

در مدرسه، معلمّ من چون كه «نا» نداشت

آموخت ذرّه ذرّه «الفبا»، يواشكي

«نادار» بود و عايدي‌اش يك حقوقِ كم

مي‌داد درسِ «دارد» و «دارا»، يواشكي

من خواندم و «ليسانس» گرفتم، ولي چه سود؟

شد «شغل» بهرِ من همه رؤيا يواشكي

همسايه‌مان كه بود فراري ز مدرسه

يك «دكترا» خريد از «اروپا» يواشكي

او «خاويار» خورد و «فلان چيز» و «كنتاكي»

اين بنده دارم حسرتِ «شوربا» يواشكي

مي‌خندد او كه: «به به از اين بختِ خوش ركاب!»

من زار مي‌زنم كه «دريغا!»، يواشكي

عمري دويده‌ايم به دنبالِ سايه‌ها

بوده گناهِ ما سادگي ما، يواشكي

«آرش»! دميده‌اي تو فقط از سرِ گشاد

برعكس شد به دست تو «سُرنا» يواشكي

کُرنشی در پیشگاه یک «والنتاین» خودی / حمید آرش آزاد

عارفان راستین، از ابوسعید ابی‌الخیرگرفته تا مولوی و شیخ‌شهاب‌الدین سهروردی و دیگران «عشق» را نخستینآفریده‌ی حضرت باری‌تعالی شناخته و اصولاً اصلی‌ترین هدف از آفرینش هستی راایجاد عشق و زنده نگاه داشتن آن از ازل تا ابد دانسته‌اند.
اینان، آن «امانت» را که دشت‌ها، کوه‌ها، اقیانوس‌ها، آسمان‌ها و حتی ملایکخود را در کشیدن بار آن ناتوان دیده‌اند و تنها انسان شایستگی‌اش را داشتهاست، همان «عشق» می‌دانند و «بلی» گفتن انسان در پاسخ به پرسش «أَلَستُبِربّکُم» را همان تعهد در پذیرایی «عشق» و ادامه دادن «وفا» تعبیر و تفسیرکرده‌اند.
در کانون پاک خانواده‌ها نیز «عشق» به سان چراغی مقدس و آتشکده‌ای همیشهروشنایی آفرین و هستی‌بخش است که دل‌ها را جاودانه روشن، گرم و بهاریمی‌کند و اهریمن بی‌وفایی، خیانت و ناراستی را به نابودی مطلق می‌کشاند.
داستان‌ها و افسانه‌های عاشقانه بخش‌های بزرگی از ادبیات، بخصوص اشعاراقوام، نژادها و ملت‌های گوناگون جهان را تشکیل داده و موجب آفرینش آثاربسیار زیبا و دل‌انگیزی شده‌اند. آثاری که خواندن و شنیدن آن‌ها، درهایجهانی بسیار زیباتر از بهشت را بر روی دل‌ها و احساس‌های پاک و لطیف هرخواننده و شنونده‌ای می‌گشاید و انسان‌ها را در لذتی آسمانی و اثیریغوطه‌ور می‌سازد.
همه‌ی این داستان‌ها و افسانه‌ها، زیبا و روح‌نواز هستند، در این بهشت‌هایساخته شده توسط نیروهای اهورایی روان و ذهن انسان‌ها، اقیانوس‌هایی از نور،صفا، پاکی، عرفان، فداکاری و… موج می‌زند. اما در میان اقوامی که من باادبیات آن‌ها آشنایی دارم، داستان‌های مربوط به ترک‌های اوغوز یک سر و گردنبالاتر از دیگران ایستاده‌اند و در این میان، داستان «دلی دؤمرول» از کتاب «دده قورقوت» واقعاً چیز دیگری است.
در ادبیات عاشقانه‌ی عربی و فارسی، همیشه مرد «عاشق» و زن «معشوق» هستند. در این ادبیات، مرد «فاعل» است و زن «منفعل» و بدین ترتیب، همیشه مردپیشقدم و زن قبول‌کننده است.
تنها در ادبیات ترک‌های اوغوز می‌بینیم که همسر و معشوق مرد «پهلوان» درتیراندازی، شمشیرزنی، گرزکوبی، کشتی و جنگ، نه تنها چیزی از شوهر خود کمندارد، بلکه گاهی روی دست او هم بلند می‌شود.
در اظهار عشق نیز، زن و مرد، هر دو «قوْپوز» را به سینه می‌فشارند و اشعارعاشقانه می‌سرایند و می‌خوانند و زنان در این گفتگوی شاعرانه و موزیکالنیز، به قول معروف، به هیچ وجه کم نمی‌آورند.
نمونه‌های این موارد را می‌توان در بیشتر داستان‌های کتاب «دده قورقوت» وهمچنین داستان‌های «کوراوغلو»، «شاه اسماعیل و عرب زنگی»، «اصلی و کرم»، «عاشیق غرب ایله شاه صنم» و… فراوان دید.
در داستانی از «دده قورقوت» پهلوان بسیار بزرگ و مغروری به نام «دلیدؤمرول» که در همه‌ی عمر خود مزه‌ی تلخ شکست و ناتوانی را نچشیده و مرگ هیچانسانی را تا آن زمان ندیده، عده‌ای مردمان سوگوار را می‌بیند که سیل اشکاز چشم‌ها روان ساخته و بر سر و سینه‌های خود می‌زنند.
پهلوان پیش می‌رود و دلیل این ماتم بزرگ را می‌پرسد. در پاسخ به او می‌گویند که یک جوان از ایل گرفتار «مرگ» شده است.
«دلی دؤمرول» در مورد «مرگ» سئوال می‌کند. جواب می‌دهند که مرگ توسط «عزرائیل» صورت می‌گیرد و او، به فرمان پروردگار جهانیان، از آسمان می‌آید وجان انسان‌ها را می‌گیرد.
«دؤمرول» که چیزی در مورد فرشته‌ی جان‌ستان نمی‌دانسته و خود نیز به جوانی ونیروی بدنی بی‌همتای خود مغرور بوده، می‌گوید: «اگر عزرائیل مرد است،بیاید و جان من را بگیرد و در مقابل، ببیند که چه بلایی بر سر او می‌آورم»!
این غرور و جسارت پهلوان جوان موجب خشم حضرت باری‌تعالی می‌شود و خداوند به عزرائیل امر می‌فرماید که برود و جان او را بگیرد.
عزرائیل- شاید برای قدرت‌نمایی به این پهلوان جوان و جسور و آشکار ساختنناتوانی‌های او- می‌آید، اما چند بار دؤمرول را بازی می‌دهد و او را عاجزمی‌سازد و در نهایت، او را سرنگون می‌سازد که جانش را بگیرد.
دؤمرول از عزرائیل پوزش می‌خواهد و خواهش می‌کند که کاری با او نداشتهباشد. ولی فرشته‌ی مرگ به او اطلاع می‌دهد که هیچ اراده و نیرویی از خودندارد و مطیع و مأمور پروردگار است.
دؤمرول از او تقاضا می‌کند که اجازه دهد نمازی بخواند و از درگاه الهی طلببخشایش بکند. عزرائیل هم برای این کار او را آزاد می‌گذارد. پهلوان جواننماز می‌خواند، به درگاه قادر مهربان روی بندگی می‌ساید، از گناه و جسارتخود توبه می‌کند و مسألت می‌نماید که او را ببخشاید. خداوند هستی‌بخش نیزتوبه‌ی او را قبول می‌فرماید، اما برای رهایی جانش از مرگ، به او امرمی‌فرماید که یک «جان» دیگر را معرفی بکند تا عزرائیل آن جان را بگیرد ودست از جان او بردارد.
دلی دؤمرول، پیش مادر و پدر خود می‌رود، ماجرای خود را برایشان تعریفمی‌کند و از آن دو پیر بسیار سالخورده و نزدیک شده به مرگ، خواهش می‌کند کهیکی‌شان جان خود را به درگاه پروردگار تقدیم بکند، اما هر دو می‌گویند کهجان برایشان از هر چیزی عزیزتر است و نمی‌توانند از ادامه‌ی زندگی خود چشمبپوشند، حتی به قیمت جان و زندگی تنها پسرشان!
پهلوان ناامید شده از سوی عزیزترین کسان خود، پیش عزرائیل بازمی‌گردد ومی‌گوید که چاره‌ای جز دادن جان ندارد، اما تقاضا می‌کند ملک‌الموت چندلحظه به او مهلت بدهد که همسر خود را ببیند و وصیت بکند.
دؤمرول پیش شریک زندگی خود می‌آید و بعد از شرح ماجرا، همه‌ی ثروت‌های خودرا به او می‌بخشد و حتی توصیه می‌کند که بعد از مرگ وی، همسری دیگر برایخود انتخاب کند و از جوانی و زندگی خود برخوردار بشود. تنها خواهش دؤمرولاین بوده که فقط از دو بچه‌ی یتیم او خوب پرستاری بشود که رنج بی‌پدری رااحساس نکنند.
با شنیدن این ماجرا، همسر دلی دؤمرول به شوهر پهلوان خود می‌گوید: «بعد ازتو، همه‌ی آب‌های جهان بر کام من زهر تلخ و همه‌ی نعمت‌های گیتی بر من حرامباد. اگر دل به مردی بسپارم، خانه‌اش برایم جهنم و خودش اژدهای اهریمنیباد. مگر یک «جان» چه ارزشی داشت که پدر و مادرت از تو دریغ کردند؟ به جنابعزرائیل بگو بیاید تا من، با اخلاص و شوق تمام، جانم را تقدیم بکنم، زیراکه مردن در راه شریک زندگی خود را جاودانه‌ترین زندگی می‌دانم.
این بار، دلی دؤمرول و همسرش، با هم در پیشگاه پروردگار به خاک دعا و نیازمی‌افتند. هر دو از خالق هستی می‌خواهند یا جان هر دو نفرشان را بگیرد و یاآنان را مورد بخشایش و عنایت‌های پایان‌ناپذیر خود قرار دهد. حضرت‌حق نیزگناه و جسارت بندگان توبه‌کرده‌ی خود را عفو می‌فرماید و به هر کدام ۱۴۰سال عمر می‌بخشاید.
اینجاست که شاعر بسیار بزرگ و نامدار و سراینده‌ی فقید معاصر آذربایجان،زنده‌یاد «بولوت قره‌چورلو- سهند» در کتاب «سازیمین سؤزو» می‌سراید:
دئمک بیر قادینین عشقی- وفاسی
تانری غضبینه غلبه چالدی
دؤمرولون گول آچدی گونو- دونیاسی
یوز قیرخ ایل یاشادی، یوز قیرخ ایل قالدی

انسانلیق یوکسه‌لن ان اوجا یئرین
بیر آدی سئوگی‌دیر، بیری محبت
هر یانی آختاردیم من درین- درین
آرایا بیلمه‌دیم باشقا حقیقت
«والنتاین»، این روز عشق، وفاداری و دلدادگی پاک و حلال میان همسران جهانرا گرامی می‌داریم و به عموم زنان و مردان متأهل و سرشار از وفا و صفا درهر نقطه از کره‌ی خاکی تبریک می‌گوییم. اما خود نیز در این میام حرفی برایگفتن داریم.
مردمان غرب، بعد از پشت سر گذاشتن دوران تاریک و جهنمی موسوم به «سده‌هایمیانه» و پس از آغاز عصر «انقلاب صنعتی» در اروپا، توانستند نوعی «انقلابفرهنگی» نیز پدید بیاورند و از آنجایی که بر تکنولوژی مدرن و رسانه‌هایگروهی تسلط یافته‌اند، توانستند همه‌ی پدیده‌های دلخواه خود را «جهانی» بکنند، در حالی که در برخی موارد، ما بسیار بهتر از آنها را داشتیم.
اینک در برابر واقعیت‌هایی قرار گرفته‌ایم که نمی‌توانیم آنها را به سودخود تغییر بدهیم. در «عصر اطلاعات»، زندگی می‌کنیم و کره‌ی خاکی بسیارپهناور روزگاران گذشته، اکنون تبدیل به یک «دهکده‌ی کوچک جهانی» شده است وبا این سرعت پیشرفت ماهواره، اینترنت و سایر وسایل ارتباطی، بدون شک درآینده‌ی نه چندان دور، تبدیل به یک «خانه» خواهد شد.
در چنین شرایطی، ما نیز «جهانی» باشیم و جهانی نیز بیندیشیم و مراسم «جهانی» و مربوط به همه‌ی انسان‌ها را گرامی بشماریم و خود نیز فعالانه درآنها شرکت نماییم. اما این جهانی شدن، هرگز نمی‌تواند و نباید ما را ازارزش‌ها و مراسم دینی، ملّی، قومی و فرهنگی ویژه‌ی خودمان دور سازد و با «خویشتن خویش» بیگانه نماید.
به عنوان مثال و در همین موردی که در حال حاضر با آن روبرو هستیم،می‌توانیم و باید هم مراسم مربوط به «والنتاین» را باور کنیم و به اجرادربیاوریم، ولی این حق مسلم را نیز برای خود قایل شویم که افزون به نام «جهانی»، یک نام «بومی» متعلق به خود را روی آن بگذاریم و مثلاً آن را «دؤمرولون وفالی قادینی گونو» و یا به طور خلاصه «سئوگی گونو» بنامیم.

يك كمي هم بيشتر! شعر طنز حمید آرش آزاد

دلبرّ من هست جانان، يك كمي هم بيشتر

مي‌كنم قربانِ او، جان، يك كمي هم بيشتر

تا هفشده دست رختِ نو براي خود خَرَد

بنده را مي‌سازد عريان، يك، كمي هم بيشتر

چون كه مي‌خواهد كند از حقِّ زن دايم دفاع

مي‌كشد هر روز قليان، يك كمي هم بيشتر

آخرِ هر ماه، وقتي بنده مي‌گيرم حقوق

مي‌شود يك روزه خندان، يك كمي هم بيشتر

روزِ بعدش، بس كه اخم و تخم و دعوا مي‌كند

مي‌شوم مخلص هراسان، يك كمي هم بيشتر

لنگه كفش است و ملاغه، هي نثارم مي‌كند

ضمن آن، فحشِ فراوان، يك كمي هم بيشتر

ارتباط ظالم و مظلوم كرده برقرار

چون حديثِ فيل و فنجان، يك كمي هم بيشتر

مويِ سر تا ناخن پارا كند هر روز رنگ

مي‌شود طاووسِ الوان، يك كمي هم بيشتر

رنگِ رويِ بنده هم، از ترس، دايم مي‌پرد

مي‌شوم چون بيد، لرزان، يك كمي هم بيشتر

يك كمي هم بيشتر خواهد كه ترساند مرا

مي‌زند حرف از «مامان‌جان»، يك كمي هم بيشتر

خانه‌يِ مستأجري‌مان، هست در پايينِ شهر

خانه مي‌خواهد به شمران، يك كمي هم بيشتر

با حقوقِ كارمندي، مي‌زند حرف از سفر

گه سوئد خواهد، گه آلمان، يك كمي هم بيشتر

با هواپيمايِ روسي كاش پروازي كند

تا كه گردد درب و داغان، يك كمي هم بيشتر

الغرض، از لطفِ ايشان، بنده از سي سالِ پيش

مي‌دهم جان زيرِ پالان، يك كمي هم بيشتر

بس كن «آرش»! يك كمي انگار مي‌خارد تنت

مي‌شوي خيلي پشيمان، يك كمي هم بيشتر

بخند....... شعر طنز حمید آرش آزاد

تا تواني در جهان، اي عاقلِ دانا، بخند

گر ستيزد با تو دنيايي، تو بر دنيا بخند

ريشخند و نيشخند از تو بعيد است، اي عزيز

نوشخندي زن، مثالِ مردمِ دانا بخند

وعده‌ها گر شد فراوان، خنده كن بر وعده‌ها

يا اگر كمبودِ كالا هست، بر كالا بخند

گر به بيداري نمي‌گردد نصيبت خنده‌اي

صبر كن تا نصفِ شب، آن وقت در رؤيا بخند

در زمستان، گر وزيرِ نفت بي‌نفتت گذاشت

گرم كن دل را به شورِ عشق و، بر سرما بخند

يا به تابستان زِ بي‌برقي، كولر خاموش شد

بشنو از راديو جوك سردي و، بر گرما بخند

طنز در سيما اگر تكراري است و بي‌مزه

طنزها را كن رها و بر خودِ سيما بخند

در اتوبوس و ميانِ شانصد! اتمسفر فشار

التجا كن بر فشارِ قبر و، بي‌پروا بخند

روزها، دنبالِ نان گر اين ور، آن ور مي‌دوي

فرصتي آور به دست و در دلِ شب‌ها بخند

كن حذر از هزل و هجو و غيره و امثالهم

با صفايِ طنز «آرش»، چون گلي زيبا بخند

اليم خمير قارينيم آج...! شعر طنز حمید آرش آزاد

چون چيخار چوْخ- چوْخ اوْلوبدور من اوچون، آز دا گلير

او ْدو بير عؤمر قارين آج قاليب، ال‌لرده خمير

قبريمين توْرپاغي گؤردون شوْرا قوْيموش، قيناما

گئجه- گوندوز خوْره‌ك اوْلموش منه شوْر، كؤهنه پنير

آلتميش عؤمر ائله‌ديم، دونيا بئزيكديردي مني

واي يازيق خضره‌كي، اوْلموش ابدي عؤمره اسير

هئي جان آتديم اؤزومه من‌ده چؤره‌ك پاپماق اوچون

چون مايا اوْلمادي ال‌ده، چؤره‌ييم اوْلدو فطير

ياشاييش بوردا ائله سيخدي، سويوم چيخدي منيم

بوندان آرتيق‌دا دئييرلر سيخاجاق بيرده قبير

دؤيدولر دونيادا، بيلديك‌لريمين خاطرينه

دؤيه‌جك قبرده‌ده، بيلمه‌مك اوستونده، نكير

قوْرخورام بنده، جهنم‌ده‌ده مستأجر اوْلام

بلكه مسكن ايشينه، اوْردادا وار چوْخلو وزير

حوري يوْخ، هئچ منه اؤز آرواديمي وئرمزلر

چون‌كي يوْخسول‌لوق ائديبدير اوْنو من‌دن دلگير

بيري‌نين‌ده يئري جنّت‌ده اوْلار يوزمين قصر

حوري- غلمان‌لا اوْتاق‌لار دوْلاجاق دير بير- بير

ساخسي قاب‌دا منه «زقّوم» وئره‌جك‌دير شك‌سيز

اوْنا دا بير چيني بوْشقاب دوْلو زيتون- انجير

«حافظ» آچميش سؤزو «مئي»دن، دانيشيب «مُيئخانا»-دان

بئله سؤزلر، اوْلونور ايندي «حقيقت» تفسير

من «حقيقت» ائده‌رك قصد، دئسه‌م بير حق سؤز

اوْنو «مئي» تفسير ائديب تئزجه يازارلار تعزير

نه بو دونيان آباد اوْلموش، نه اوْ دونيان، «آرش»

كاش‌كي، شعرين يئرينه، سن‌ده اوْلايدي تزوي

اليم خمير قارينيم آج...! شعر طنز حمید آرش آزاد

چون چيخار چوْخ- چوْخ اوْلوبدور من اوچون، آز دا گلير

او ْدو بير عؤمر قارين آج قاليب، ال‌لرده خمير

قبريمين توْرپاغي گؤردون شوْرا قوْيموش، قيناما

گئجه- گوندوز خوْره‌ك اوْلموش منه شوْر، كؤهنه پنير

آلتميش عؤمر ائله‌ديم، دونيا بئزيكديردي مني

واي يازيق خضره‌كي، اوْلموش ابدي عؤمره اسير

هئي جان آتديم اؤزومه من‌ده چؤره‌ك پاپماق اوچون

چون مايا اوْلمادي ال‌ده، چؤره‌ييم اوْلدو فطير

ياشاييش بوردا ائله سيخدي، سويوم چيخدي منيم

بوندان آرتيق‌دا دئييرلر سيخاجاق بيرده قبير

دؤيدولر دونيادا، بيلديك‌لريمين خاطرينه

دؤيه‌جك قبرده‌ده، بيلمه‌مك اوستونده، نكير

قوْرخورام بنده، جهنم‌ده‌ده مستأجر اوْلام

بلكه مسكن ايشينه، اوْردادا وار چوْخلو وزير

حوري يوْخ، هئچ منه اؤز آرواديمي وئرمزلر

چون‌كي يوْخسول‌لوق ائديبدير اوْنو من‌دن دلگير

بيري‌نين‌ده يئري جنّت‌ده اوْلار يوزمين قصر

حوري- غلمان‌لا اوْتاق‌لار دوْلاجاق دير بير- بير

ساخسي قاب‌دا منه «زقّوم» وئره‌جك‌دير شك‌سيز

اوْنا دا بير چيني بوْشقاب دوْلو زيتون- انجير

«حافظ» آچميش سؤزو «مئي»دن، دانيشيب «مُيئخانا»-دان

بئله سؤزلر، اوْلونور ايندي «حقيقت» تفسير

من «حقيقت» ائده‌رك قصد، دئسه‌م بير حق سؤز

اوْنو «مئي» تفسير ائديب تئزجه يازارلار تعزير

نه بو دونيان آباد اوْلموش، نه اوْ دونيان، «آرش»

كاش‌كي، شعرين يئرينه، سن‌ده اوْلايدي تزوي

خاطرات حمید آرش آزاد،نوشتن شعار انتخاباتي براي ...

به انتخابات مجلس شوراي اسلامي نزديك مي‌شديم و كانديداها هر روز همكاري بيش‌تري با مطبوعات مي‌كردند. در ميان كانديداهاي شهر، يك نفر خانم مهندس هم بود كه دوست داشت به عنوان شاعر، نويسنده و... هم مطرح بشود.

يك روز، مدير روزنامه از من خواست كارهاي مربوط به روزنامه را هر چه زودتر تمام بكنم و تعدادي شعارها و جمله‌هاي جالب توجه مردم در زمينه‌هاي مختلف بنويسم كه به عنوان موارد ترويجي و تبليغي در مورد اين خانم چاپ و در سطح شهر پخش بشوند.

خيلي زود كارهاي روزمره‌ام را تمام كردم و به عكس‌ها و كاغذهايي كه خانم مهندس آورده بود پرداختم. چون با همان خانم در يك شهرك اقامت داشتيم، ايشان را مي‌شناختم و با اولين نگاه به عكس، فهميدم كه چند سال پيش گرفته شده است.

بيش‌تر از 100 شعار، مصراع‌هاي شعاري و جمله‌هاي شيرين نوشتم و كار را تقريباً كامل كردم. بعد، يك چايي خوردم و سيگاري روشن كردم و همان طور بيكار نشستم.

چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه يك دفعه، اين بيت به ذهنم آمد:

رأي‌چي، رأييني اؤز سئوديگي جانانه وئره‌ر،

قاشي خال‌لي، گؤزو شهلا، گؤزه‌ل ... وئره‌ر!

بيت را روي يك صفحه كاغذ نوشتم و روي ميز كارم گذاشتم. در تنهايي، به آن نگاه مي‌كردم و مي‌خنديدم. يك دفعه مدير روزنامه آمد و در مورد شعارها پرسيد. گفتم كه كار را تمام كرده‌ام و همه‌ي نوشته‌ها ـ به غير از آن بيت ـ را به او تحويل دادم.

مدير روزنامه كه از روي ميز ماندن يك صفحه از كاغذها تعجب كرده بود، در آن دقيق شد و خواند و از من درباره‌ي آن پرسيد. گفتم كه اين بيت ربطي به شعارهاي انتخاباتي ندارد و براي خودم نوشته‌ام. آقاي مدير، صفحه‌ي كاغذ را برداشت، به دقت تا كرد و در جيب بغلي كت‌اش گذاشت و گفت: «آقا! از اين چيزها ننويسيد. اخلاقاً خيلي بد است!»

لبخندي زدم و گفتم: «اگر بد است، پس چرا كاغذ را پاره كرده و دور نينداختيد و در جيب خودتان گذاشتيد؟ لابد براي اينكه در اوقات فراغت، با دوستان بخوانيد و بخنديد؟»!

چند لحظه بعد ورزش‌نويس روزنامه آمد و راجع به موضوع بحث پرسيد. يك بار هم همان بيت را نوشتم و به او دادم. البته يكي ـ دو تا هم نوشتم و آماده در جيبم گذاشتم كه شايد به درد بخورد.

عصر آن روز، زماني كه مي‌خواستم به خانه بروم، يكي از دوستان خيلي شلوغ قديمي را كه بچه‌ي «قوروچاي» بود در «بازار آغزي» ديدم. مي‌دانستم كه خيلي اهل شوخي و تفريح است. يك نسخه از بيت را هم به او دادم.

هنوز چند روزي از ماجرا نگذشته بود كه شنيدم آن يك بيت شعر در ميان جوانان بسياري از محله‌هاي بخش شمالي «ميدان چايي» ورد زبان‌ها شده است.

خانم مهندس در دوره‌ي اول انتخابات آن دوره، بيش‌تري رأي‌ها را آورد كه البته بنده هم سهم مهمي در اين پيروزي داشتم.

اتفاقاً در يكي از همان روزها، در يك غزل طنزآميز، اين بيت را هم آوردم:

صانديق باشينا قاچدي قاش اوسته خالي گؤرجك

بير خال‌دان اؤتر رأي وئره‌ن ملّته قوربان!

خاطرات حمید آرش آزاد،مشهدي جعفر بنده را محقق بزرگ كرد

پيش‌ترها برايتان گفتم كه «جعفر علي‌يئو» يا به قول خودش «مشهدي جعفر» پيرمردي از اهالي «باكو» بود كه به طور تقريباً مرتب به تبريز سفر مي‌كرد. او، گاهي مطالبي در مورد «ايران» و «تبريز» مي‌نوشت و شعرها و مطالبي از ماها را هم مي‌برد و در مطبوعات مختلف جمهوري آذربايجان به چاپ مي‌رساند و از اين بابت، مبالغ كمي هم دستمزد مي‌گرفت. به خصوص كه يك بار يك شماره از هفته‌نامه طنز «گل‌آقا» را كه شعرهاي تركي و طنزآميز من در آن چاپ شده بود به باكو مي‌برد و مي‌بيند كه مديران مطبوعات طنز، از قبيل «كيرپي»، «موزالان»، «آري» و... مشتري پروپاقرص آن‌ها هستند.

«مشهدي جعفر» شعرها و مطالبي هم از شاعران و نويسندگان آن سوي ارس مي‌آورد و به روزنامه‌ي محل كار من مي‌داد كه آن‌ها را نيز من يا به الفباي رايج در كشورمان برمي‌گرداندم و يا به فارسي ترجمه مي‌كردم كه در تبريز چاپ مي‌شدند.

«جعفر علي‌يئو» هر شعر و مطلبي كه مي‌آورد، همراه با چند قطعه عكس و بيوگرافي و معرفي شاعر و نويسنده بود. اين معرفي‌ها را خود «مشهدي جعفر» مي‌نوشت و در آن‌ها، اغراق فراوان مي‌كرد، طوري كه مقام يك قلمزن معمولي را به درجه‌ي بزرگاني مانند شكسپير، ويكتورهوگو و... مي‌رساند و حتي از آنان هم بالاتر مي‌برد. بعدها فهميدم كه اين قبيل اغراق‌هاي بيش از حد، در باكو يك كار معمولي است و هر كسي كه براي فردي بيوگرافي يا معرفي‌نامه مي‌نويسد، پايگاه آن فرد را تا آسمان هفتم مي‌رساند.

بالاخره آن روزنامه را آورد. ديديم كه باز غلو بيش از حد كرده است. جالب اينكه در جايي از نوشته، آن فرد مورد معرفي را از زبان من مطرح كرده و نوشته بود كه فلاني ـ يعني بنده ـ كه خودش از بيش‌تر از 40 سال پيش استاد تحقيقات تاريخي است، آن فرد را از خودش بالاتر مي‌داند و...

خنده‌ام گرفت. اما ناراحت هم شدم. از اين ترسيدم كه اين روزنامه به دست يك ايراني يا تبريزي بيفتد و او، با خواندن نوشته‌ي «مشهدي جعفر» خيال بكند كه اين من بوده‌ام كه خودم را به عنوان يك استاد محقق با 40 سال سابقه معرفي كرده‌ام.

همان روز به طور خيلي جدي به «مشهدي جعفر» اخطار كردم كه ديگر حق ندارد حتي يك كلمه‌ي اغراق‌آميز در مورد من بنويسد.

خاطرات حمید آرش آزاد،كريم شفائي راست مي‌گفت

ياد «كريم شفائي» هميشه گرامي باد. انساني واقعاً مهربان، خوب و خيرخواه بود و تلاش مي‌كرد به همه خدمت بكند.

به اين دليل كه نخستين بار او بود كه من را به شغل روزنامه‌نگاري آورد، به او «رفيق ناباب» مي‌گفتم و چون در مورد روابط او و پدرش مطالب زيادي مي‌دانستم، گاهي او را «حاجي اوغلي» صدا مي‌كردم. يك روز كه تازه‌ترين نوشته من را در روزنامه خوانده بود، آمد و روبرويم نشست و گفت: «دست تو در نوشتن، خيلي فرزتر و روان‌تر شده است. اما از نظر انتخاب سوژه و پرداخت آن، نسبت به زمان پيش از روزنامه‌نگاري، پسرفت داشته، به خصوص در طنز كه روزبه‌روز بدتر مي‌شوي.»

گفتم: «فكر مي‌كنم تقصير از «حرفه‌اي شدن» باشد، چون آن وقت‌ها از روي عشق و علاقه مي‌نوشتم، ولي حالا مي‌خواهم صفحات روزنامه را پر بكنم.»

در جواب گفت: «اشتباه مي‌كني، در سراسر دنيا و حتي در همين تهران خودمان، روزنامه‌نگاراني داشته و داريم كه بهترين نويسنده‌ها و شاعرها شده‌اند. فقط در تبريز است كه رسانه‌هاي گروهي، نويسندگان خودشان را روزبه‌روز ضعيف‌تر مي‌كنند. مثلاً خود من در 18 سالگي كتاب نوشته و به چاپ رسانده بودم. اما زماني كه در صدا و سيما و مطبوعات آذربايجان‌شرقي كار مي‌كنم، نتوانسته‌ام يك مطلب به درد بخور بنويسم. براي اينكه مديران و صاحبان رسانه‌هاي گروهي در استان ما، سانسورهاي بسيار شديدي اعمال مي‌كنند و دست و پاي نويسنده را حسابي مي‌بندند و او را محدود مي‌كنند. نويسنده هم يواش‌يواش به اين وضع عادت مي‌كند و كم‌كم ضعيف‌تر و ضعيف‌تر مي‌شود. به خصوص راديو تبريز و اين روزنامه، واقعاً استعدادها را مي‌كشند.»

گفته‌هايش را تصديق كردم و چاره خواستم. گفت: «عيب تو در اين است كه براي وضع فعلي تبريز و براي اين روزنامه مي‌نويسي. سعي كن گاهگاهي براي بعضي از مطبوعات قابل قبول تهران هم بنويسي. درست است كه امكان دارد در اوايل كار پولي به تو ندهند، ولي لااقل با سانسور كم‌تري روبرو هستي و دست و پايت بسته نمي‌ماند كه كرخ بشوي. از آن طريق مي‌تواني ترقي بكني.»

در آن زمان، تعداد مطبوعات در تبريز خيلي كم بود و مطبوعات موجود هم، شبيه هم بودند و آدم را نااميد مي‌كردند.

بعد از صحبت‌هاي «شفائي» به اين فكر افتادم كه اصلاً به تهران بروم و همان جا بمانم و كار بكنم، اما فقر مادي، مستأجري، درس بچه‌ها و مسايل ديگري مانع مهاجرت من شد.

يك روز كه به ديدن معلم و استاد هميشه بزرگوارم، آقاي «سيد جمال‌الدين ترابي طباطبائي» رفته بودم، در اين مورد با او صحبت كردم. استاد فرمود: «پسر جان! تبريز را خالي نگذاريد. درست نيست كه هر كسي كه يك مقدار كار يا هنر ياد مي‌گيرد به تهران برود. خود من هم ديده‌ام و مي‌دانم كه از قصد مي‌خواهند در اين شهر استعدادكشي بكنند و استعدادهاي موجود را هم به تهران بكشانند. ولي امثال تو نبايد اسير و تسليم اين شرايط بشوي. مي‌تواني در همين جا مطالب دلخواه خودت را بنويسي و براي مطبوعات تهران بفرستي. آن‌ها هم برايت دستمزد مي‌فرستند.»

استاد خنده‌اي كرد و ادامه داد: «خود من عاشق اين هستم كه از تهران دستمزد بگيرم و در تبريز خرج بكنم»!

آتا گونو مناسبتينه  كيشي‌سن، آنجاق‌كي...!؟ شعر طنز حمید آرش آزاد به مناسبت روز پدر

اوْلسا يوكسك مقامين، چوْخلودا ثروت، كيشي‌سن

قسمت اوْلسا سنه عالم‌ده سعادت، كيشي‌سن

آنا سؤيلركي: «اگر آروادي مجبور ائده‌سن

ائله‌يه عؤمرو بوْيو من‌دن اطاعت، كيشي‌سن»

باجي‌نين فكري بودوركي، سن ائوينده قاديني

قوْياسان ايل‌لر ايله خوْش گونه حسرت، كيشي‌سن

قادينين‌دا نظرينده، آناني، هم باجي‌ني

ائتمه‌سن ائوده قوْناقليق‌لارا دعوت، كيشي‌سن

اوْ دئيه‌ر: «آغزينا چال هم آنانين، هم باجي‌نين

بولار ائتمه‌زسه بيزيم ايش‌ده دخالت، كيشي‌سن»

باجاناق بير آرابا گؤردو، تئز ايستر سيويچي

«پئژو» نو وئرسن اوْنا هرگون امانت، كيشي‌سن

قارداشين ايستيري تئز- تئز اوْنا ضامن اوْلاسان

ائله‌سن بوْرجلو دوشن گون‌ده ضمانت، كيشي‌سن

قايين، عسكرليگي وئرميش باشا، ايش‌سيز دوْلانير

سرمايا وئرسن، اوْدا ائتسه تجارت، كيشي‌سن

قوْنشونون اوْغلو، سنين اوْغلونو هئي تاپدالايير

دينمه‌ييب، گؤستره‌سن بوْللو نجابت، كيشي‌سن

تعظيم ايستير رئيسين گون‌ده اوْتوز- قيرخ دفعه

گون‌ده يوز يوْل ائده‌سن عرضِ ارادت، كيشي‌سن

قصابين- باققالين البته توقع‌لري وار

سوْرماسان‌كي: «نييه‌بس قالخيري قيمت؟» كيشي‌سن

دوْستلارين لُطفو سنه چوْخ‌دور، ارادت‌لري وار

شام- ناهاردا وئره‌سن ياغلي ضيافت، كيشي‌سن

ايل‌ده بير سئچگي اوْلور، مين‌لر آدام كانديدا

هامي‌سيندان ائله‌سن دوزگون حمايت، كيشي‌سن

كيم «سلام» سؤيله‌دي، وار حقّي سنين بوْينوندا

قوربان ائتسن اوْنا جان‌لا مالي راحت، كيشي‌سن

كيشي گؤردوم سني «آرش»! جانينا آند ايچيره‌م

سن اؤل ها...، چون‌كي وارين بوْللو حماقت، كيشي‌سن

خاطرات حمید آرش آزاد،آغاز همكاري با «گل‌آقا»

خودسانسوري توسط مدير در روزنامه، خيلي شديد بود و اين سخت‌گيري به كارها لطمه مي‌زد، به خصوص كه در مقابل هر انتقاد از هر مقام و سازمان و اداره‌اي مي‌ايستاد و اجازه نمي‌داد چيز انتقادآميزي بنويسيم. در حالي كه هر آدم كم‌اطلاعي هم مي‌داند كه مايه‌ي اصلي طنز همان انتقاد است و اصولاً در جوامعي مانند جامعه‌ي ما، طنز بدون انتقاد نمي‌تواند وجود داشته باشد و كسي را به سمت خود جلب بكند.

اين خودسانسوري، ربطي به خط قرمزي‌هاي سياسي، امنيتي و اجتماعي نداشت، زيرا كه آن‌ها را خود من رعايت مي‌كردم. دليل اعمال خودسانسوري بسيار شديد، فرصت‌طلبي و پول‌دوستي جناب مدير بود. چون مي‌گفت كه اگر مثلاً از فلان سازمان شهري و عملكرد آن انتقاد بشود، مدير و رئيس مربوطه مي‌رنجد و آگهي‌ها و رپورتاژهاي چند صد هزار توماني و ميليوني را نمي‌دهد.

از سوي ديگر، همين مدير محترم اصرار فراوان داشت كه نوشته‌هاي همكاران دروني روزنامه را بي‌محتوا و كم‌ارزش جلوه بدهد تا به قول خودش، هندوانه زير بغل آن‌ها نرود و انتظار دستمزد نداشته باشند.

جالب اينكه اصلي‌ترين معيار ـ و در واقع تنها معيار ـ جناب مدير، يك نفر شخص مجهول ساكن رشت بود. يعني هر زمان كه مي‌خواست نوشته‌ي بنده و همكاران را بي‌ارزش جلوه بدهد، مي‌گفت: «يك نفر آدم وارد در رشت هست كه مي‌گويد اين مطالب چندان قابل و جالب هم نيستند و اصلاً ارزشي ندارند»!

يك روز كه باز آن «يك نفر در رشت هست ...» در مورد طنزهاي بنده نمره‌ي كم‌تر از 10 داده بود و جناب مدير هم با نقل گفته‌هاي او به من منت مي‌گذاشت كه در واقع خيلي آقايي به خرج مي‌دهد و بسيار بزرگواري مي‌فرمايد كه نوشته‌هاي طنز‌آميز بنده را چاپ نمايد، از دستش خسته شدم و گفتم كه نوشته‌هاي من بسيار بالاتر از سقف روزنامه‌ي او هستند و قابليت چاپ در بهترين مطبوعات سراسري را دارند. جناب رئيس، خنده‌ي مسخره‌آميزي كرد و گفت: «اعتماد به نفس خوبي داريد، ولي ...!»

چند قطعه شهر و نثر طنرآميزي سروده و نوشتم و به آدرس هفته‌نامه «گل‌آقا» در تهران فرستادم. در شماره‌ي مخصوص نوروز سال 1375 بود كه نخستين شعرم چاپ شد و بعد از آن، به صورت يك «همكار پيوسته» در «گل‌آقا» درآمدم و آثارم در «هفته‌نامه» و «ماهنامه» به طور مرتب به چاپ رسيد. طوري كه بعدها به دليل كثرت مطالب، مجبور شدم از هفت نام مستعار استفاده بكنم. در ضمن، بنده نخستين كسي بودم كه زبان تركي آذربايجاني را در گل‌آقا رايج كردم كه آثارم با عنوان «باياتي‌لار» به طور مرتب چاپ مي‌شد.

هميشه از اين بابت كه توانسته‌ام چنان آثاري بيافرينم كه در نشريات گل‌آقا و در كنار بزرگ‌ترين، تواناترين و نام‌آورترين طنزپردازان كشور به چاپ برسد، خوشحال بوده و بر اين امر افتخار كرده‌ام.

اما هميشه هم متأسف بوده‌ام كه در تبريز و حداقل از 80 سال پيش، وضعي به وجود آورده‌اند كه اهالي فرهنگ، ادب و هنر ميداني براي فعاليت نمي‌يابند و از ناچاري به تهران پناه برده‌اند. به نظر من بخش عمده‌اي از بستن دست و بال هنرمندان و فرهنگ ‌آفرينان، عمدي و از روي برنامه آغاز شده و همان طور نيز ادامه يافته است.

خاطرات حمید آرش آزاد،خانم مدير «ضدمرد»؟

خانمي كه تنها در يك دوره‌ي مقدماتي 15 روزه‌ي آموزش روزنامه‌نگاري شركت كرده بود و به غير از اين، هيچ تجربه‌ي عملي در روزنامه‌نگاري و مديريت نداشت، يك دفعه آمد و به عنوان «مدير داخلي» معرفي شد.

اين دوشيزه خانم، اعتقاد عجيبي به قاطعيت داشت، ولي به دليل جوان و بي‌تجربگي، تفاوت ميان «قاطعيت» و «قاتليت» را نمي‌دانست و خيال مي‌كرد براي زهرچشم گرفتن، بايد آدم‌ها را بكشد تا گربه‌ها بترسند!

بدون اينكه چيزي بداند و يا پيشنهاد بهتر و اصولي‌تري داشته باشد، از همه چيز ايراد مي‌گرفت و چون انتخاب، ويرايش و نوشتن بيش‌تر مطالب بر عهده‌ي من بود، با من بيش‌تر از همه درگير مي‌شد و سر و صدا به راه مي‌انداخت و در ميان آن همه سر و صداي هر روزه، تنها تكيه كلامي كه هر روز بيش‌تر از ده بار تكرار مي‌كرد اين بود كه «چشم‌تان را خوب باز بكنيد و طرف خودتان را درست بشناسيد. من «ضدمرد» هستم و تلاش خواهم كرد آقايان را از اين‌جا فراري بدهم.»

خانم «مدير داخلي» هر روز چندين و چند بار ادعا مي‌كرد كه خانم‌ها از هر لحاظ شايسته‌تر از آقايان هستند. براي اثبات ادعاهايش هم، هميشه نام‌هايي مانند «گردآفريد»، «پروين اعتصامي»، «ماري كوري» و اين‌ها را به ميان مي‌آورد و هميشه هم مي‌گفت كه مردها از زمان‌هاي پيش از تاريخ به زنان زور گفته و ستم كرده‌اند و حالا، ايشان مي‌خواهد انتقام‌هاي صدها هزار ساله را از كاركنان مرد روزنامه بگيرد!

آقايان همكار، عاقل‌تر از آني بودند كه در مقابل اين سر و صداهاي بيهوده، واكنشي از خودشان نشان بدهند. آنان، با خونسردي تمام سرشان را پايين مي‌انداختند و كارهاي خودشان را انجام مي‌دادند ولي من، گاهي خسته و عصباني مي‌شدم و برايش قسم مي‌خوردم كه گردآفريد، پروين و مادام كوري را مي‌شناسم و نسبت به آن‌ها احترام قلبي قائل هستم و در ضمن، از زمان‌هاي بسيار دور و روزگاران پيش از تاريخ تا امروز، به هيچ خانمي زور نگفته و ستمي نكرده‌ام. ولي خانم مدير، باز دست‌بردار نبود و چند دقيقه بعد، باز دعوا را شروع مي‌كرد.

بعد از زماني نسبتاً دراز، يك روز با لحن مسخره‌آميزي به من گفت:‌«مي‌بيني كه مي‌توانم تو را حسابي اذيت بكنم؟»

گفتم: «اتفاقاً از اين بابت خيلي هم ممنون و راضي هستم.»

گفت: «چه طور؟»

گفتم: «تو ادعا مي‌كني كه «ضدمرد» هستي از همان روز اول هم تنها با من بحث و دعوا كرده‌اي. پس معلوم مي‌شود تنها بنده را به عنوان «مرد» مي‌شناسي. متشكرم!»