و بنده هنوز...؟! شعر طنز حمید آرش آزاد
يكي كه فوقاش يك برگِ «فوقِ ديپلم» داشت،
به طورِ معجزهآسا، «جنابِ دكتر» شد.
سپس تماميِ يك صندلي
- و حومهيِ آن-
- از اعتبارِ وجود مباركاش پُر شد!
و سيلِ آگهي
از بابِ عرضِ تبريكات،
هزار صفحهيِ روزنامه را مزيّن كرد،
كه انتصابّ جنابِ وزير
برايِ جمله جهان،
بود خوب و شايسته،
بجا و فرخنده،
و قلبِ ما را كرده زشادي آكنده!
***
يكي كه پايِ سوادش به «سيكل» ميلنگيد،
به خاطر سه- چهار نمره، در هفشده درس سطح پايين و نمرهيِ ورزش.
با «دبير» ميجنگيد،
به ياري «باجناق»،
و يا به ياوريِ شخصِ «شوهرِ عمّه»،
به يك به هم زدنِ چشم،
يا كه ظرفِ سه سوت،
مثلِ دستهيِ گل،
ناگهان، «مهندس» شد،
و يك زمان ديديم:
«ستارهاي بدرخشيد و ماهِ «مجلس» شد»!
***
و بنده،
تازه پس از چند سال تحصيلات،
قبولي از كنكور،
گرفتنِ ليسانس،
هنوز زندگيام بيتعادل است و بالانس!
در اين ديارِ گل و بلبل و شعار و چاخان،
به ضرب و زورِ هزار التماس و نذر و دعا
به روستايي دور،
به تازگي شدم «آموزگار پيماني»!
ولي هنوز سؤالِ اساسيام باقيست،
هنوز در پيِ آنم كه راز بگشايم،
كه: در جهانِ بزرگ،
«علم» بهتر است آيا
و يا كه «ثروت» و «مال»؟!
شود كه بنده به پاسخ رسم در اين مورد
و بعد از اين همه سال؟!
در روز چهارم دي ماه سال 1327 برابر با 25 دسامبر سال 1948 در محلهي "كوره باشي" از توابع خيابانهاي منجم و ملل متحد در كلانشهر تبريز معروف به يك روستاي بزرگ ، به دنيا آمدم.