يكي كه فوق‌اش يك برگِ «فوقِ ديپلم» داشت،

به طورِ معجزه‌آسا، «جنابِ دكتر» شد.

سپس تماميِ يك صندلي

- و حومه‌يِ آن-

- از اعتبارِ وجود مبارك‌اش پُر شد!

و سيلِ آگهي

از بابِ عرضِ تبريكات،

هزار صفحه‌يِ روزنامه را مزيّن كرد،

كه انتصابّ جنابِ وزير

برايِ جمله جهان،

بود خوب و شايسته،

بجا و فرخنده،

و قلبِ ما را كرده زشادي آكنده!

***

يكي كه پايِ سوادش به «سيكل» مي‌لنگيد،

به خاطر سه- چهار نمره‌، در هفشده درس سطح پايين و نمره‌يِ ورزش.

با «دبير» مي‌جنگيد،

به ياري «باجناق»،

و يا به ياوريِ شخصِ «شوهرِ عمّه»،

به يك به هم زدنِ چشم،

يا كه ظرفِ سه سوت،

مثلِ دسته‌يِ گل،

ناگهان، «مهندس» شد،

و يك زمان ديديم:

«ستاره‌اي بدرخشيد و ماهِ «مجلس» شد»!

***

و بنده،

تازه پس از چند سال تحصيلات،

قبولي از كنكور،

گرفتنِ ليسانس،

هنوز زندگي‌ام بي‌تعادل است و بالانس!

در اين ديارِ گل و بلبل و شعار و چاخان،

به ضرب و زورِ هزار التماس و نذر و دعا

به روستايي دور،

به تازگي شدم «آموزگار پيماني»!

ولي هنوز سؤالِ اساسي‌ام باقي‌ست،

هنوز در پيِ آنم كه راز بگشايم،

كه: در جهانِ بزرگ،

«علم» بهتر است آيا

و يا كه «ثروت» و «مال»؟!

شود كه بنده به پاسخ رسم در اين مورد

و بعد از اين همه سال؟!