خاطرات حمید آرش آزاد،كرايهي كتاب از كربلايي علي
مادر، قصهها و داستانهاي فراوان بلد بود و هميشه برايمان نقل ميكرد. من هم از كودكي عاشق قصه شدم. و زياد مطالعه ميكردم. طوري كه در تعطيلات تابستاني سالي كه كلاس سوم ابتدايي را تمام كردم، ميتوانستم داستانهاي قديمي، مانند اميرارسلان نامدار، رستمنامه، ملك بهمن، امير حمزهي صاحبقران، خاورنامه، حسين كرد، كوراوغلو، اصلي و كرم و... را به زبانهاي فارسي و تركي، به راحتي بخوانم كه البته اين خواندن با صداي بلند بود كه مادر هم بشنود. بعدها هم كه در خانه كار ميكرديم، ديگر فرصتي براي بيرون آمدن از خانه و بازي و تفريح در كوچه و محله را نداشتم و خودم و مادر و خواهر و برادرها را با قصههاي همان كتابها سرگرم ميكردم.
در كلاس «هشتم» و در دبيرستان «رازي» درس ميخواندم كه شنيدم پيرمردي به نام «كربلايي علي كتابفروش» در كوچهي «بالاحمام» حدفاصل «سامان ميداني» و «خيابان شمس تبريزي»، كتاب به كرايه ميدهد.
به دكانش رفتم. هم خودش، هم مغازهاش و هم كتابهايش، همگي پير و قديمي بودند. پيرمرد مهرباني بود و كرايهي هر كتاب را «ده شاهي» در هر روز تعيين كرده بود.
از كتابهاي پليسي و كارآگاهي شروع كردم. بيشترشان نوشتههاي «ميكي اسپيلن» امريكا بودند كه كارآگاهي به نام «مايك هامر» قهرمان داستانهايش بود، نامزد و منشياش «ولدا» نام داشت و به عنوان «رئيس پليس نيويورك» بهترين دوست و حامي او به شمار ميرفت و بيشتر رويدادهاي جنايي هم در محلهي «هارلم» اتفاق ميافتاد.
بعد داستانهاي مربوط به «شرلوك هلمز» را خواندم و نيز بيشتر آثار «آگاتا كريستي» و ساير جنايينويسها را مطالعه كردم. يك بار كه كتاب «كنت دراكولا، مرد خون آشام» را خواندم، از شدت ترس تا صبح لرزيدم و نتوانستم بخوابم. اما اين ترس برايم شيرين بود و به دنبال آن، كتابهايي از قبيل «قهقههي اسكلت»، «راز سرداب»، «وحشت در گورستان» و امثال آنها را هم كرايه كردم خواندم.
حالا ديگر در زمان رفتن از خانه به مدرسه و برعكس هم كتاب ميخواندم. طوري كه از اين نظر در محله معروف شده بودم. گاهي اتفاق ميافتاد كه در عرض فقط يك روز، سه جلد رمان را ميخواندم. يك بار كه «كربلايي علي» از دستم خسته شده بود، كتاب 800 صفحهاي «شش سال در ميان زنهاي وحشي آمازون» نوشتهي «مطيعي» را به دستم داد كه براي چند روز مزاحم او نشوم. ولي من پسفرداي همان روز كتاب را تمام كردم و پس دادم. پيرمرد مهربان كه نميتوانست اين سرعت در مطالعه را باور كند، چند جا از كتاب را باز كرد و چيزهايي از داستان را پرسيد كه همه را درست جواب دادم.
مطالعهي اين قبيل كتابها را در سيكل دوم دبيرستان هم ادامه دادم. چون رشتهي «ادبي» ميخواندم و بيشتر درسهايمان شفاهي و «حفظيات» بود، چندان اهميتي به درسها نميدادم و در سر كلاس هم رمان ميخواندم.
در كلاس يازدهم، آقاي «سيد جمالالدين ترابي طباطبائي» دبير تاريخ، جغرافي و علوم اجتماعي ما بود. اين مرد روشنفكر و محقق به ما گفت كه كتابهاي درسي را خودمان بخوانيم و جاهاي مشكل را از او بپرسيم و در عوض، كتابهاي باارزش و مطبوعات خوب را بخوانيم و فيلمهاي ارزشمند ببينيم و در كلاس، در مورد مسايل اجتماعي و سياسي بحث و صحبت بكنيم.
بيشتر وقت كلاس استاد «ترابي» به بحث و صحبت ميگذشت و من با استفاده از فرصت، رمانهاي پليسي مطالعه ميكردم. چند باري ديد و تذكر داد كه اگر داستان دوست دارم، بهتر است اين مزخرفات را كنار بگذارم و كتابهاي «باارزش» بخوانم. ولي اشكال اينجا بود كه من اصولاً نميدانستم كه كتاب «باارزش» كه به درد من و جامعه بخورد، چه گونه كتابي است!
آخرين بار كه باز هم يك كتاب پليسي «مزخرف» در دستم ديده بود، از من خواست كه پاي تخته سياه بروم. در آنجا به من گفت: «حيف كه ميترسم هدر بدهي، وگرنه كشيده به تو ميزدم.»
صاف ايستادم و گفتم: «بزن!» و او زد. طوري كه لبم زخمي شد و از دهانم خون آمد.
عصر آن روز از «محمدرضا باقرصديقي» خواهش كردم كه يك كتاب «باارزش» به من معرفي بكند. فردايش «رضا صديقي» يك جلد مجموعهي داستانهاي كوتاه برايم آورد كه در آن، داستانهايي از «صادق هدايت»، «صادق چوبك»، «شين ـ پرتو»، «جلال آل احمد» و چند نويسندهي ايراني ديگر به چاپ رسيده بود و من از آن زمان به بعد، به مطالعهي اين قبيل نوشتهها پرداختم.
كتابهاي «گلهايي كه در جهنم ميرويند» و «بهار جواني» از «محمدمسعود» را هم خود استاد «ترابي» به من امانت داد و تعدادي از شمارههاي نشريهي «مرد امروز» را هم در همان زمان خواندم و از ميان آثار شاعران نيز، كليات «ميرزادهي عشقي» را به من هديه كرد.
در روز چهارم دي ماه سال 1327 برابر با 25 دسامبر سال 1948 در محلهي "كوره باشي" از توابع خيابانهاي منجم و ملل متحد در كلانشهر تبريز معروف به يك روستاي بزرگ ، به دنيا آمدم.