حسن، يوسف، جواد و چند نفر ديگر كه تقريباً هفت يا هشت سال از ما بزرگ‌تر بودند، بعد از گرفتن «تصديق ششم ابتدايي» چند سالي به كارهاي مختلف پرداخته و بعدها در ارتش و شهرباني استخدام شده بودندكه همگي «گروهبان» بودند.

در آن زمان و در جاهايي شبيه محله‌ي ما، به كارمندان دولت «موفته‌خور» مي‌گفتند، زيرا كه عقيده داشتند اين‌ها پول «بدون زحمت» مي‌گيرند.

مردم مي‌ديدند كه اين جوان‌ها براي خودشان يك شغل دايمي و «بدون زحمت» گير آورده‌اند و درآمدشان دايمي است،‌ اهالي محله از آن‌ها حساب مي‌بردند، به قول خودشان، از هر دختري كه مي‌پرسيدي مي‌گفت كه «من آرزو دارم زن يك گروهبان بشوم كه خوشبخت باشم» و...

حالا ديگر بسياري از خانواده‌ها سعي مي‌كردند لااقل يكي از بچه‌هاي پرتعدادشان را به مدرسه بفرستند و به همين دليل، ساختمان اجاره‌اي دبستان «نوروز» با هشت اتاق ـ كه يكي از اتاق‌ها هم دفتر مدير و ناظم و معلم‌ها بود ـ كفاف آن همه دانش‌آموز را نمي‌كرد. مدرسه‌هاي دو يا سه شيفته هم كه هنوز رايج نشده بودند.

در اولين روز مهر ماه سالي كه ما شروع به خواندن كلاس ششم ابتدايي كرده بوديم، بچه‌هاي كلاس ششم را به صف كردند و گفتند كه از فردا بايد به مدرسه‌ي «ويجويه‌اي» برويم.

در محله‌ي «كوزه‌گر خانا آغزي» منشعب از ايستگاه «ناصر» خيابان منجم و در محل گورستان معروف به «حاج اللهيار قبرستانليغي» دو تا مدرسه‌ي ابتدايي به نام‌هاي «ويجويه‌اي» و «كوزه‌كناني» ساخته بودند كه هر دو داراي كلاس‌هاي فراوان، البته در يك طبقه و يك حياط كوچك و يك حياط به بزرگي ميدان فوتبال داشتند. ويجويه‌اي در بخش غربي خيابان و كوزه‌كناني در سمت غربي آن بنا شده بودند.

به ويجويه‌اي رفتيم. كتاب‌هاي درسي را هم ندادند. اما سه روز بعد، به كوزه‌كناني منتقل شديم.

ساختمان هر دو مدرسه را تازه ساخته بودند. كف حياط‌ها شن ريخته بودند كه البته براي ما به نوعي «سلاح» محسوب مي‌شد و هم‌چنين سنگ‌هاي مربوط به بازي «بئش داش» يا ـ «يه قل ـ دو گل» ـ را از آنجا انتخاب مي‌كرديم.

اسكلت‌هاي دفن شده در قبرستان به جاي ديگري انتقال نيافته بودند. به همين دليل، بسيار اتفاق مي‌افتاد كه در زمان راه رفتن يا بازي، پاي يكي از بچه‌ها در گودال قبر فرو مي‌رفت،‌ بعضي از بچه‌ها هم كه در ظاهر دل و جرأت بيشتري داشتند، جمجمه‌ي مرده را بيرون مي‌آوردند و با آن، بچه‌هاي كوچك‌تر را مي‌ترساندند و يا بازي مي‌كردند. خود من هم، براي اينكه در مقابل هم‌كلاسي‌هايم كم نياورم و خودم را پردل و جرأت نشان بدهم، در آن يك سال، چند بار اسكلت‌هايي را پيدا كردم و با ترس و لرز، چند تا لگد هم به آن‌ها زدم. تا سلامتي بچه‌هاي كلاس ششم بوديم و «ارشد» حساب مي‌شديم. اما بعد از زدن آن لگدها و شوت‌ها، در ته دلم هزاران بار «استغفرالله»، «خدايا، غلط كردم» و... مي‌گفتم و چند شب از ترس خوابم نمي‌برد و جرأت نمي‌كردم به گوشه‌هاي تاريك خانه‌ي خودمان هم بروم.

بعد از پنج سال تحصيل، براي نخستين بار در دبستان كوزه‌كناني ديدم كه دانش‌آموزان كلاس را بر اساس معدل‌هاي سال‌هاي گذشته‌شان، به سه گروه زرنگ‌ها، متوسط‌ها و تنبل‌ها تقسيم كردند. زرنگ‌ها در رديف وسط مي‌نشستند، متوسط‌ها در رديف راست و كنار در ورودي و تنبل‌ها هم در رديف كنار پنجره جا گرفتند.

خود من، به دليل زرنگي و درس‌خواني، ساكن رديف وسط شدم و به علت كوتاهي قدم، پشت نيمكت اول نشستم. عنايت و حميد هم با من «هم‌تختي» بودند كه البته هميشه هم با هم‌ديگر دعوا داشتيم!