خاطرات حمید آرش آزاد ؛ رفوزه در روخواني درس فارسي؟
روزهاي آخر شهريور ماه بود. براي نامنويسي در كلاس «ششم دبيرستان» رفتم. زماني كه مدارك لازم را روي ميز آقاي ناظم گذاشتم، بلافاصله گفت: «تو رفوزه شدهاي و بايد در همان كلاس پنجم نامنويسي بكني.»
وقتي دليل رفوزه شدنم را پرسيدم، گفت كه چون در امتحان شفاهي درس فارسي غايب بودم، رفوزه محسوب ميشوم.
ظاهراً دبير مربوطه فراموش كرده بود كه نمرهي من را به دفتر بدهد. ايستادم و از حق خودم دفاع كردم. بالاخره يكي از دبيرها دخالت كرد و گفت كه اصلاً تاريخ نشان نميدهد كه يك دانشآموز به خاطر روخواني درس فارسي و معني كردن چند تا لغت، رفوزه بشود. آقاي مدير هم كه آدم محافظهكاري بود، چيزي نميگفت و فقط نگاه ميكرد.
همان دبير، از آقاي ناظم خواهش كرد كه اجازه بدهد همان جا از من امتحان بگيرد و نمره بدهد. ولي آقاي ناظم به شدت اعتراض كرد و گفت: «نه آقا! خواهش ميكنم شما دخالت نكنيد. اينها چند نفري هستند كه نظم مدرسه را به هم ميزنند. مگر يادتان نيست كه چه مزخرفاتي را براي روزنامهي ديواري داده بودند؟ اگر من نبودم و آن مطالب را به دقت نميخواندم، معلوم نبود چه اتفاقي ميافتاد. ضمناً، مسأله تنها اين نيست. حسين آقا، آبدارخانهي مدرسه را «قهوهخانهي قنبر» كرده و اينها در زنگ سياحت ميروند و در آنجا چايي ميخورند و سيگار ميكشند. همين آدم نيموجبي مجلهي «توفيق» به مدرسه ميآورد و به دوستانش هم ميدهد. يكي ديگر هم هست كه هميشه مجلهي «مكتب اسلام» دارد و در اختيار ديگران هم ميگذارد. اينها بايد بفهمند كه مدرسه، فقط جاي درس خواندن است. البته بعضي از همكاران خود ما هم مقصر هستند كه به اينها رو ميدهند و در سر كلاس، بعضي صحبتها ميكنند كه هيچ ربطي به مدرسه و درس ندارد و...»
چند نفر از معلمهاي ديگر هم پادرمياني كردند. بالاخره آقاي ناظم به اين شرط با امتحان دادن من موافقت كرد كه تعهد كتبي بدهم كه اگر در كلاس ششم رفوزه شدم، ديگر در آن مدرسه ثبتنام نخواهم كرد و به مدرسهي ديگري خواهم رفت.»
قبول كردم. متن نامه را آقاي ناظم ديكته كرد و من هم نوشتم و امضا كردم. آقاي دبير از جايش بلند شد كه امتحان بگيرد. ولي من كتاب فارسي به همراه نداشتم. باز هم آقاي ناظم بهانهجويي كرد. ولي يك دبير ديگر، كتاب «كليله و دمنه» را از گنجه بيرون آورد و داد. چند سطر از باب «برزويهي طبيب» را خواندم و چند لغت عربي و مشكل را معني كردم و بالاخره 16 گرفتم و قبول شدم و نامم را براي كلاس بالاتر نوشتم.
چند روز بعد، آقاي ترابي را ديدم و جريان تعهدنامه را گفتم. خنديد و گفت كه اين جور چيزها الكي و براي زهرچشم گرفتن هستند و همان روز دور انداخته ميشوند، ولي ما هم بايد عاقل باشيم و بيشتر احتياط كنيم.
بعدها شنيدم كه چنين تعهدنامهاي از شش ـ هفت نفر ديگر هم گرفتهاند. حبيب ميخنديد و به آن تعهدنامهها «نفرتنامه» ميگفت. البته در آن زمان، ماها بزرگ شده بوديم و معني «نفرتنامه» را ميدانستيم.
در روز چهارم دي ماه سال 1327 برابر با 25 دسامبر سال 1948 در محلهي "كوره باشي" از توابع خيابانهاي منجم و ملل متحد در كلانشهر تبريز معروف به يك روستاي بزرگ ، به دنيا آمدم.