سه روز بعد بود كه به ما لباس سربازي و پوتين دادند. به هر كدام از سپاهيان دانش دو پيژامه و دو زيرپيراهن كاملاً سفيد پنبه‌اي و كلفت داده شد كه زيرپيراهني‌ها هم آستين بلند بودند. بعد، يك جفت پوتين داده شد. پوتين‌ها علاوه بر اينكه اندازه‌ي پاي ما نبودند، حتي نمره‌ي يك لنگه با لنگه‌ي ديگر فرق مي‌كرد و ما بايد با تك‌تك بچه‌ها تماس مي‌گرفتيم تا در نهايت، با يك يا دو فرد ديگر، پوتين‌ها را مبادله مي‌كرديم.

نوبت به لباس‌ها رسيد. اول براي گروهبان يك دادند و بعد، ما را به صف كردند. تقريباً 10 نفر مانده به ما، شلوارها تمام شد. ستواني كه فرمانده گروهان 2 بود دستور داد چند نفر به انباري پادگان بروند و تعدادي شلوارهاي كهنه‌ي مربوط به سربازهاي مرخص شده را بياورند.

شلواري كه به من رسيد حسابي چرك بود و بوي بدي مي‌داد. هر دو زانوي آن هم سوراخ‌هايي بزرگ‌تر از كف دست داشتند. وقتي آن را پوشيدم، سفيدي پيژامه در ناحيه‌ي زانو جلب توجه مي‌كرد. جناب سروان دستور داد آن شلوارها را بشوييم و وصله بزنيم و فردا، سر صف حاضر شويم.

صبح فردا، با همان شلوار چركي و پاره، سر صف آمدم. جناب سروان ديد و به عنوان تنبيه به خاطر لغو دستور، به گروهبان دسته‌مان فرمان داد كه من را 15 دقيقه «كلاغ‌پر» ببرد.

عصر آن روز، شلوار را نشستم. اما يك سوزن و مقداري نخ سفيد برداشتم و بدون اينكه وصله‌اي و پاره‌اي بگذارم، دو سر پارگي را به هم نزديك كردم و دوختم. با اين وضع، شلوار در ناحيه‌ي زانو شبيه دهان آدم بسيار پيري شد كه همه‌ي دندان‌هايش ريخته و پوست صورتش به شدت چروك شده است.

فردا، باز هم تنبيه شدم. اين بار علاوه بر «كلاغ‌پر» 15 دقيقه‌اي، به همان اندازه هم «سينه‌خيز» رفتم. آن هم در محوطه‌اي كه پر از «شن»‌ بود و استخوان‌هاي زانو و آرنج‌ها و كف دست‌ها به شدت اذيت مي‌كرد.

روز ديگر، باز هم با همان وضع به «ميدان مشق» رفتم. اين بار تنبيه‌هاي خيلي شديدتري داشتم. آن روز به خاطر تمرد من، همه‌ي گروهان را تنبيه كردند. حالا ديگر هم‌قطارهاي خودم هم مي‌خواستند با من دعوا كنند.

عصر آن روز، استوار «غفارزاده» به آسايشگاه ما آمد. سمت «سرگروهبان» را در گروهان ما داشت. كرد بود و با لهجه صحبت مي‌كرد.

معلوم بود كه آدم بسيار مهرباني است. به من گفت: «پسرجان! ارتش هيچ وقت كله‌شقي برنمي‌دارد. اين‌ها ذره‌ذره تو را مي‌كشند. آن قدر تنبيه مي‌كنند كه از جان خودت سير بشوي و خودكشي بكني. بهتر است مثل يك بره، مطيع و سربه زير باشي. هر چه كه دستور مي‌دهند اطاعت بكن. من به صلاح خودت مي‌گويم. آن شلوار را تميز بشوي و وصله و پينه بكن.»

در جوابش تشكر كردم، ولي گفتم كه چنين وظيفه‌اي را قبول نمي‌كنم. ارتش بايد لباس نو به من مي‌داد و...

استوار غفارزاده اصرار را بي‌فايده ديد. از من خواست كه همراهش بروم. تا دم در خانه‌ي سازماني‌اش رفتيم. او وارد خانه شد و چند دقيقه بعد، با يك شلوار «كاري» كاملاً شيك و نو برگشت. شلوار را به من داد و گفت كه بايد پاچه‌هايش را كمي كوتاه بكنم.

به آسايشگاه برگشتم و به شوخي به هم‌اكيپي‌هاي خودم گفتم، «مي‌بينيد؟ من كسي هستم كه مي‌توانم شلوار سركار استوار را هم به غنيمت بگيرم»!