بس كه بر مخلص گران آمد غم هجران يار

لقمه‏اى استيك و پيتزا شد به كامم زهر مار

گر نيايد از طريق فاكس، پيغام نگار

ننگ بر من گر خوردم خرچنگ، ميگو، خاويار

همچو «قيس»، آواره‏ىِ صحراى اينترنت شدم

تا كه با «ليلى» شود روزى تماسم بر قرار

مى‏كنم كوه ايميل خويش را «فرهاد» وش

بلكه پيغامى بگيرم از لب «شيرين» يار

بنده هم چون «شيخ صنعان» رفتم و گارسون‏شدم

در «كافى‏شاپ»، تا شود راضى ز من ترسا نگار

در هواى عشق او تا قلب صحراى جنون

مى‏روم در كوپه‏ى سوپر دولوكسى از قطار

يار اگر فرمان دهد، جاى كاديلاك و پژو

مى‏شوم مخلص فداكارانه بر بنزى سوار

گر رساند يك پيام از او به مخلص اين موبايل

مژدگانى مى‏دهم فى الفور يك ميليون دلار

آن رقيب بى‏مروت، چون مزاحم مى‏شود

من هم از ناراحتى هى مى‏كشم جيغ و هوار

طاقتم از بس كه شد از دست اين دلدار، طاق

مى‏شوم آخر ز دستش تا «كانارى» رهسپار

ترسم آخر با كراوات خودم در «هايد پارك»

هيكل خود را زنم دار و نمايم انتحار

يا كه خود سوزى كنم يك روز در «هيلتون هتل»

بى‏خيال گاز و فندك، توى حمّام بخار

«آرش»! از اين عشق درويشى حكايت‏ها بساز

تا چو عشق ليلى و مجنون، بماند يادگار