دبيرستان «دهخدا» به يك ساختمان اجاره‌اي در انتهاي كوچه‌ي «مشكات» منشعب از خيابان فردوسي منتقل شد. كلاس يازدهم (پنجم دبيرستان) بوديم. همراه با رشد جسمي هم‌كلاس‌ها، روحيه‌ها و رفتارها نيز عوض مي‌شدند و هر كسي براي خود، نوعي مشغوليت انتخاب مي‌كرد و يا دنبال راهي مي‌رفت.

يك دبيرستان دخترانه در روبه‌روي كوچه‌ي مشكات قرار داشت. يكي ـ دو هفته بعد از انتقال دبيرستان دهخدا، دستور داده شد كه زنگ مدرسه ما را نيم ساعت زودتر از آن دبيرستان دخترانه بزنند. اما وضع بدتر شد، زيرا كه پسرها زودتر مي‌رفتند و موضع‌گيري مي‌كردند. بنابراين دستور آمد كه ما را نيم ساعت بعد از دخترها تعطيل بكنند.

يواش يواش در دست تعدادي از دانش‌آموزان سيگار ديده مي‌شد. به خصوص كه خدمتگزار مسئول آبدارخانه‌ي مدرسه يك آدم «داش مشدي»‌ بود و به تعدادي از بچه‌ها اجازه مي‌داد كه در آنجا پكي به سيگار بزنند. البته كوچك‌ترهايي مثل من، هنوز جرأت اين كار را نداشتيم.

اسد در مورد زبان تركي صحبت مي‌كرد و مي‌گفت كه يكي از كامل‌ترين زبان‌هاي جهان است. او، چون مي‌ديد كه من مي‌توانم كتاب‌هاي تركي با الفباي عربي را خوب بخوانم. تشويقم مي‌كرد كه به قونسولخانه‌ي تركيه بروم و كتاب بگيرم تا با الفباي لاتين و تركي عثماني هم آشنا بشوم كه من هم اين كار را كردم.

«ايوب» و «اسحق» تنها در ماه رمضان روزه مي‌گرفتند و نماز مي‌خواندند و در ماه محرم نيز حدود 20 روز پيراهن مشكي مي‌پوشيدند و در دسته‌هاي «شاه حسين» و سينه‌زني‌هاي محله‌هايشان هم كاملاً فعال بودند. اين دو نفر، تعصبات مذهبي شديدي داشتند و با هر چيزي كه در معيارهاي آنان نمي‌گنجيد به شدت مخالفت مي‌كردند و حتي دعوا هم راه مي‌انداختند.

«حبيب» حرف‌هايي مي‌زد كه معلوم بود از پدر يا اقوامش شنيده و خودش هم از آن‌ها سر در نمي‌آورد. مثلاً مي‌گفت: «يك چيزي، يك جوري است كه مثلاً تو، من را مي‌شناسي، من هم يك يا چند نفر ديگر را مي‌شناسم. اما تو و آن چند نفر، هم‌ديگر را نمي‌شناسيد و من، از تو دستور مي‌گيرم و به آن چند نفر منتقل مي‌كنم و...» خيلي سال بعد بود كه من فهميدم منظور نوعي تشكيلات يا سازمان مخفي «سياسي» و «چريكي» است.

«رئوف» تنها آدمي بود كه هر روز به طور مرتب به مسجد مي‌رفت و هم‌چنين، تعدادي مجله‌ي «مكتب اسلام» به مدرسه مي‌آورد كه بعضي‌ها را مي‌فروخت و يكي ـ دوتايشان را هم به ديگران امانت مي‌داد.

«مهدي» و «محمدحسين» عاشق سينما بودند و فيلم‌هاي ساخته شده در «هاليوود» را ترجيح مي‌دادند. به طور مرتب مجله‌ي «فيلم و هنر» را مي‌خواندند و همه‌ي هنرپيشه‌هاي خارجي را خوب مي‌شناختند.

«غلامرضا» هميشه تميز، مرتب و اتوكرده بود. بعضي از بچه‌ها از روي متلك‌پراني به او «ژيگول» مي‌گفتند. نوشته‌ها و شعرهاي مربوط به زمان مشروطيت و بعد از آن را مي‌خواندند و به خصوص عاشق ميرزاده‌ي عشقي بود. آدم‌هاي مذهبي را «فناتيك» خطاب مي‌كرد و در مقابل، از چند نفرشان فحش و متلك تحويل مي‌گرفت!

«رحيم»، «عباس» و چند نفر ديگر، به شدت «عشق لاتي» داشتند و خوب هم دعوا مي‌كردند. يك بار يكي از اين‌ها، با دبير ادبياتمان، حرفش شد. او چاقوي ضامن‌دار را از جيبش درآورد و به دبير حمله كرد. اما در وسط راه، ايستاد و چاقو را در پهلوي خودش فرو كرد و راهي بيمارستان شد.

راستش را بخواهيد، من هر روز دلم مي‌خواست كه شبيه يكي از اين آدم‌ها بشوم. اما هم ضعيف و بي‌دست و پا بودم و هم چندان امكاناتي نداشتم. يعني هر روز دنبال يك مرام و مسلك مي‌رفتم. و روز بعد، آن را عوض مي‌كردم. تنها چيزي كه در وجود من عوض نشد عشق به فيلم‌هاي «فردين» و علاقه به فيلم‌هاي هركولي، ماسيستي و گلادياتوري سينماي ايتاليا بود و هم‌چنين، خواندن همه نوع كتاب‌هاي شعر و داستان.