در سال 1345 ديپلم گرفته بودم و بايد تا سال 1347 صبر مي‌كردم تا به خدمت نظام وظيفه با عنوان «سپاهي دانش» بروم. شركت در كنكور و رفتن به دانشگاه اصلاً به عقل من و خانواده‌ام نرسيد. يعني در اطراف خودمان الگويي نداشتيم كه ببينيم و ياد بگيريم. آن دو سال را به شدت كار مي‌كردم.

دفترچه‌ي «آماده به خدمت» را از قبل گرفته بودم. اوايل مهرماه سال 1347 بود كه به پادگان تبريز رفتيم كه به خدمت اعزام بشويم. عده‌مان خيلي زياد بود.

يك خبر دهان به دهان گشت تا در نهايت به گوش من هم رسيد. مي‌گفتند كه «صمد بهرنگي» را كشته‌اند. گفته مي‌شد كه او را وادار كرده‌اند كه همراه يك «افسر» به كنار ارس برود و در آنجا غرقش كرده‌اند. از قول يك درجه‌دار «ژاندارمري» نقل مي‌كردند كه فرداي روز غرق شدن، آب «ارس» جنازه‌ي «صمد» را به ساحل برده، ولي رئيس پاسگاه از ترس دردسرهاي اداري، دستور داده كه جنازه را باز هم به آب بسپارند كه جلوتر ببرند.

«صمد» را چند بار، آن هم در يكي از قهوه‌خانه‌هاي تبريز، ديده بودم. چند نفري بودند كه دور هم مي‌نشستند و صحبت مي‌كردند. اهل سيگار و قليان نبود. مي‌دانستم كه «نويسنده» است. خيلي دلم مي‌خواست يك بار نزديك او بنشينم. اما جرأتش را نداشتم و خجالت مي‌كشيدم.

ديوار ساختمان آن قهوه‌خانه، خم شده و به قول معروف «شكم داده بود» در چند جاي ديوار هم ترك‌هايي به چشم مي‌خورد. طوري كه آدم خيال مي‌كرد خيلي زود فرو خواهد ريخت.

چند تا كتاب از «صمد بهرنگي» را خوانده و ترانه‌ي «مرا ببوس» را هم از «راديوگرام» در خانه‌ي خودمان شنيده بودم. جليل آقا و آذر آقا هم كه صحبت‌هايي نزد ما كرده بودند. مدتي هم شنونده‌ي راديوهاي خارجي بودم. كه براي پدر ترجمه بكنم. اين معلومات بسيار خام و جسته گريخته كافي بود كه بچه‌اي مثل من، خودش را «روشن‌فكر» بداند. ديدن «صمد» هم اين فكر را در من تقويت مي‌كرد.

يك روز كه در همان قهوه‌خانه نشسته بودم و بيرون را تماشا مي‌كردم، يك افسر شهرباني را ديدم كه از كوچه رد مي‌شد. او با اشاره‌ي دستش از من خواست كه پيشش بروم. خيلي ترسيده بودم. با شتاب تمام پيش او رفتم و سلام كردم. جواب سلامم را داد و گفت: «پسر جان! تو كه مي‌بيني اين قهوه‌خانه «خطرناك» است، پس چرا اينجا مي‌نشيني و به جاي ديگر نمي‌روي؟»

اين را گفت و رفت. ولي زانوهاي من تا چند دقيقه‌ي ديگر هم حسابي مي‌لرزيد. فرداي آن روز، جريان را براي يك آدم باسواد و سياسي سابق نقل كردم و مخصوصاً همه چيز را مو به مو شرح دادم تا نظر او را هم بفهمم.

در جوابم گفت: «صحبت‌هاي آن افسر را دو جور مي‌شود تعبير كرد. شايد به دليل كهنه و خراب بودن ساختمان اين حرف را زده، شايد هم منظورش واقعاً جمع شدن آدم‌هاي سياسي در آن قهوه‌خانه بوده است. ولي در هر حال، آدم حلال‌زاده‌اي بوده و خواسته است در حق تو دلسوزي بكند.»