«صمد آقا پاسبان» خانه‌اش را به زني به نام «پري» فروخت و از محله‌ي ما رفت. بعد از اسباب‌كشي پري خانم به محله، فهميديم كه او بيوه‌زني است كه همراه دخترش كه به تازگي طلاق گرفته زندگي مي‌كند. چند روز بعد، مردم از قول «بئكار اسماعيل» نقل مي‌كردند كه پري خانم و دخترش آدم‌هاي بدنامي هستند كه زود به زود محله عوض مي‌كنند. حتي «دلي ميكائيل» برادر «بئكار اسماعيل» در قهوه‌خانه گفته بود كه خودش قبلاً و در محله‌ي «قره‌چي‌لر» به خانه‌ي اين زن رفت و آمد مي‌كرده است و او را خوب مي‌شناسد.

«دلي ميكائيل» يك آدم لات به تمام معني بود. در زمستان‌ها به محله‌هاي ديگر مي‌رفت و برف پارو مي‌كرد و البته دست به دزدي هم مي‌زد. در تابستان‌ها هم، معمولاً هندوانه، خربزه و طالبي مي‌آورد و در گوشه‌اي از گذر مي‌ريخت و مي‌فروخت و همان جا هم مي‌خوابيد. مي‌گفتند كه بيشتر از 15 سال از عمر 35 ساله‌اش را در زندان گذرانده است. ولي معمولاً در محله لات‌بازي نمي‌كرد و رفتارش با مردم نسبتاً خوب بود.

در همه‌ي خانه‌ها، صحبت از پري خانم و دخترش بود. زن‌ها بيشتر سر و صدا مي‌كردند. همه‌ي اهالي كوچه عقيده داشتند كه بايد آن‌ها را از محله بيرون كرد، زيرا كه ممكن است پاي مردان غريبه و نادرست به كوچه باز بشود و مزاحم زن‌ها و دخترهاي همسايه‌ها هم بشود. حتي بعضي از همسايه‌ها ادعا مي‌كردند كه شب‌ها و صبح‌هاي خيلي زود، مردهاي مشكوكي را در كوچه مشاهده كرده‌اند.

مردها جمع شدند و چند بار به پري خانم اخطار دادند كه از محله برود. اما او همه چيز را انكار مي‌كرد و چيزي هم طلبكار بود. حتي به مردها مي‌گفت كه بهتر است مراقب زن‌ها و دخترهاي هرزه‌ي خودشان باشند و...

بزرگ‌ترها و ريش‌سفيدها به كلانتري متوسل شدند. اين كار را چندين بار تكرار كردند. اما رئيس كلانتري مي‌گفت كه مطابق قانون، تا زماني كه جرمي محرز نشده نمي‌توانند چيزي به پري خانم بگويند و فعلاً تنها چاره‌ي كار اين است كه خانه‌ي پري خانم را بخرند كه البته بايد خود او راضي به فروش باشد. پري خانم هم قيمتي بيشتر از ده برابر قيمت فعلي روي خانه‌اش گذاشته بود.

آن روز داشتيم در كوچه «توپ عربي» بازي مي‌كرديم. «دلي ميكائيل» هم ايستاده بود و تماشا مي‌كرد. در اين موقع سر و كله‌ي پري خانم و دخترش پيدا شد. دسته جمعي او را مسخره كرديم. پري خانم و دخترش عصباني شدند و به خواهرها و مادرهاي ما فحش‌هاي ناموسي خيلي ركيك دادند.

يك دفعه، «دلي ميكائيل» از جايش بلند شد و جلو آمد. او، با هر دو دستش گلوهاي پري خانم و دخترش را گرفت و در حالي كه فحش‌هاي بسيار ركيكي مي‌داد، فرياد زد: «به من مي‌گويند «دلي ميكائيل» هم‌وزن هر دوي شما در آگاهي و دادسرا پرونده دارم. در زندان بيشتر از بيرون به من خوش مي‌گذرد. آنجا راحت‌تر از خانه‌ي خودم هستم. زن و بچه‌اي هم ندارم كه پشت سرم گريه بكنند. بعد از اين در محله با من طرف هستيد. اگر از اين محله نرويد، هر روز شماها را كتك خواهم زد!»

«دلي ميكائيل» اين‌ها را گفت و با كله‌اش محكم به دهان و دماغ پري خانم كوبيد. يك لگد محكم هم به شكم دخترش زد و بعد، هر دو را زير باران سيلي و مشت گرفت. طوري كه از دهان و دماغ هر دو خون جاري شد و مادر و دختر، بي‌حال روي زمين افتادند.

پري خانم و دخترش به كلانتري رفتند و شكايت كردند. «دلي ميكائيل» باز هم فراري شد. اما اين بار اهالي محله جاي او را لو ندادند. تا يك هفته، هر روز يك بار سر و كله‌ي ميكائيل پيدا مي‌شد. او پري خانم و دخترش را كتك مي‌زد و مي‌رفت.

پري خانم بيش از 10 روز نتوانست دوام بياورد. او خانه را تخليه كرد و رفت و بعد آن را فروخت.