افراد «سپاه دانش» را در پادگان زياد اذيت نمي‌كردند. زماني كه هوا برفي و يا سرد بود، ما را به «نظام جمع» نمي‌بردند و به كلاس‌هاي آموزشي هدايت مي‌كردند. بهترين غذاها را مي‌خورديم. نگهباني در بيرون از آسايشگاه نداشتيم و...

تصميم گرفتند هر پنج‌شنبه و جمعه، نيمي از افراد را مرخص كنند كه به تبريز بيايند و با خانواد‌ه‌هاي خودشان ديدار كنند. حتي با يكي از شركت‌هاي مسافري سراب قرارداد بستند كه هر هفته سه اتوبوس به اين كار اختصاص بدهند. البته كرايه‌ي اتوبوس را از خودمان مي‌گرفتند.

يك روز شايع شد كه از كرايه‌ي هر نفر، پنج ريال آن به فرمانده گردان مي‌رسد. تحقيق در مورد منبع اين شايعه آغاز شد و در نهايت، نمي‌دانم به چه دليلي، من را به عنوان شايعه‌ساز معرفي كردند.

سه روز تمام به سختي تنبيه انضباطي شدم و براي دو هفته نيز از آمدن به تبريز محرومم كردند. همه‌ي تنبيهات را تحمل كردم و بعد از پايان آن دو هفته، پيش فرمانده گردان رفتم و قسم خوردم كه در اين مورد گناهكار نبوده‌ام. حرفم را باور كرد و قول داد كه بيشتر تحقيق بكند و مقصر اصلي را بشناسد.

يك روز قرار شد چند نفر سرباز بيايند و پنبه‌هاي تشك‌هاي ما را حلاجي بكنند و آن‌ها را دوباره بدوزند. براي اين كار، بايد هر كدام از ما سه «پنابات» ـ يك و نيم ريال ـ پول مي‌داديم.

فكري به سرم زد. به «منصور» گفتم كه پيش «ودود» برود و بگويد كه از يكي از سربازها شنيده است كه «ده شاهي» از اين يك و نيم ريال به فرمانده گردان مي‌رسد.

فرداي همان روز، باز به دفتر فرمانده گردان احضار شدم. با لحني نيمه‌جدي و نيمه‌شوخي گفت: «پدر سوخته، باز آن بار تهمت خوردن «پنج قران»‌ به من زده بودي. اين دفعه صحبت از دزدي «ده شاهي»‌ توسط من مي‌كني؟»

وقتي در مورد «خبرچين» پرسيدم، پاسخ داد كه يكي از هم‌آسايشگاهي‌هاي خودم گفته است. نام «ودود» را به زبان آوردم و گفتم كه او، به خاطر خاموش شدن راديوگرام، از من عقده دارد و مي‌خواهد توسط «جناب سروان» انتقام بگيرد. جناب سروان گفت كه حرفم را باور كرده است. اما اين نصيحت را هم كرد كه بچه نشوم و لجبازي نكنم.

بعدها بود كه متوجه شديم خود جناب سروان در مورد تنبيه كردن من هم موافق نبوده و يكي از گروهبان دسته‌ها، براي خودشيريني اين كار را كرده است.

اين شايعه‌سازي‌ها و جاسوس‌بازي‌ها، به نفع «ناصر» هم تمام شد. ظاهراً به «ركن 2» گزارش داده بودند كه ناصر، تعدادي كتاب و مجله‌ي مشكوك دارد كه هم خودش مي‌خواند و هم در اختيار بعضي از هم‌قطارها مي‌گذارد. زماني كه در اين مورد از فرمانده گردان سؤال مي‌كنند، او پاسخ مي‌دهد كه اين قبيل شايعات بي‌اساس هستند و دو بار نيز در مورد خود او بعضي چيزها گفته شده است.

سروان، واقعاً لوطي‌گري كرد. ناصر را به دفترش خواسته و دستور داده بود كه در اولين فرصت، كتاب و مجله‌هايش را به تبريز منتقل بكند و در عوض، تعدادي «مجله‌ي جوانان» بخرد و در ساك خودش بگذارد.