روزنامه‌ها و راديو اعلام كرده بودند كه بخش‌هايي از جنگل‌هاي دو استان گيلان و مازندران را به روستاييان خواهند فروخت تا زمين‌هاي آن‌ها را به صورت باغ‌هاي مركبات و يا شاليزارهاي برنج در بياورند.

معامله‌ي پرسودي بود. دولت هر مترمربع زمين را به قيمت «سي شاهي» ـ «يك و نيم ريال» ـ در اختيار كشاورزان و باغداران روستايي قرار مي‌داد. در حالي‌كه آنان مي‌توانستند درخت واقع در هر مترمربع را به قيمت دو ريال بفروشند يعني علاوه بر زمين مفت، مبالغي پول نقد هم به دست بياورند.

بخش جنوبي روستاي «امرج‌كلا» به جنگل متصل مي‌شد و اين جنگل، تا خود البرز امتداد مي‌يافت كه البته در اين فاصله، تعدادي روستا هم وجود داشت. بخش جنوبي مدرسه‌ي خود ما هم به جنگل مي‌چسبيد.

دهاتي‌ها خيلي خوشحال بودند. هم از اين طرف و آن طرف پول‌هايشان را جمع مي‌كردند و از بانك هم وام مي‌گرفتند،‌ و هم در اداره‌ي «منابع طبيعي» و «جنگل‌باني» دنبال دوست و آشنايي مي‌گشتند و اگر هم نداشتند،‌ به فكر دوستي با مسئولان و كارمندها مي‌افتادند.

چند ماه بعد، عده‌اي آمدند و به جان درختان جنگل جنوب مدرسه افتادند. آن‌ها با اره‌هاي موتوري، درختان را بريدند و بعد، قطعه‌قطعه مي‌كردند و هر روز عصر، يكي ـ دو كاميون مي‌آمدند و چوب‌ها را مي‌بردند. همه‌ي اهالي كنجكاو شده بودند. اما هيچ‌كس نمي‌دانست كه اين محوطه‌ي بسيار وسيع از جنگل را كدام آدم خوشبختي خريده است. بعضي‌ها حدس مي‌زدند كه كار، كار «رحمانقلي خان خلعتبري»، ارباب روستاي «اسبچين» است كه با حمايت برادر درباري‌اش ـ «ارسلان خان خلعتبري» ـ آن‌جا را به دست آورده است و عده‌اي هم عقيده داشتند اعضاي انجمن ده، از قبيل «حاجي نصرت»،‌ «كربلايي مرتضي»، «كربلايي ابراهيم» خريده‌اند و فعلاً صدايش را درنمي‌آورند.

يك روز مطبوعات خبر دادند كه خانم «فرخ‌روي پارسا» وزير آموزش و پرورش، براي بازديد از فعاليت‌هاي مدارس و ساير مراكز آموزشي شهرستان «شهسوار» ـ «تنكابن» ـ به آن ناحيه مي‌آيد.

راهنماهاي تعليماتي، سوار بر موتورسيكلت‌ها، بخش به بخش و روستا به روستا مي‌گشتند و به مديران، معلمان و سپاهي دانش‌ها تذكر مي‌دادند كه مدارس را از هر لحاظ براي بازديد خانم «فرخ‌روي پارسا» آماده بكنند، زيرا كه بعد از حدود 40 سال، اين نخستين باري است كه يك وزير «فرهنگ» يا «آموزش و پرورش» به آن ناحيه مي‌آيد.

دوست و هم‌قطارم ـ حسن آقا ـ خيلي به تلاش و تقلا افتاده بود. او مي‌گفت كه احتمال دارد خانم وزير به مدرسه ما هم بيايد. پس بهتر است از هر لحاظ آماده باشيم و سر و وضع مرتب و آبرومندي به مدرسه و ظواهر و كارهاي آن بدهيم. ولي من از يك طرف عقيده داشتم كه خانم وزير، اصولاً يك مدرسه روستايي را قابل نمي‌داند كه براي بازديد آن بيايد و از طرف ديگر، معتقد بودم كه اگر وزير آمد، بهتر است مدرسه را در حالت معمولي و هميشگي آن ببيند و كمي خجالت بكشد و به فكر اصلاح كاستي‌ها باشد.

آن روز حدود ساعت 10 صبح بود كه تعداد زيادي ماشين‌هاي خارجي بسيار شيك و مدل بالاي مربوط به وزارت آموزش و پرورش آمدند و از كنار مدرسه‌ي ما گذشتند و به آن قسمت از جنگل كه كارگران در آن كار مي‌كردند رفتند.

ايستاده بوديم و تماشا مي‌كرديم. خانم وزير چيزهايي يادداشت مي‌كرد و فرمان‌هايي مي‌داد و سركارگرها، به حالت خبردار ايستاده بودند و گوش مي‌دادند.

بعد از حدود يك و نيم ساعت، خانم وزير و همراهانش از راهي كه آمده بودند بازگشتند و حتي با وجود پرچم به آن بلندي در مدرسه، رويشان را كمي برنگرداندند كه يك مكان آموزشي را از دور تماشا بكنند.

بلي. آن قسمت از زمين جنگل را خانم «فرخ‌روي پارسا» وزير آموزش و پرورش خريده بود و آن روز هم مي‌خواست پيشرفت كارها را از نزديك تماشا بكند. اما به اين مسافرت نام «مأموريت اداري» و «بازديد» داده بود كه از حق مأموريت و نيز امكانات دولتي استفاده بكند!