بدون اغراق، بسياري از دختران و زنان «امرج‌كلا» بيش‌تر از 14 ساعت در شبانه‌روز را كار مي‌كردند كه البته كارهاي پرزحمتي هم بود.

اين خانم‌ها، همگي روسري مي‌بستند و لباس‌هايي نسبتاً گشاد و بلند مي‌پوشيدند و همگي هم شلوار به پا مي‌كردند. در واقع، حجاب كامل داشتند. اما به دليل فعاليت‌هاي بدني زياد، نمي‌توانستند «چادر» سر بكنند. آن‌ها، چادر را يك پوشش لوكس و اعياني مي‌دانستند و تنها در زمان‌هايي كه مي‌خواستند به «متل‌قو» بخش عباس‌آباد و يا تنكابن و چالوس بروند چادر به همراه برمي‌داشتند.

آن‌ها در تابستان، كم‌تر به دريا مي‌رفتند. گاهي كه ساحل خيلي خلوت بود و مخصوصاً تهراني‌ها حضور نداشتند، عده‌اي از دختران و زنان جوان در جايي خلوت، با همان لباس كامل به آب مي‌زدند. در اين زمان نيز چادر را همراه برمي‌داشتند تا در زمان بيرون آمدن از آب، دور خودشان بپيچند كه خيس و چسبنده شدن لباس‌ها، ناراحتشان نكند. در اين قبيل موارد، پسرها و مردها از دور مراقب بودند، اما به آن طرف نمي‌رفتند. در حالي كه در زمان شنا كردن دختران زنان تهراني با «بيكني» گاهي حتي پيرمردهاي ترياكي هم هوس شنا مي‌كردند!

در ميان دخترها «شهين» با بقيه فرق داشت. او هم مانند همه‌ي دختران روستايي لباس مي‌پوشيد، اما رفتارهايش كاملاً پسرانه بود. مي‌آمد و با پسرها فوتبال بازي مي‌كرد. به ماهي‌گيري قاچاقي مي‌پرداخت، اسب سوار مي‌شد و مي‌تاخت و...

در يك روز تابستاني، شهين با اسب به كنار دريا آمده بود، يك دختر تهراني از او خواست كه اسبش را كرايه بدهد. از فاصله‌اي نسبتاً نزديك مراقب بودم. دختر تهراني مي‌خواست اسب را ساعتي كرايه بكند. ولي شهين ساعت نداشت و ظاهراً با ساعت دختر تهراني هم چندان اطميناني نمي‌كرد. براي همين هم، ترجيح داد فاصله را معيار قرار بدهد. بالاخره قرار شد براي دو بار رفتن و برگشتن به فاصله‌ي تقريباً 200 متري، پنج تومان كرايه بگيرد. پول خوبي بود. خود ما، هر ماه 300 تومان حقوق مي‌گرفتيم كه برايمان كفايت مي‌كرد.

آن روز، دو ـ سه ساعتي كنار دريا بودم و با وجود مشغول شدن به شنا و بعضي سرگرمي‌هاي ديگر، در كارهاي شهين هم دقت مي‌كردم. عصر آن روز، جريان را براي عمويش تعريف كردم. با غرور تمام خنديد و گفت: «من به اين برادرزاده‌ام «ريكا» مي‌گويم. او واقعاً يك پسر است، آن هم يك پسر زرنگ و باغيرت.» وقتي عمويش اين حرف را زد، من پيشنهاد كردم كه چه‌طور است اصلاً نامش را هم به «شاهين» تغيير بدهيم؟ ظاهراً اين اسم را پسنديده بودند و بعد از آن، دختر را شاهين خطاب مي‌كردند.

شهين 14 ـ 13 ساله از آن روز به بعد، راه و رسم كاسبي را حسابي ياد گرفت. هر روز به اسب به اندازه‌ي كافي «جو» مي‌داد و حيوان نجيب را تقويت مي‌كرد كه بتواند روزي سه ـ چهار ساعت كرايه بدهد.

شهين شاهين‌نما براي كرايه دادن اسب، دخترها را ترجيح مي‌داد. چند بار هم پسربچه‌هاي كم‌سن و سال تهراني‌هاي صاحب ويلا سوار اسب او شدند. در مواردي هم دعواهايي پيش مي‌آمد. هنوز ده روز نگذشته بود كه ديديم شهين در زمان آمدن به كنار دريا، در يك دست افسار اسب را گرفته و در دست ديگرش، يك چوبدستي يك متري محكم دارد!