ساختمان مدرسه را از «بلوك» ساخته و به جاي «گچ» هم، سيمان سفيد به ديوارها ماليده بودند. چون در آن هواي هميشه رطوبي، گچ نمي‌توانست دوام بياورد. بلوكي بودن ديوارها هم موجب شد درها و پنجره‌ها، در جاي خودشان استوار نباشند. البته اين را روستايي‌ها مي‌گفتند. زيرا كه در ساختمان‌هاي چوبي خودشان، درها و پنجره‌ها با ميخ به ديوارها مي‌چسبيدند و جايشان محكم بود.

خيلي از شب‌ها كه خوابم نمي‌برد، چراغ نفتي گردسوز را روشن مي‌كردم و تا چند ساعت، كتاب، مجله و روزنامه مي‌خواندم و جدول حل مي‌كردم. حسن آقا به يكي از روستايي‌ها سپرده بود كه هر روز كه به عباس‌آباد مي‌رود برايش مجله و روزنامه بخرد و بياورد. مطبوعات را اول مي‌خواند و بعد به من مي‌داد و به جدول هم اصلاً دست نمي‌زد.

در مدرسه كه در حاشيه‌ي جنگل ساخته بودند و صداي شغال‌ها برايم عادي و معمولي بود چون هر شب مي‌آمدند و زوزه مي‌كشيدند و من هم هيچ اهميتي به آن‌ها نمي‌دادم. اما يك شب كه مشغول خواندن كتاب بودم، يك دفعه صداي غرش خيلي كلفتي را شنيدم. اول چندان اهميتي ندادم. اما صدا خيلي نزديك بود و پشت سر هم تكرار مي‌شد.

يواشكي به طرف پنجره خزيدم و آرام آرام سرم را بالا آوردم كه از پنجره به بيرون نگاه بكنم. يك دفعه در حياط مدرسه در فاصله دو ـ سه متري اتاقم، يك پلنگ درشت‌هيكل را ديدم كه روي دو پاي عقبي‌اش نشسته بود و پنجره را نگاه مي‌كرد.

حسابي ترسيدم. خاطر جمع نبودم كه پنجره بتواند در برابر پرش پلنگ و سنگيني هيكل او مقاومت بكند. يك كارد سنگري خيلي خوب و تيز داشتم. ولي در برابر يك پلنگ به درد نمي‌خورد. يعني اصلاً فرصت استفاده از آن را پيدا نمي‌كردم. ظرف چند ثانيه، همه‌ي راه‌هاي نجات را پيش خودم سبك و سنگين كردم. هيچ چاره‌اي نداشتم. چراغ را خاموش كردم. بعد لحاف را روي زمين پهن كردم، روي آن دراز كشيدم و به طرف زير تخت‌خواب «قل» خوردم. مثل يك بچه‌ي قنداقي، حسابي توي لحاف پيچيده شده بودم و با ترس و لرز و بي‌صدا نفس مي‌كشيدم. بدجوري عرق كرده بودم. ولي جرأت بيرون آمدن از لحاف را نداشتم كه هيچ، حتي بدن عرق كرده‌ام را نمي‌توانستم بخارانم.

همان طور ماندم تا هوا روشن شد. فردا جريان را به چند نفر از روستايي‌ها تعريف كردم. آن‌ها گفتند كه معمولاً هر سال همان موقع، پلنگ براي «گل» از كوه به پايين مي‌آيد و گاهي سري هم به روستاها مي‌زند.

همان روز جواني به نام «مسلم» يك تفنگ سرپر برايم آورد و گفت كه بهتر است چند ماهي پيش من باشد. او، هفته‌اي يك‌بار مي‌آمد و «خرج» تفنگ را عوض مي‌كرد.

«كربلايي ابراهيم» كه با شنيدن جريان آمدن پلنگ پيش من آمده بود و تحسين مي‌كرد كه من «ترك» هستم، از پلنگ نترسيده و سر و صدا راه نينداخته‌ام! تعريف كرد كه يك بار در يك شب زمستاني، پلنگ وارد خانه‌اي در يكي از روستاهاي «نشتارود» مي‌شود. جوان كر و لال و كفاشي كه به تنهايي در آن خانه زندگي مي‌كرده، از ترس همه‌ي لحاف‌ها و تشك‌ها را روي بدن خودش تلنبار مي‌كند و يك چادر هم به سر خودش مي‌كشد. پلنگ اطراف را بو مي‌كشد و ظاهراً چون گرسنه نبوده، دنبال جوان كر و لال هم نمي‌گردد. اما جوان كه «گزن» كفاشي در دست داشته، زماني كه پلنگ پشت به او مي‌كند، با يك دست عضو حساسي از بدن پلنگ را مي‌گيرد و با گزن، آن را قطع مي‌كند.

جانور وحشي نالان و غران بيرون مي‌دود و در دو ـ سه كيلومتري آنجا مي‌ميرد. چند نفر جمع مي‌شوند و ادعا مي‌كنند كه پلنگ را كشته‌اند و مي‌خواهند پوستش را براي خودشان بكنند. اما جوان كر و لال كه مدرك قانع كننده‌اي در دست داشت، آن جانور مرده را صاحب مي‌شود!