آخرش چي؟! شعر طنز حمید آرش آزاد
با تلاشم، «از جمادي مردم و نامي شدم»
بعد از آن هم «از نما مردم، ز حيوان سر زدم»
ذره ذره «مردم از حيواني و آدم شدم»
گفتم آخر: «از چه ترسم؟ كي زمردن كم شدم؟»
فكر كردم «بار ديگر گر بميرم از بشر»
ميتوانم «دربيارم از ملايك بال و پر»
خيلي آسان «ميتوانم از ملك پرّان شوم»
در نهايت، «آنچه اندر وهم نايد، آن شوم»!
خوش خياليهاي بنده، حدّي و مرزي نداشت
ليك گردون، حقّ مخلص را كف دستم گذاشت
سالها خوردم بسي دود چراغ و خون دل
آخرش هم گير كردم همچو شيري توي گل!
سالها «پُرخوانيِ» درس و كمي اقبال و شانس
ياريام كردند، تا مخلص گرفتم يك ليسانس
ليك، چون كه پارتي و پول و پلو با من نبود
علم و دانش، مدرك و غيرت، نميكردند سود
چون نبوده دست اينجانب به دُمبِ گاو، بند
تازه، كلي شانس آوردم، شدم يك كارمند
آن كه در كلّ حياتش بود مانند «جماد»
چون كه پُررو بوده، رامش گشته است اسبِ مراد
آن كه «نامي» بود، حالا واقعا «نامي» شده
چون كه داده پول، شخصِ نيك فرجامي شده
آن «بلانسبت»! كه حيوان بود از روز الست
حقِّ ما را برد و خورد و كاملاً راحت نشست
آن كه پارتي داشت، حالا بهر ما «آدم!» شده
هست خيلي هم «بشر»، البته يك «ب» كم شده!
آن كه زيرك بود، بيآن كه بميرد از بشر
با زد و بندي، درآورد از ملايك بال و پر
بس كه رندي داشت، حتي از ملك پرّان شده
خوش به حالش، آنچه اندر وهم نايد، آن شده
كاش «آرش» شانس ميآورد و ميشد چون جماد
بيفضوليهاي درك و عاطفه، ميزيست شاد!
در روز چهارم دي ماه سال 1327 برابر با 25 دسامبر سال 1948 در محلهي "كوره باشي" از توابع خيابانهاي منجم و ملل متحد در كلانشهر تبريز معروف به يك روستاي بزرگ ، به دنيا آمدم.