بيرون كردن راهنماي تعليماتي از كلاس، اگر چه كار درستي بود، ولي مي‌توانست انعكاس بدي در اداره‌ي آموزش و پرورش داشته باشد. بدون شك، گزارش راهنماي تعليماتي در پرونده‌ي من درج مي‌شد و در موارد حساس، به من زيان مي‌زد. به همين دليل، تصميم گرفتم ترتيبي بدهم كه او با چند نفر ديگر از معلم‌ها دعوا بكند و خودش در اداره بدنام بشود تا به گزارش‌هايش اهميت ندهند. باز هم آمد. اين بار زنگ تفريح بود و معلم‌ها در اتاق مخصوص خودشان جمع شده بودند و چايي مي‌خوردند. جناب راهنما كه ظاهرا مي‌خواست من را يك آدم غيرمنطقي جلوه بدهد، در جمع همكاران گفت كه من زماني شاگرد او بوده‌ام و احتمالاً به دليل نمره نياوردن در درس مربوطه، عقده‌اي شده‌ام و با او دشمني مي‌كنم. ولي من در جواب گفتم كه در همه‌ي سال‌هاي تحصيلم، هرگز نمره‌ي كم نگرفته و رفوزه نشده‌ام و پيش از كلاس يازدهم نيز اصلاً تجديدي نشده‌ام.

صحبت به درازا كشيد. بالاخره به او گفتم: «آقاي ...! شما يا اصولاً با وظايف و اختيارات و محدوديت‌هاي راهنماي تعليماتي آشنايي نداريد و يا يك آدم غيرطبيعي هستيد و مي‌خواهيد دعوا به راه بيندازيد.»

آقاي «...» عصباني شد و گفت: «غيرطبيعي يعني چه؟ يعني من يك آدم ديوانه هستم؟!»

پاسخ دادم: «برخوردهايتان كه اين طور نشان مي‌دهد.»

طاقت نياورد و به من فحش داد. من هم جوابش را دادم. مدير و معلم‌ها بلند شدند كه از درگيري فيزيكي جلوگيري بكنند. تازه سر و صداها كمي خوابيده بود كه آقاي «ملكي» ـ معلم كلاس پنجم ابتدايي ـ مچ دست راهنماي تعليماتي را گرفت و گفت: «پاشو برويم به كلاس من. بايد بخاري‌ام را تعمير و روشن بكني. بيش‌تر از يك ماه است كه من و شاگردانم از سرما به خود به خود مي‌لرزيم!»

آقاي «...» اعتراض كرد و گفت: «مثل اينكه مدرسه شما ديوانه خانه است و معلم‌هاي آن، تفاوت ميان راهنماي تعليماتي و خدمتگزار مدرسه را نمي‌دانند. مگر من خدمتگزار يا بخاري‌ساز هستم كه اين قبيل كارها را از من مي‌خواهيد؟!»

ولي ملكي جواب داد: «من نمي‌دانم. بايد بخاري را تعمير و روشن بكني. يك فرد راهنماي تعليماتي كه نتواند يك بخاري نفتي را روشن بكند، به چه درد اين جامعه مي‌خورد؟ اگر بلد نيستي برو و استعفا بده!»

معلم‌ها خنديدند و اين خنده موجب عصبانيت بيش‌تر جناب راهنما شد. او در حالي كه از جايش بلند مي‌شد، رو به طرف من كرد و گفت: «اگر حتي يك روز هم از عمر من باقي مانده باشد، در آن روز حساب تو را خواهم رسيد.»

و بعد خطاب به مديرمان گفت: «ضعف مديريت شما باعث پررويي اين‌ها شده است. شما بايد طوري رفتار مي‌كرديد كه معلم‌ها، با ديدن من و شما، از ترس شلوار خودشان را خيس مي‌كردند. اصلاً تقصير از وزارت آموزش و پرورش و اداره‌ي خودمان است كه هر آدم بي‌سروپايي را مدير و معلم مي‌كند. قديم‌ها اشخاص معتبر و مقتدر در فرهنگ استخدام مي‌شدند!»

مديرمان ميان دو دسته آدم‌هاي بي‌منطق گير افتاده بود. مي‌دانستيم كه آدم ترسويي نيست، ولي در هر حال، اهل و عيال داشت و مقام مديريت را هم نمي‌خواست از دست بدهد. در ضمن، ماها كم‌تر از دو سال كار كرده بوديم و هنوز سرمان به سنگ نخورده بود كه تنبيه بشويم و از خودمان انعطاف نشان بدهيم. اما آن مرد 22 سال در روستاها و شهرهاي مختلف كار كرده و تجربه‌ها اندوخته بود. به همين دليل، جواب توهين‌هاي راهنما را نداد و فقط گفت: «همين فردا تقاضاي استعفايم را مي‌نويسم و به اداره مي‌روم و به رئيس هم مي‌گويم كه شما در مدرسه چه رفتاري مي‌كني.»

راهنماي تعليماتي رفت. اما در مورد رفتن مديرمان به اداره و استعفاي او، بعدها چيزي نديديم و نشنيديم.