خاطرات حمید آرش آزاد،نمره داديم و رشوه گرفتيم
سلمان و حميد، دو پسرعمو بودند. خانوادههاي آنان «ايلاتي» بودند كه به تبريز مهاجرت كرده بودند و در كمره يكي از تپههاي مربوط ره «ائينالي» ساكن شده بودند. پدرهاي هر دو در «كشتارگاه» كار ميكردند كه شغلهايي بياهميت و كمدرآمد داشتند.
اواخر امتحانات سه ماهه دوم بود كه پدر سلمان به ديدنم آمد. مردي لاغر و كوتاهقد بود. در مورد وضع درسي پسرش پرسيد. گفتم كه در سه ماهه اول، در هيچ درسي نتوانسته نمرهي قبولي بگيرد و در سه ماهه دوم هم، وضع بهتري ندارد.
مرد بيچاره گريه كرد و گفت كه اين همه زحمت ميكشد و پول خرج ميكند و عوض اينكه پسرش را به شاگردي پيش يك قاليباف بفرستد و درآمدي داشته باشد، به مدرسه ميفرستد تا مثل خودش بدبخت و «فهله» بار نيايد و «آدم» بشود و نان بيدردسر بخورد. پدر سلمان گفت كه پسرش در سال گذشته هم رفوزه شده و اگر امسال مردود بشود در دورهي روزانه نامش را نخواهند نوشت و آوارهي كوچه خواهد شد كه معلوم نيست چه بلايي به سرش بيايد. او خواهش كرد كه به پسرش نمرهي قبولي بدهم.
يك ريزنمرات ديگر از مدرسه گرفتم و در آن، نمرههاي سلمان را دستكاري كردم و برايش نمرههاي قبولي نوشتم. شب كه به خانه آمدم پيش خودم فكر كردم كه پدر سلمان زرنگ بوده و آمده و براي پسرش نمره گرفته، آن وقت تكليف رفوزههاي ديگر چه ميشود؟!
يك ريزنمرات ديگر از مدرسه گرفتم، اين بار نمرههاي همهي بچههاي تنبل را دستكاري كردم و نوشتم. طوري با شتاب عمل كردم كه منطق و اصول هم يادم رفت. نمرههاي سه ماهه دوم را طوري دادم كه اگر با نمرههاي سه ماهه اول جمع و دوباره به دو تقسيم ميشدند، نتيجهاش نمرهي 10 ميشد. مثلاً اگر دانشآموزي در ثلث اول نمرهي 2 گرفته بود، در ثلث دوم نمرهاش 18 شده بود كه بتواند جبران بكند. يعني اگر كسي با كمي دقت به نمرهها نگاه ميكرد، آنها را پر از نقطه ضعف ميديد.
آن سال، در سه ماهه سوم هم به همه نمرهي اضافي دادم و همهي دانشآموزان كلاس من بدون تجديدي قبول شدند.
دو روز بعد از توزيع كارنامهها بود كه پدر سلمان به ديدنم آمد. او رويم را بوسيد و از بابت قبولي پسرش تشكر كرد و چيزي را كه لاي كاغذ و نايلون پيچيده بود به دستم داد. نگاه كردم، يك «دل گوسفند» بود. در آن زمان قيمت دل گوسفند تنها دو تومان بود، يعني بسيار ارزان و كمبها.
سال بعد، من همراه دانشآموزان سال گذشتهام، به كلاس بالاتر رفتم. سلمان در آن سال هم خوب درس نميخواند. تلاشهاي من هم بيفايده بود. بچه اصولاً استعداد درس خواندن نداشت.
او باز هم در دو سه ماهه اول و دوم نمره نياورد. نزديكيهاي سه ماهه سوم بود كه پدرش به ديدنم آمد و بعد از سلام و احوالپرسي، با لحن اغواكنندهاي در گوشم گفت: «آقاي معلم! ميگويم امسال هم نمرهي خوب بده كه سلمان قبول بشود. قول ميدهم كه باز هم يك «دل» برايت بياورم»!
مرد بيچاره، دل دو توماني را چيز قابلي ميدانست!
در روز چهارم دي ماه سال 1327 برابر با 25 دسامبر سال 1948 در محلهي "كوره باشي" از توابع خيابانهاي منجم و ملل متحد در كلانشهر تبريز معروف به يك روستاي بزرگ ، به دنيا آمدم.