خاطرات حمید آرش آزاد،رفيق ناباب من...
بنابه دلايلي هتل تعطيل شد و ما بيكار مانديم. ولي من در همهي سالهاي زندگيام از هفت سالگي تا امروز هرگز براي مدت يك هفته يا ده روز پشت سر هم بيكار نماندهام.
با يك دوست صاحب قلم بزرگ و بزرگوار صحبت ميكردم. وقتي از بيكار شدنم باخبر شد، من را پيش «كريم شفائي» برد. شادروان زندهياد كريم شفائي آن وقتها در يكي از روزنامههاي نسبتاً معروف كار ميكرد.
دوست بزرگ و بزرگوارم از كريم خواست كه ترتيبي بدهد كه من هم بتوانم در روزنامه مشغول بشوم. او نيز قبول كرد.
پس فرداي همان روز، من در دفتر روزنامه و پشت ميز بودم. به دليل تازهكاري و نيز به اين خاطر كه چندان شناختي از من نداشتند كه من و يك نفر ديگر، به نوبت يك نفرمان نوشته را از روي نوشتهي اصلي ميخواند و آن ديگري متن تايپ شده را به دقت بررسي ميكرد كه غلطهاي تايپي را خط بزند. و درستش را كنار صفحه بنويسد كه تايپيستها دوباره درست بكنند و يا اگر اشتباه تايپي جزئي بود با خودكار مشكي يا لاك، اشكال را برطرف بكند.
يكي ـ دو روز همين كار را كردم. بعد دو جلد از كتابهايي را كه از تركي استانبولي به فارسي ترجمه كرده و به چاپ رسانده بودم به دفتر روزنامه بردم و نشان دادم. نتيجهاش اين شد كه مديريت روزنامه باخبر شد كه من بعضي تواناييها را دارم و در نتيجه، ويرايش مطالب و شعرهاي فارسي را به من واگذار كرد. تا چند روز بعد از آن هم مقداري تمرين كردم تا خبرهاي راديو ايران و راديو تبريز به زبانهاي فارسي و تركي را ضبط و روي كاغذ پياده بكنم. تفاوت من با همكاران قبليتر اين بود كه من هم ميتوانستم سريعتر كارها را انجام بدهم و هم نوشتههاي من طوري درميآمد كه هيچ نيازي به ويرايش، تصحيح و نقطهگذاري بعدي و... نداشت.
خداوند رحمت كند «كريم شفائي اسنجان» را كه من را به حرفهي روزنامهنگاري كشاند. به همين خاطر بود كه من هميشه آن شادروان را «رفيق ناباب» ميخواندم!
در روز چهارم دي ماه سال 1327 برابر با 25 دسامبر سال 1948 در محلهي "كوره باشي" از توابع خيابانهاي منجم و ملل متحد در كلانشهر تبريز معروف به يك روستاي بزرگ ، به دنيا آمدم.