ياد «كريم شفائي» هميشه گرامي باد. انساني واقعاً مهربان، خوب و خيرخواه بود و تلاش مي‌كرد به همه خدمت بكند.

به اين دليل كه نخستين بار او بود كه من را به شغل روزنامه‌نگاري آورد، به او «رفيق ناباب» مي‌گفتم و چون در مورد روابط او و پدرش مطالب زيادي مي‌دانستم، گاهي او را «حاجي اوغلي» صدا مي‌كردم. يك روز كه تازه‌ترين نوشته من را در روزنامه خوانده بود، آمد و روبرويم نشست و گفت: «دست تو در نوشتن، خيلي فرزتر و روان‌تر شده است. اما از نظر انتخاب سوژه و پرداخت آن، نسبت به زمان پيش از روزنامه‌نگاري، پسرفت داشته، به خصوص در طنز كه روزبه‌روز بدتر مي‌شوي.»

گفتم: «فكر مي‌كنم تقصير از «حرفه‌اي شدن» باشد، چون آن وقت‌ها از روي عشق و علاقه مي‌نوشتم، ولي حالا مي‌خواهم صفحات روزنامه را پر بكنم.»

در جواب گفت: «اشتباه مي‌كني، در سراسر دنيا و حتي در همين تهران خودمان، روزنامه‌نگاراني داشته و داريم كه بهترين نويسنده‌ها و شاعرها شده‌اند. فقط در تبريز است كه رسانه‌هاي گروهي، نويسندگان خودشان را روزبه‌روز ضعيف‌تر مي‌كنند. مثلاً خود من در 18 سالگي كتاب نوشته و به چاپ رسانده بودم. اما زماني كه در صدا و سيما و مطبوعات آذربايجان‌شرقي كار مي‌كنم، نتوانسته‌ام يك مطلب به درد بخور بنويسم. براي اينكه مديران و صاحبان رسانه‌هاي گروهي در استان ما، سانسورهاي بسيار شديدي اعمال مي‌كنند و دست و پاي نويسنده را حسابي مي‌بندند و او را محدود مي‌كنند. نويسنده هم يواش‌يواش به اين وضع عادت مي‌كند و كم‌كم ضعيف‌تر و ضعيف‌تر مي‌شود. به خصوص راديو تبريز و اين روزنامه، واقعاً استعدادها را مي‌كشند.»

گفته‌هايش را تصديق كردم و چاره خواستم. گفت: «عيب تو در اين است كه براي وضع فعلي تبريز و براي اين روزنامه مي‌نويسي. سعي كن گاهگاهي براي بعضي از مطبوعات قابل قبول تهران هم بنويسي. درست است كه امكان دارد در اوايل كار پولي به تو ندهند، ولي لااقل با سانسور كم‌تري روبرو هستي و دست و پايت بسته نمي‌ماند كه كرخ بشوي. از آن طريق مي‌تواني ترقي بكني.»

در آن زمان، تعداد مطبوعات در تبريز خيلي كم بود و مطبوعات موجود هم، شبيه هم بودند و آدم را نااميد مي‌كردند.

بعد از صحبت‌هاي «شفائي» به اين فكر افتادم كه اصلاً به تهران بروم و همان جا بمانم و كار بكنم، اما فقر مادي، مستأجري، درس بچه‌ها و مسايل ديگري مانع مهاجرت من شد.

يك روز كه به ديدن معلم و استاد هميشه بزرگوارم، آقاي «سيد جمال‌الدين ترابي طباطبائي» رفته بودم، در اين مورد با او صحبت كردم. استاد فرمود: «پسر جان! تبريز را خالي نگذاريد. درست نيست كه هر كسي كه يك مقدار كار يا هنر ياد مي‌گيرد به تهران برود. خود من هم ديده‌ام و مي‌دانم كه از قصد مي‌خواهند در اين شهر استعدادكشي بكنند و استعدادهاي موجود را هم به تهران بكشانند. ولي امثال تو نبايد اسير و تسليم اين شرايط بشوي. مي‌تواني در همين جا مطالب دلخواه خودت را بنويسي و براي مطبوعات تهران بفرستي. آن‌ها هم برايت دستمزد مي‌فرستند.»

استاد خنده‌اي كرد و ادامه داد: «خود من عاشق اين هستم كه از تهران دستمزد بگيرم و در تبريز خرج بكنم»!