سیدرضا علوی

استاد سلام

احوال شما، حال شما، کیفتان کوک است؟ اطرافیان، آشنایان، فرشتگان الهی، صاحبان دوزخ و بهشت همه خوبند سلام ما را برسانید، رویشان را ببوسید اگر جنس فرشتگان مونث بودند، احتیاط فرمائید که فردا برای من و تو حرف درنیاورند. و اما بعد اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما، هی روزگارمان هم بد نیست. روزگار مانند آن زمانی که شما بودید برای یک عده «زیر فقری» که سنگ‌شان را به سینه می‌زدید و شاید ضربه همان سنگ‌ها بود که سینه شما را آنجور رنجور ساخت به سختی می‌گذرد و برای عده‌ای از ما بهتران به راحتی راحت‌الحقوم. خلاصه استاد عمر می‌گذرد اما

گچدی بهار عمروموز، ایت گیلیف دن گچن کیمی 

گن گیلیف دن هر ایت گچر، دار گیلیف دن گچن کیمی

ماه رمضان نزدیک است و مرغ با اینکه می‌دانید قادر به پرواز نیست در حالا اوج است و بیش از میگ 29 اوج گرفته تا خود را در به قله دست نیافتنی برساند که دست هیچ زیر فقری به آن نرسد و «زیر فقری‌ها» مثال سال‌های ماضی  روزه عرفا پیشه کنند و عده‌ای روزه پز بگیرند با اندودن سفره به بیست نوع مربا و ده نوع خورش و دو سه نوع نان. بله دوست عزیزتر از جانم از نان برایت بگویم راستی آن دنیا هم قیمت نان بالا رفته یا نه این جا جای شما خالی نان بقدری گران شده که از صف آن کاسته شده چرا که بیشتر مردم را توان خرید پنچ یا شش تا نان نیست. هرکس ده نان بخرد یارانه‌اش قطع شود که تو غنی هستی، نمی‌دانم آنجا هم به شما یارانه می‌دهند و یا نه؟ نکند بگویند آرش آن همه کتاب داشته یارانه به او تعلق نمی‌گیرد نه انشا... نمی‌گویند آنها  فرشته‌های مقرب هستند و بهتر از هر انس و جن می‌دانند که کتاب‌هاي یک نویسنده هیچ وقت دردی از صاحب خود دعوا نکرده است. تازه اولادش را هم به دردسر انداخته نمی‌دانی بیچاره سیامک چقدر دوید پی این تجدید چاپ.

در جامعه فرهنگی هم اتفاق خاصی نیافتاده است همه چیز ثابت و دست نخورده باقی مانده است جز اینکه ما را اغفال کردند و به جای داش حسین نشاندند و کلی کار سرمان بار کردند که دیگر نتوانیم بنویسیم. ما هم به زور سر نیزه فرهنگی می‌خواهیم ذائقه فرهنگی مردم را عوض کنیم آنچه شما و استاد یالقيز و دیگران تا برسد به عبید ذاکانی نتوانستند و من در خودم حیرانم که چرا چنین می‌خواهیم وقتی هیچکس دلش این را نمی‌خواهد، از مردم گرفته تا دولت‌مردان

آرش عزیز نمی‌دانم در آن دنیا ناصرالدین‌شاه را می‌بینید یا نه منظورم ناصرالدین قجر نیست، ناصرالدینی که قصه من بود هر چند می‌دانم او در جهنم به سر می‌برد و من امیدوارم که شما همسایه او نباشید که نیستید انشا... چرا که اشعار شما لبخند به لب و تفکر به سر مي‌آورد و این هر دو ثواب است. اما اگر توانستی یک روز از طرف من وقت ملاقات بگیر دو سه تا از میوه‌های بهشتی را کمپوت کن برو دیدنش و بگو که سیدرضا دلش برایت تنگ شده، ببین یک جوری مثل فیلم‌ها وسترن سوهانی و یا اره‌ای بهش برسانی که خودش را خلاص کند بیاید این دنیا پیش ما دوباره پای ثابت ستون ما بشود.  

راستی این را هم بگویم کمی کیف کن و نامه مرا به دور بری‌هایت نشانه بده و فخر کن که بعد از رفتن شماها بخصوص حضرتعالی ستون‌های طنز خالی مانده است لبخند بر لب مردم خشکیده.

به نظرم می‌رسد که شماها باید در واحد فرهنگی بهشت باشید. شاید چخواف هم با شما همسایه باشد اگر هست به ایشان سلام برسانید و بگوید که من دوستش دارم و اگر چارلی اونجا با شماهاست بگو هنوز هم سلطان خنده هستی سلطان.

دلم سخت می‌گیرد از این دنیا آرش جان دنیا عوض نشده است، مثل زمان شما هر که دوروئی و ریا می‌کند می‌گویند زرنگ است  هر کس دزدی می‌کند می‌گویند برنده است هرکس کار نمی‌کند می‌گویند مدبر و مدیر است و هرکس کار می‌کند بلاتشبیه اینها می‌گویند وبالش هم به گردان خودشان چه می‌گویند عرض می‌کنم می‌گویند خر است راستش با  این حساب من فکر می‌کنم خر حیوان نجیبی است که برای مردم کار می‌کند. بگذریم آرش جان می‌دانی که اینها را نباید کش بدهیم همین قضیه سانسور و این  چیزها و گیر دادن و غیره

در مورد روزنامه‌ها برایت بگویم روز به روز آب می‌روند 16 صفحه شده چهار صفحه ازبس که کاغذ و چاپ و فیلم و زینک گران شده و مهم‌تر از اینه کسی هم نیست که از آدم منظورم همان مدیرمسئول است بپرسد چرا چهار صفحه، من پیش‌بینی می‌کنم یک روز کل روزنامه را بتوانیم روی یک صفحهa5  چاپ کنیم، مثل کاغذهای اعلان فروش غذا خانگی که هر روز از روزنه در به داخل خانه‌ها سرازیر می‌شود.

آرش عزیزتر از جانم یادت است یک روز به شوخی به سیامک گفته بودم که بابات اگر خدای ناکرده از دنیا برود ما می‌شویم پیش‌کسوت آن هم که نامردی نکرده بود و گذاشته بود کف دستت الان پشیمانم بابا من نمی‌دانستم طنازی این همه مدعی دارد، ده بیست نفری پیدا شده‌اند که می‌گویند من به جای آرشم اما می‌دانی که هر کور کیشنن اوغلی کوراوغلی اولماز و آرش یک بار تیر انداخت و بس

نامه را برایت پست می‌کنم، شاید سال دیگر بدست برسد.

قربانت ماغازاچی